تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد! -

خسته شدم ...

خسته شدم از اون قراری که یه روزی تو عالم بچگی با خودم گذاشتم و بیشتر از نصف عمرم با خودم یدک کشیدم .

خسته شدم از نادیده گرفتن اون همه بدی و از اینکه کاههای خوبی رو کوهی ببینم .

دیگه عالم اون تخیلات فانتزی هم جواب نمیده انگار .

دیگه نمی تونم حتی خودم رو گول بزنم .

دیگه کوچکترین حوصله ، اعصاب یا انگیزه ای واسه دور کردنِ این حسِ نفرت از خودم ندارم .

حتی حسِ ترحم یا دلسوزیم هم کمکی نمی کنه .

دیگه نمی خوام درک کنم .

دیگه نمی خوام هیچ تلاشی بکنم که هیکل زشتِ این واقعیت رو با یه لباسِ خوشگل و خوش بُرِش بپوشونم .

می دونم بدترین و آسیب زننده ترین راهیه که می تونم انتخاب کنم ، منظورم آسیب زننده واسه خودمه ، ولی من این راه رو انتخاب نکردم ، بیشتر از نصف زندگیم یا شاید حتی کلِ زندگیم جنگیدم که اینو نپذیرم ! الان دیگه فکر کنم کم آوردم !

می خوام نفرت بورزم ! نمی خوام  ، فکر کنم کار دیگه ای نمی تونم بکنم  .

به بن بست رسیدم شاید !

خسته ام ...

بُریدم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:17  توسط فلانی  |