مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
نو و تنهایی و آن چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر بگذر
دین دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شك به یقین عشق تو شد
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی
من و دلی که به یک سو می خواند و افکار و شرایطی که به دیگر سو می راند...
گویی مرا از این دوراهی گریزی نیست ! بارها راهی را برمی گزینم اما دیری نمی پاید که دیگر بار خود را بر سر همان دوراهی می یابم...
و باز این من هستم با همان سوال که به کدامین سو آیا گام باید نهاد ؟!
کاش این برف و بوران هم یه کاری بکنه که این امتحانهای پایان ترم یه شیفتِ اون وری پیدا کنن![]()
![]()
-عزیزم ! بیا تو بغلم که گرم شی ...
(چند شب پیش - چند کوچه پایین تر از کوچه ی خودمون - یه پنجاه شصت متری بالاتر از میدون ولیعصر یعنی تو فاصله ی پنجاه شصت متری از جایی که گشت ارشاد جهت اجرای طرح افزایش امنیت اجتماعی!!!!!!حضور داره و من با ترس و لرز از جلوشون رد شدم!!!!!!)
-سلام
-(سکوت)
-خوب هستین؟!
-(سکوت)
-یه چند لحظه می خواستم مزاحمتون بشم!
-(سکوت)
-چند وقت پیشام دیدمتون ، با یکی از دوستاتون بودین ، روم نشد بیام و حرف بزنم
ـمیشه مزاحم نشین!
-نه من قصد مزاحمت ندارم ، فقط یه حرفی با شما دارم ، می خوام بهتون بگم ...
-مزاحم نشین!
-من یه چیزی می خوام بگم و می خوام شما بشنوین...
-(سکوت)
-نمی خوام مزاحم شم ! اگه مزاحمم برم ؟!
-بله ! مزاحمین !
-مزاحمم ؟!
-بله!
-پس میرم...
-(سکوت)
-رفتم ها...
(یه هفته پیش - سر ۱۶ آذر - منتظر تاکسی ام ،یه پراید رد میشه ، ترمز می کنه ، یه خانومی با یه تیپِ ... سوار میشه ، طبیعتا من بی خیال می شم و روم رو بر می گردونم منتظر تاکسی ، دنده عقب می گیره ، بوق می زنه :)
-کجا؟!
-(تردید!به خودم میگه لابد مسافر کش-ه دیگه وگرنه اون خانوم رو که سوار کرد میرفت)میدون ولیعصر؟!
-بله!
(سوار میشم)
(یه دویستی میذارم رو داشبورد)
-خدمت شما!
-نه ! خانوم !
-(تعجب)
-کرایه ای نیست !
-آخه... اینجوری که نمیشه...
-نه خواهش می کنم!
-من فکر کردم...ببینید من نمی دونستم وگرنه...
-نه ، خواهش می کنم ، مسئله ای نیست ، من فکر کردم...فکر کردم...خب ! هوا سرد-ه دیگه ! گفتم...گفتم...حالا که این مسیر رو میرم شما رم برسونم...
-(موندم چی بگم ! بهترین مفرِّ انگار همون کوچه ی علی چپ-ه !)به هر صورت من اگه می دونستم مزاحمتون نمی شدم ! حالام کاش شما اجازه میدادین من حساب کنم که بیشتر از این شرمنده تون نشم ! )
-نه ، خواهش می کنم ، این حرفها چیه؟!
(حدود یه ماه پیش - پارک لاله ـ دارم آروم آروم راه خودم رو میرم و شدیداً تو فکرم)
-سلام
-(سکوت)
-خوبی؟!
-(سکوت)
-می خواستم ببینم منتظر کسی هستین یا همین طوری تو پارک دارین می چرخین؟!
-(برمی گردم و سر تا پاش رو ور انداز می کنم ، اونم نه یه بار ، دو سه بار!)
-چیه؟!(به کاپشنش نگاه می کنه ، یقه اش رو درست می کنه و سر و وضعش رو مرتب می کنه)
-(سکوت)
-سوالم رو جواب ندادی . منتظر کسی هستی؟!
-(سکوت)
-منتظر کسی هستی؟!
-آره ! منتظر کسی ام !
-آدمی که منتظر-ه یه جا وای میسته ! راه نمی ره !
-(سکوت)
-حالا واقعا منتظر کسی هستی؟!
-می تونی بیای و ببینی !
-نه ! می خوام از خودت بشنوم
-(سکوت)
-میشه با هم راه بریم؟!
-(سکوت)
-ببین میشه...
-میشه گم شی ؟!
-چی؟!چی گفتی؟!
-گفتم گم شو !
-برو بابا !
(پارسال - با سیمین ، خیابون امیرآباد رو می اومدیم پایین)
-سلام ! میشه به شما ملحق شد !
-(سکوت)
-میشه منم با شما بیام؟!!
