<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی شاید همین باشد!</title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Jul 2008 09:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>22</title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ، یازده ، دوازده ، سیزده ، چهارده ، پونزده ، شونزده ، هفده ، هجده ، نوزده ، بیست ، بیست و یک ، بیست و دو : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;فوت!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست و دو تا از چند تا ؟!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست و دو ، دو تا دو  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; دیگه تکرار نمیشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; سه تا سه ، چهار تا چهار و ... که قرار نیست داشته باشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین دو تا دو بود و سالها پیش یه دونه یک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست و دو تاش رفت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt; فوت شد ، به همین سادگی ! چند تا بیست و دوتای دیگه پیش رو دارم ؟!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>والد ، بالغ ، کودک !!!</title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&quot;والد&quot;م را گم کرده ام به گمانم . نمی دانم ! شاید &quot;والد&quot;م را فرستاده ام دنبال &quot;کودک&quot; ِ زخم خورده ام تا مگر پیدایش کند ، اما خودِ &quot;والد&quot;م در راه گم شده است . شاید هم خودش را قایم کرده است . بعید نیست &quot;کودک&quot;م با همان ادا و اطوارهای شیرین همیشگی اش دلِ &quot;والد&quot;م را برده باشد و او را راضی کرده باشد که با هم قایم موشک بازی کنند و &quot;والد&quot;م رفته باشد خودش را جایی قایم کرده باشد . یعنی قرار است &quot;والد&quot;م از پشت دیوار یا چه می دانم زیرِ میز یا هر جای دیگری که خودش را قایم کرده بیاید بیرون ؟!! &quot;کودک&quot;م از این حدسم غمگین می شود و به کناری می خزد . &quot;بالغ&quot;م قانعش می کند که ممکن است یک &quot;والد&quot;ی از پشت دیوار بیاید بیرون که صرفا حمایتگر است ، آن هم از نوع خوبش  ، و هیچ اثری از رفتار آمرانه و سرزنشگرانه در او پیدا نمی شود . یعنی &quot;بالغ&quot;م هم می خواهد سرِ &quot;کودک&quot;م کلاه بگذارد ؟! دلم برای &quot;کودک&quot;م می سوزد که انقدر اندازه ی کله اش کوچک است که هر کلاهی را می شود سرش گذاشت . شاید &quot;بالغ&quot;ِ بیچاره ام هم نگرانِ &quot;کودک&quot;ِ بی &quot;والد&quot;م است و می خواهد او را قانع کند که وجود &quot;والد&quot; لازم است برای بقای او ، اما &quot;کودک&quot;م این  چیزها سرش نمی شود . &quot;کودک&quot;م خطر را نمی فهمد . &quot;کودک&quot;م جستجو می خواهد و تجربه کردنِ همه چیز را ،آن هم دور از نگاههای محدود کننده ی &quot;والد&quot;م . صدای جیغ و داد شادمانه ی کودکانی که در پارک گرمِ بازی اند گوشم را پر کرده ، دلم برای کودکِ نداشته ام تنگ می شود . دلم بغل کردنش را می خواهد و لالایی خواندن برایش را . غش و ضعف می روم تنها با تصورِ ادا و اطواری که ممکن است از خودش در بیاورد و شیطنت هایش . دلم برای همه ی کودکان روی زمین ، همه ی کودکان تاریخ بشر کباب می شود . حالم به هم می خورد وقتی در می یابم در روانکاوی فلسفه ی پناه بردن کودکان به &quot;بازی&quot; را چه می دانند . دلم بیشتر به حال خودمان می سوزد که اکنون که بزرگ شده ایم حسرت آن دوران را می خوریم و هیچ کدام از آن مصیبتها را به یاد نداریم و دوست داریم زندگیِ امروزمان هم مثل همان &quot;بازی&quot;های کودکانه بود و غافلیم از &quot;بازی&quot;هایی که هر روز ، صبح تا شب ، در آنها داوطلبانه شرکت می جوییم و یا خود به راه می اندازیم و دیگران را در آن گرفتار می کنیم . شاید &quot;کودک&quot;م هم از &quot;بازی&quot; درآوردن خسته شده که &quot;والد&quot;م را فرستاده است دنبال نخود سیاه . نمی دانم ! &quot;بالغ&quot;م هم که نشسته است و از دور ناظر ماجراست بیش از این نمی داند که حداقل در حال حاضر &quot;والد&quot;ِ مورد نظر در دسترس نمی باشد .