غرض از این همه آسمان و ریسمان به هم بافتن و این همه مقدمه چینی نقل یکی از ماجراهای من و ماشین محبوبم در این ایام بود . چند شب پیش , آخرهای شب , با دیدن کوهی از ظروف نشسته با اشتیاق سراغ ماشین ظرفشویی محبوبم رفتم , درب آن را گشودم , و " دوست من سلام " ی گفتم و مشغول چیدن ظروف در درون آن شدم . طبق معمول بعد از یکی دو ساعت که فعالیتش به اتمام رسید درب آن را گشودم و چون خیلی دیروقت بود و خودم هم بسی خسته بودم از خارج کردن ظروف و چیدنشان در کابینت ها صرف نظر نموده , آن را به صبح روز بعد موکول کردم . ناگفته نماند که با دیدن چند عدد از ظروف متوجه شدم مثل همیشه تمیز نشده اند انگار ! خودم را با این توضیح که اشکال در چیدن من بوده و آب و مواد شوینده (!) به این قسمت از ظرف نرسیده اند لابد , راضی کردم و به سوی رختخواب شتافتم . صبح روز بعد پس از بیداری و اطلاع از اینکه ابوی محترم کار چیدن ظروف در کابینت ها را به عهده گرفته اند بسی مشعوف شدم . همه چیز خوب و عالی می نمود تا سر میز صبحانه نشستم و خواستم درون یکی از لیوانها شیر بریزم . چشمانتان روز بد نبیند ! اول کمی بد و بیراه نثار کارخانه ی BOSCH به خاطر تولیدات آشغالشان که چند سالی بیشتر کار نمی کند کردم اما پس از چندی گویی صاعقه ای بر من فرود آمده باشد به سرعت مشغول بررسی همه ی ظروف به اصطلاح شسته شده شدم و دیری نگذشت که شستم خبردار شد که بعله ! بنده فراموش کرده بودم قرص شوینده را در جایگاه ویژه اش درون ماشین ظرفشویی قرار دهم و نتیجه این شده بود که ظرفها صرفا آبکشی شده بوده اند در آن مدت یک ساعت و اندی ! تصمیم گرفتم شستن مجدد ظروف را خودم بر عهده بگیرم اما با دیدن لکه های چربی بر دیواره های درونی ماشین ظرفشویی که بسیار بدتر از لکه های چربی روی ظروف می نمود صلاح را در آن دیدم که بار دیگر دوست نازنینم را به زحمت بیندازم ! و او نیز بسیار مسئولانه وظیفه ی خود را به انجام رساند ! باشد که همواره اینچنین باشد !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان
دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه
دیرست گالیا!
به ره افتاد کاروان
عشق من و تو
آه...
این هم حکایتی است
اما در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیرست گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه ی رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگیست
در روی من مخند !
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در خلوت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه
زودست گالیا!
در گوش من فسانه ی دلداگی مخوان
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه
زودست گالیا!
نرسیدست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من!
بچه که بودم مامان اولین بار یه قسمت از این شعر هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه) رو برام خوند
"وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست..."
برای اینکه ی هر لحظه که پام رو فرش فرود می آد یادم باشه حاصل کار و زندگی یه انسان دیگه است که زیر پامه !
خانم والده ی محترمه-مان ما را رها کرده اند , تشریف برده اند شهرستان جهت سر زدن به والده ی محترمه-شان . لازم به ذکر نیست که در غیاب ایشان , کلیه ی وظایفشان به بنده محول گردیده است . این یک هفته ی اخیر جز مصیبت درس خواندن جهت شرکت در آزمون سرنوشت ساز(!) GRE-SUBJECT , وظیفه ی خطیر کدبانوگری را هم بر دوش کشیده ام ! در ضمن با دور دیدن چشم خانم والده , اتاقم را به یک زباله دانی مبدل کرده ام ! برای آنکه خواننده ی محترم تصوری از آنچه این حقیر زباله دانی می خوانم داشته باشد به گمانم بد نیست اشاره کنم که پنج شنبه صبح از ساعت 6 الی 9 بامداد در حال گشودن یک فضای 1متر در 1.5 متر در میان آوار وسایل و کتابها و البسه و ... جهت درس خواندن بوده ام . خود خواننده می تواند در صورت تمایل حدیث مفصل بخواند از این مجمل !
شک؟!
واقعا شک دارم؟!
همه ی شواهد و قرائن دال بر اینه که...
قانع نشدم یا دارم تلاش می کنم که قانع نشم؟!
دارم فرار می کنم؟!
از چی؟!
از چیزی که مدعی ام وجود نداره؟!
اگه وجود نداره پس واسه چی دارم ازش فرار می کنم؟!
طبق عادت معهود؟!
نمی دونم...
شاید...
میگن ترک عادت موجب مرض است!
ادامه دادن عادت چی؟!
اون که مرضش ناجورتر-ه!
مرگ یه بار , شیون هم یه بار!
مرگ؟!
شیون؟!
یا...
یا زندگی؟!
یا ...
و خدا نصیب دشمن آدم هم نکند امتحان paper-based دادن در این مملکت گل و بلبل و منگول!
هفته ی بعد هم باید تشریف ببریم سر آن یکی نوعش که همانا SUBJECT باشد منت بگذاریم ! و دل ETS را بسی شاد نماییم با سنگ تمام گذاشتن در گند زدنهای مکررمان !
امروز ملت که بابت نحوه ی امتحان دادنمان ما را بسی سین جیم فرمودند و اعترافات صادقانه ی ما را مبنی بر به نحو احسن خراب کردن امتحان شنیدند اظهار داشتند که رخساره مان چیز دیگری می گوید گویا ! و این جماعت غافلند از این که دیگر دیرزمانیست رنگ رخساره ها خبر می ندهد از سر درون !
" فردا اگر شنیدی دیگر باز نمی گردم , اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت , ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه آسا بگیر . ناگهان ! یک تصمیم بزرگ و قاطع : "من در این لحظه زاده شدم" , "من هم اکنون آغاز شدم" . "من بودن را شروع می کنم" . آنگاه تو دیگر فرزند پدرت نیستی , فرزند خویشتنی و تو نمی دانی فرزند خویشتن بودن , تازه زاده شدن , بی هیچ پیوندی بودن , گذشته نداشتن , سنگینی بار هیچ خاطره ای را نکشیدن , آینه ی بی لک بودن یعنی چه ! نمی دانی ... اما باش ! "