-(سکوت)
-مگه با شما نیستم ؟! افتخار میدین؟
(سیمین شروع می کنه به خندیدن و مگه کوتاه می آد؟!منم هی می زنم تو سر خودم که سیمین نخند! الان وقت خندیدن نسین دختر ! و پسره ادامه میده ، منم اون وسط موندم که خنده ی سیمین رو بند بیارم یا بزنم تو دهن یارو ! پس از چندی ! یارو بدو بدو میره بالا و سوار ماشینش میشه و مام خوشحال که ایول بی خیال شد ولی یهو می بینیم می آد پایین تر پارک می کنه و این دفع از روبرو می آد و دوباره خِر ما رو میگیره که در خدتتون باشم و خانوم ها افتخار بدین و هرکدومتون تمایل دارین و ... سیمین هم دوباره خنده اش می گیره و منم می بینم که انگار برخلاف اکثر مواقع نمیشه متانت به خرج داد و شروع می کنم داد و بیداد که:)
-ممنون میشم اگه گم شین !
-جانم؟!متوجه نشدم؟!
-میشه گم شید لطفاً !
-گم شم؟!
-آره ! دقیقاً !
-پشیمون میشی ها ! مثل من گیرت نمی آد !
- نه پشیمون نمی شم ! زودتر گورتو گَُم کن !
-چی فکر کردی؟!
-(سکوت)
-به من میگی گم شم؟!حالتو می گیرم ! جرئت داری یه بار دیگه از این خیابون رد شو ! یه بلایی سرت بیارم !
(سیمین هُل میکنه و وای میسته ، منم کشون کشون وادارش می کنم که به راهش ادامه بده و یارو هم همین طور عربده می کشه:)
-پدرت رو در می آرم!بیچاره ات می کنم!کاری می کنم پشیمون شی !...
(دو سال پیش - بازم سر ۱۶ آذز - منتظر تاکسی بودم و دیرم بود ، سوار یه پژو شدم ، به نظر مسافر کش می اومد ! همین که سوار شدم:)
-بفرمایید آقا ! خدمت شما !
-بله؟!
-بفرمایید !
-دارین به من پول میدین؟!
-بله؟!
-خانوم ! به من پول میدین ؟! شما ! دارید به من ؟!... آخه مگه ...
(دو هزاریم می افته ! ولی نکته ی جالب قضیه اینه که از این لحظه به بعدش رو هم من همچنان نقش یه مسافر رو که نفهمیده اوضاع از چه قراره به نحو احسن اجرا کردم هم اون نقش یه مسافر کش رو ! نزدیکی های میدون ولیعصر :)
-اینجا پیاده میشید؟!
-بله ! خیلی ممنون !
(بازم همون دو سال پیش - خسته و کوفته دارم از میدون ولیعصر رد میشم ، سه تا کتاب دستمه که هر کدومشون اندازه قطر گردنم قطر دارن -کوله ام انقدر سنگینه که عینهو زاویه قائمه شدم !)
-میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟!
-(سکوت)
-تا چند لحظه پیش که با دوستتون بودین خیلی قشنگ حرف می زدین ! نمی خواین جواب منو بدین !
-(سکوت)
ـ با شمام!
(نکته ی عجیب این بود که من هرچی سعی می کردم حرکات آنی انجام بدم که بلکه اون ، جا بمونه ! فایده نداشت ! کاملاً همراه و همقدم با من پیش می اومد ! خیلی فرز خودش رو هماهنگ میکرد طوریکه فکر کنم آدمهای دور و بر رسماً ما رو یه زوج خوشبخت می دیدن ! )
-چرا ساکتین؟!
-(سکوت)
-می دونین؟! شما خیلی خوب حرف می زنین !
-می دونین؟!شمام خیلی بد مزاحم منین !
-مزاحمم؟!
-آره!
-یعنی برم؟!
-آره!
...
بی خیال ! چقدر آدم این خاطرات مزخرف رو مرور کنه !
خیلی وقته می خوام بنویسم ولی نمی دونم چرا چندان دست و دلم به نوشتن نمیره ! چقدر این چند وقته مطلب داشتم که راجع بهشون بنویسم ولی هر دفعه به یه بهونه ای بی خیال شدم . این همه اتفاقهای غیرمترقبه و جورواجور ، این همه تجربیات درونی و بُرونی متفاوت ، این همه کشفیات جدید در مورد خودم ، این همه احساسات ناشناخته که به طرز عجیب و غریبی بهم هجوم آوردن ، این همه سوال بی جواب که مثل یه مه غلیظ اطرافم رو احاطه کرده ، این همه رشته های تودرتوی افکار که همین جوری تو کله ام وول می خورن و مدام به هم می پیچن و به هم گره می خورن و از هم جدا میشن و باز همین جوری به پیچ و تاب خوردنشون ادامه میدن ، این همه ...
...
نه ! فایده نداره انگار ! مثل اینکه بی هدف نوشتن هم قرار نیست حال و حوصله ی ما رو سر جا بیاره !
...
بنان با چه سوز دلی می خونه :
" هستی چه بود قصه ی پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو ، افسانه ای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی "
...