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیح : چنانچه کلماتِ والد ، بالغ ، کودک و بازی در جاهایی از متن درون علامتِ &quot; &quot; آورده شده اند برای خاطر نشان کردن این قضیه است که در این موارد این کلمات معنایی متفاوت با آنچه ما به طور معمول از شنیدنشان برداشت می کنیم دارند . قصد داشتم توضیح مختصری در مورد این معنای متفاوت بنویسم شاید که برای یک بار هم که شده خواندن این وبلاگ به درد کسی بخورد ، ولی از شما چه پنهان نه حوصله ای بود و نه تسلطی که در چند جمله حق مطلب ادا شود . خوب هم که نگاه کردم دیدم اصراری ندارم وبلاگم به درد کسی بخورد . می خواهم بنویسم که بنویسم ، بنویسم شاید کسی بخواند ، بنویسم که تمرین نوشتن کنم ، بنویسم چون وقتهایی هست که کار بهتری بلد نیستم برای فرار از فشارِ بی کاری و بی حوصلگی ، می خواهم بنویسم که بنویسم ، همین !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 12:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>مراسم هسته جداکنی آلبالو جهت تهیه مرباست . آلبالوها را تک تک بین انگشتان شست و اشاره ات آنقدر فشار می دهی تا هسته ی آلبالو خودش را به سمتی متمایل کند . ماساژ را ادامه می دهی تا هسته از طرفی خارج شود . باید به این نکته توجه داشت که خیلی بهتر است اگر هسته از آن سوراخی که زمانی دم آلبالو به آن متصل بوده خارج شود . کل کف آشپزخانه را جهت آلبالویی نشدن کاشی های سفید با روزنامه پوشانده ایم و من نشسته ام و مشغول هسته جدا کردنم . چند دقیقه که می گذرد بابا هم ملحق می شود . روزنامه کنار دستم را که هسته ها روی آن جا می گیرند نگاه می کند و با خنده به مامان می گوید : &quot; بیست تا هسته اینجاست ، هفت هشت تا آلبالوی بدون هسته هم در ظرف ،پیدا کنید ... &quot; من جمله ی بابا را تمام می کنم : &quot; ... پیدا کنید آلبالو خور را ! &quot; مامان با خنده می گوید : &quot; فلانی جان ! می خواهی غیرمستقیم کاری کنی که بگویم دستت درد نکند ، زحمت نکش ؟! &quot; و من بسیار حق به جانب جواب می دهم که : &quot; مامان جان ! خب بعضی هسته ها خودشان مثل بچه ی آدم می آیند بیرون ، بقیه نمی آیند ، چه کارشان کنم ؟! آلبالوی له شده که به درد مربا نمی خورد . خودت همیشه می گویی مربایش بی ریخت می شود . &quot; بچه ی آدم ؟! هسته هایی که خودشان مثل بچه ی آدم می آیند بیرون !!! خودم در عجب می مانم از این حرفی که همین جوری زدم و تشابه عجیبی که بین این دو پدیده وجود دارد . ماساژ می دهی آلبالو را و هسته را کمک می کنی که از دل آلبالو بیاید بیرون ! نوارِ &quot; ابی &quot; را که از سحر امانت گرفته ام می گذارم و در جواب کنجکاوی مامان و بابا که چطور شده به اینچنین موسیقی هایی روی آورده ام به شوخی می گویم &quot; دیدیم خسروِ آواز ایران هم با آن گروهِ شاهکار گند زد ، سرخورده شدیم ، عطای موسیقی سنتی را به لقایش بخشیدیم و به انواع دیگر موسیقی روی آوردیم ! &quot; می خندیم و بحثی درمی گیرد در مورد کنسرت فعلی شجریان . من بیشتر گوش می دهم چون هنوز نرفته ام و ندیده ام کنسرت را . کلی دل می سوزانیم برای استاد که زمانی با چه کس ها که دمخور نبوده و اکنون ... استاد با جلیل شهناز ، فرامرز پایور ، پرویز یاحقی ، ناصر فرهنگ فر ، فرهنگ شریف ، پرویز مشکاتیان ، محمدرضا لطفی ، حسین علیزاده ، کیهان کلهر و ... استاد با این همه استاد ! یاد غزلی که ابتهاج زمانی برای شجریان سروده می افتم &quot; مردم دیده ی صاحب نظران جای تو بود / اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست &quot; . روزنامه ای را که هسته ها کم کم مساحت قابل توجهی از آن را پوشش داده اند نیم نگاهی می اندازم . نه ! هسته ها بخشی از صورت و دستان نادر ابراهیمی را پوشانده اند . پیرمرد نشسته است روی صندلی ، آرام و با وقار ، با آن صلابت همیشگی ، در این عکسِ روی جلد همشهریِ محله لاغرتر از عکس های دیگری است که از او دیده ام . سبیلهایش مثل همیشه برجاست . به گمانم همین سبیلهای پرپشت ، صورتش را تا همین اواخر هم سرحال و قبراق نشان می داد . بابا اواخر کار که حجم آلبالوی پاک شده ی مرا با حجم آلبالوی پاک شده ی خودش و مامان مقایسه می کند ، برمی گردد به مامان می گوید : &quot; طفلک را چرا این دو ساعت معطل کردیم ، اگر فقط خودمان بودیم یک ربعی بیشتر کارمان طول می کشید . &quot; می خندیم و من گیر می دهم به بابا که تفاوت کار من و او مثل تفاوت زایمان طبیعی و سزارین است ! توضیح می دهم که من آنقدر با ملایمت ماساژ می دهم آلبالوها را که خود به خود هسته ها می آیند بیرون و بابا بی رحمانه شکاف می