خسته شدم ...
خسته شدم از اون قراری که یه روزی تو عالم بچگی با خودم گذاشتم و بیشتر از نصف عمرم با خودم یدک کشیدم .
خسته شدم از نادیده گرفتن اون همه بدی و از اینکه کاههای خوبی رو کوهی ببینم .
دیگه عالم اون تخیلات فانتزی هم جواب نمیده انگار .
دیگه نمی تونم حتی خودم رو گول بزنم .
دیگه کوچکترین حوصله ، اعصاب یا انگیزه ای واسه دور کردنِ این حسِ نفرت از خودم ندارم .
حتی حسِ ترحم یا دلسوزیم هم کمکی نمی کنه .
دیگه نمی خوام درک کنم .
دیگه نمی خوام هیچ تلاشی بکنم که هیکل زشتِ این واقعیت رو با یه لباسِ خوشگل و خوش بُرِش بپوشونم .
می دونم بدترین و آسیب زننده ترین راهیه که می تونم انتخاب کنم ، منظورم آسیب زننده واسه خودمه ، ولی من این راه رو انتخاب نکردم ، بیشتر از نصف زندگیم یا شاید حتی کلِ زندگیم جنگیدم که اینو نپذیرم ! الان دیگه فکر کنم کم آوردم !
می خوام نفرت بورزم ! نمی خوام ، فکر کنم کار دیگه ای نمی تونم بکنم .
به بن بست رسیدم شاید !
خسته ام ...
بُریدم ...