دهد آلبالوها را و بین خنده ها به مادر سزار فکر می کنم که چه حالی داشته وقتی احساس می کرده اولین زنی است که در هنگام وضع حمل باید متحمل اینچنین جراحی بر روی شکمش شود . یاد یکی از معلمانمان می افتم که می گفت اولین سزارین متعلق به مادر سزار نبوده و اصلا این اسم را هم بیخود برای آن انتخاب کرده اند . در شاهنامه آمده که مادر رستم هنگام وضع حمل دچار مشکل می شود چون رستمِ دستان بسیار درشت اندام بوده و در نهایت مجبور می شوند پهلوی رودابه را شکاف دهند و بعدها هم مثل اینکه سیمرغ برای التیام زخم پهلویش یکی از پرهایش را می سوزاند و ... به تابلوهای مراکز زایمان می اندیشم اگر قرار بود روی آنها به جای سزارین می نوشتند رستمین ! &quot; خانم گُل قرار است از این ورِ پل برود به آن ورِ پل ، قدمهایش هم قرار است سرِ چشمان خواننده باشد ، سخت است تحمل هم گویا &quot; . نادر ابراهیمی زیر هسته های آلبالو آرام گرفته است . یعنی او هم مثلِ ما ، زمستانها که کوه می رفته ، مربای آلبالو با خودش می برده تا روی قله با برف مخلوط کند و بخورد ؟! وای که چه لذتی دارد ! طعم کودکی هایم را می دهد ! آلبالو یا آبلالو یا آلوبالو ، قله ی آبیدر ، با بابا ! حامد چهارفصلِ ویوالدی را می گذارد . استاد بدجوری سرخوده مان کرده انگار ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیح ۱: این جریانات و این نوشته مربوط است به دوشنبه مورخ ۳/۴/۸۷ . فرصت تایپش را تا امروز نداشتم . دیشب کنسرت استاد را رفتم و لذتی بردم که مپرس ! در اولین فرصت اگر حوصله ای باشد راجع به آن خواهم نوشت . یاد یکی دیگر از مصرعهای آن غزل می افتم &quot; .../ گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیح ۲ : مدتی است احساس می کنم از بس شکسته و گفتاری نوشته ام ، دیگر راحت نمی توانم نوشتاری بنویسم . دیدم تمرین نوشتن که نمی کنم ، یک لطفی در حقِ خودم و قلم ِنداشته ام بکنم ، تمرین نانوشتن دیگر حداقل نکنم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 16:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>هلند حذف شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر بودم جام رو تو دستشون ببینم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 07:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>سرِ ذرات بنیادی و مکانیک تحلیلی خوندن باز دوباره احساس کردم که چقدر هنوز فیزیک رو دوست دارم ! چقدر هنوز حوصله ی محاسبات طولانی و طاقت فرسا یا به عبارتی همون خرکاریِ خودمونو دارم ! فکر نمی کردم با سقوط فیزیک برام از اون جایگاه رفیعش به جایگاه همه امور عادی و روزمره ی زندگی ، بازم بتونم انقدر ازش لذت ببرم . یاد قدیما می افتم ، وقتی ازش شنیدم که به نظرش فیزیک با آرایشگری و رقاصی فرق خاصی نداره و این چقدر برام غریب بود ! وقتی گفت فرقِ فیزیک براش فقط تو اینه که اون از فیزیک بیشتر از موسیقی یا رقص یا آرایشگری لذت می بره و یاد جواب خودم می افتم که حتی افکارش رو تحسین برانگیز خوندم ! و اینکه بهش نگفتم ، نگفتم که نه ! فرق فیزیک و اونا برای من مثل فرق میان ماهِ من تا ماهِ گردون-ه ! چرا نگفتم ؟! شاید چون ماهِ من ...خنده ام میگیره !  انگار دارم به قرنها پیش فکر می کنم . به منی که فرسنگها با منِ الانم فرق داره ! فرق داره ؟! واقعا به نظرم فرق داره ؟! چقدر فرق داره ؟! نمی دونم ...فکر نمی کنم خیلی فرقِ خاصی داره ...ولی اینو می دونم که الان دیگه اون افکار برام غریب نیست ، غیر از اوناست که برام غریبه ، خنده داره ، مضحکه ، بی معنی-ه ، می دونم الان اون افکار برام تحسین برانگیز هم نیست ، اون افکار دیگه اصلا افکارِ اون نیست ، شاید اینه که مهمه ! نمی دونم ... چقدر تغییر کردم ! پشت سرمو که نگاه می کنم در عجب می مونم از خودم و روزگار ، یه جورایی ترس ورم می داره حتی . حکایتِ منم شده حکایت اون افسانه ی یهودیِ دریاچه ی زریوار ! دور خیز می کنه و از این ورِ دریاچه می پره اون ورش ، بر می گرده ببینه چه مسافتی رو پریده ، عرض دریاچه رو که می بینه ، وحشت می کنه و می افته تو آب ! با خودم می خونم : &quot; هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ! یک فریب ساده و کوچک ! آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ، جز برای او و جز با او نمی خواهی ! من گمانم زندگی باید همین باشد ! می دانی فلانی جان ؟! من نه خوش بینم ، نه بدبینم ، من شد و هست و شود بینم ، عشق را عاشق شناسد ، زندگی را من ، من که عمری دیده ام پایین و بالایش ، که تف بر صورتش ، لعنت به معنایش ! &quot; </description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 17:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سالروز اولین صعود موفقیت آمیز بر قله اورست!</title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>۲۹ ماهِ می (امروز)  سالروز اولین صعود موفقیت آمیز بشر بر بام دنیاست! ادموند هیلاری (نیوزیلندی الاصل) و شرپا تنسینگ نورگی (هندی-نپالی) که عضو یه گروه کوهنوردی انگلیسی به سرپرستی جان هانت ، افسر ارتش انگلستان ، بودن موفق میشن ساعت ۱۱:۳۰ صبح ۲۹ می ۱۹۵۳برسن رو  قله اورست و حدود ۱۵ دقیقه هم روی قله باشن . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                           &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.gulfnews.com/images/08/05/28/29-wo_mt_everest01_4.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;                                      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چه حس و حالی داشتن !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 May 2008 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خون جوانان </title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دربار بهاری خالی از زاغ و زغن شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ابر کرم خطه ی ری رشک ختن شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه كج رفتاری ای چرخ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بد كرداری ای چرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; سر كین داری ای چرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نه دین داری نه آیین داری ای چرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خون جوانان وطن لاله دمیده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ماتم سر و قدشان سرو خمیده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در سایه گل بلبل از این غصه خزیده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل نیز چو من در غمشان جامه دریده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه كج رفتاری ای چرخ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بد كرداری ای چرخ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر كین داری ای چرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نه دین داری نه آیین داری ای چرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اشك همه روی زمین زیر و  زبر كن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشتی گرت از خاك وطن هست به سر كن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندر جلو تیر عدو سینه سپر كن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه كج رفتاری ای چرخ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه بد كرداری ای چرخ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر كین داری ای چرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نه دین داری نه آیین داری ای چرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(عارف قزوینی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; *****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه این تصنیف رو با صدای استاد نشنیدین حداقل نصف عمرتون بر باد فناست ! آخرین تصنیف اجرا شده تو کنسرت دشتی شجریان با گروه پایور-ه که تیر ماه ۱۳۵۸ برگزار شده . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 17:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>گیسوان به دست باد دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و همنوا با باران گریستم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان بر گیسوانم اشک ریخت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و باد نگاهم را دررُبود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 05:52:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالم خوب نیست ، بد هم نیست ، نمی دونم ... شاید بد-ه ! هر چی هست خوب نیست ! ولی مگه حالِ خوب چه جوری-ه ؟! و حالِ من هیچ وقت اون جوری بوده ؟! حتما بوده و من یادم نیست ... شایدم نبوده ... نمی دونم ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;رژه میرم تو اتاقم و فکر می کنم به زندگیم و اصلا مگه من کاری دارم جز اینکه به زندگیم فکر کنم و اصلا شاید زندگیم هم داره به من فکر می کنه ! شاید بهتر باشه نوبتی به هم فکر کنیم ! ولی نه ... خوب نیست . وقتی زندگیم داره به من فکر می کنه ، اگه قرار باشه من به اون فکر نکنم پس چی کار کنم ؟! حوصله ام سر میره ! البته فکر کنم حوصله م مدتهاست که سر رفته ، عین شیرِ روی اجاق گاز ، ولی من نه همون موقع نه بعدش مثل مامان ندویدم که شعله ی زیرش رو خاموش کنم و حوصله ی سر رفته روی اجاق رو با ابری ، دستمالی ، چیزی پاک کنم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دلم گرفته و چرا گرفته نمی دونم . حتی درست مطمئن نیستم که گرفته باشه یا گرفته باشَدَم یا گرفته باشَنِش یا هر صیغه ی دیگه ای که حوصله ی صرف کردنش رو ندارم . شاید این دل بیچاره ی ما هم دیده وا شدن فایده نداره پس همون بهتر که بگیره یا بِگِریه یا هر چی ، نمی دونم ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حوصله ی این وبلاگهای بیخود و اعصاب خرد کن بچه های دانشکده رو ندارم و بیشتر از همه حوصله ی وبلاگ خودم رو که از همه بیخود تر و اعصاب خرد کن تر-ه . شاید درش رو تخته کنم ... نمی دونم ... ولی اگه درش رو تخته کنم که بیشتر بی حوصله میشم و اصلا بیشتر از این مگه میشه ؟! نمی دونم ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالم بد-ه و این حالِ بد بی حوصله ام می کنه و این بی حوصلگی مدام حالم رو بدتر می کنه ... گرفتار این دورِ معیوب شدم ، بدجور !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مصیبتِ عظمی اینه که هر لحظه این احساس تو من قویتر میشه که انگار خودم نمی خوام از این وضعیت حال به هم زن خارج شم و اگه بخوام میشه خارج شد ( جونِ مادرتون کامنت نذارین که خواستن توانستن-ه و از این حرفها ! ) ... به گمانم یه جور خودآزاریِ لذت بخش باید باشه ! مثل اینکه هی مدام حالت به هم بخوره و هی خودت مدام انگشتت رو فرو کنی تو حلقومت و هی حالت از حال به هم خوردنت و از انگشت تو حلقوم فرو بردنت بیشتر به هم بخوره و هی مصرانه ادامه بدی ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این نوشتن هم حالم رو بهتر نکرد ، هیچ ، بدترم کرد ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 08:31:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جشن فارغ التحصیلیِ 3 در 1 !!!</title>
<link>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سرکار خانم میرتل گریان تو یکی از کامنتهاشون نوشتن :&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&quot; یه لینکی به &lt;A href=&quot;http://phygradsut.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;http://phygradsut.blogspot.com &lt;/A&gt;بده اگه دوست داشتی. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ما هم در صدر لینکهای وبلاگمون لینک دادیم ! سر بزنین حتماً !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;البته ناگفته نمونه که &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۲&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; ایها که هیچ ، ولی یکی نیست به این &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۱&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; ایها بگه آخه الان ؟! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۰&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; ایها هم که کارشون مصداق بارزِ &quot; سر پیری و معرکه گیری &quot;-ه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; به هر جهت موفق باشین دوستان ! تجربیاتتونم در اختیار ما جماعت &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۸۳&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; ای بذارین ممنون میشیم ! شاید در دهه های آینده ما هم خواستیم جشنی به مناسبت فارغ التحصیلیمون برگزار کنیم !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 03:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=biesmoneshoon&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>biesmoneshoon</dc:creator>
<guid>http://biesmoneshoon.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
