تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!
و باز این تویی که تسلیم می شوی...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:59  توسط فلانی  | 
اینجانب تصمیم گرفته ام چنانچه توفیقی نصیبم گردد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار آیند , نظم را در همه ی ابعاد زندگیم پیاده نمایم ! چیز بس خوبیست گویا ! در حال حاضر ترجیح می دهم به دلیل نداشتن هیچ گونه تجربه ای در این مقوله  از اظهار نظر راجع به آن و اعلام موضع در برابر آن شدیدا احتراز ورزم ! باشد که در انجام این امر خطیر موفقیتهای روزافزونی نصیبم گردد!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 21:24  توسط فلانی  | 
اول فصل ۲۱ کتاب "Fundamentals of Physics" (همون هالیدی یه جلدی!) که راجع به انتروپی-ه یه عبارت جالب آورده شده که اشاره شده روی دیوار یکی از خیابونهای Austin تو Texas نوشته شده:

"Time is God's way of keeping things from happening all at once"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:12  توسط فلانی  | 
چه واقعیت تلخ و گریزناپذیری-ه این که نمی تونی همه ی اون چیزهایی رو که دوست داری با هم و یه جا داشته باشیاینکه ممکن-ه مجبور شی برای یه خواسته ی کوچک و لحظه ای به دلبستی هایی که بیشتر عمرت همراهت بودن پشت پا بزنی! اینکه برای یه لحظه زندگی کردن اون جوری که عشقت میکشه راهی برات نمونده باشه جز اینکه برخلاف میلت هر چی رو خودت با دستهای خودت بافتی, خودت با همون دستهای خودت پنبه کنی! اینکه برای اینکه خودت باشی,خود الآنت,به هر چی و هر کی(!) که تا الآن همین خودت رو ساخته پشت کنی!

.

.

.

یاد هلیا می افتم(دختر پسرعموم سیاوش)! اولین باری که اومده بود خونه مون هنوز یه سالش نشده بود.بدجوری با یه سری از این تخم مرغهای صنایع دستی که از هند با خودمون آورده بودیم سرگرم شده بود! انصافا زیباییشون بی نظیر-ه! آدم بزرگها رو هم می تونن مدتهای طولانی مسحور خودشون کنن!جنسشون از کاغذ فشرده است,یعنی کاغذ رو فشرده می کنن و بعد که شکل دلخواهشون رو در آوردن روش نقش می کشن,اونم چه نقشهایی! چه رنگهایی! بیا و ببین! خلاصه اینکه هلیا اینها رو دیده بود و می خواست در آن واحد همه ی اون 8 تا تخم مرغ رو با هم تو دستهاش بگیره!حداقل نیم ساعت این بچه داشت تلاش می کرد که راهی پیدا کنه و تنها کاری که می کرد این بود که اول یکی رو برمیداشت(از بس دستهاش کوچولو بود که دو دستی می تونست فقط یکی از تخم مرغها رو بلند کنه!) بعدش با همون دستهای پرش میزد تو سر یکی دیگه از تخم مرغمها,قلش می داد,سرش جیغ می کشید و هر جوری بود تقلامی کرد اون یکی رو هم برداره,آخرش تخم مرغی رو که تو دستش بود می انداخت و اون یکی رو بر می داشت و قهقهه ی فاتحانه ای سر میداد!نیشش همچین تا بناگوشش باز میشد که آدم یه لحظه فکر میکرد اگه گوشهاش نبود دهنش چند دور,دور سرش می چرخید!چه ذوق خوشگلی میکرد! حیف که چند لحظه بعد چشمش می افتاد به یکی دیگه از اون تخم مرغها و دوباره روز از نو روزی از نو! الهی بمیرم! انقدر این یکی رو انداخت زمین و اون یکی رو بلند کرد و باز اون رو انداخت که اولی رو برداره که خسته شد و پلکهاش سنگین شد و مامانش ورش داشت بردش تو اتاق من که بهش شیر بده و بخوابوندش.بماند که همین که وارد اتاق من شد و عروسکهام رو که به در و دیوار آویزون بودن دید خواب از سرش پرید و شروع کرد با اصوات عجیب و غریبی باهاشون مکالمه کردن! مامانش رو کلافه کرد تا دو قلپ شیر خورد! یه مک میزد و پنج دقیقه برای عروسکها ابراز احساسات میکرد,اونم به چه طرز عجیب و غریبی! مامانش که بی خیال خوابوندنش شد ورش داشت و بردش بیرون.یادم-ه بابا با همون تخم مرغها بهش راه رفتن یاد داد! دو قدم دورتر ازش وای میستاد و یکی از تخم مرغها رو تو یه ارتفاعی نسبت به زمین می گرفت و هلیا هم که برای گرفتن یکی از اون تخم مرغها سر از پا نمی شناخت و هر کاری می کرد! جالب-ه ها! همه ی بچه های فامیل رو بابا راه انداخته.بچه هایی که بزرگ شدن و تو این چند سال-ه نوبت به راه رفتن بچه های خودشون رسیده و باز بابا با یه ترفندی اونها رو هم راه می اندازه!

.

.

.

کاش یه ذره انعطاف به خرج میداد! اون وقت من مجبور نبودم انتخاب کنم! اون وقت من مجبور نبودم سعی کنم به خودم بقبولونم که راهی جز رنجوندن اون نداشتم! اون وقت من مجبور نبودم بین خودم و اون یکی رو انتخاب کنم! اون وقت من مجبور نبودم برای انتخاب کردن خودم,خودم رو سرزنش کنم! اون وقت من همه ی اون چیزهایی رو که می خواستم با هم داشتم!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:47  توسط فلانی  | 
زندگی واقعی چقدر هیجان انگیزتر و غیر قابل پیش بینی تر از همه ی اون چیزهایی-ه که میشه تو تخیلات ساخته پرداخته شون کرد!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:1  توسط فلانی  | 
ژن تنوع طلبی!!!

اینجانب تازه امروز فهمیدم که همچین چیزی وجود داره!

گویا اینکه بنده سر هیچ کاری بیشتر از ده دقیقه بند نمی شم و بعدش به شدت هر چه تمامتر حوصله ام سر میره تا حد زیادی ناشی از وجود این ژن محترم-ه!

بارها گفته ام و بار دگر هم می گویم که صندلی های من اصلا انگار میخنه بابا!میخ چیه؟!گل میخ دارن 

جدیدا دیگه حتی حال اینو ندارم که رو کاناپه جلوی تلویزیون دراز بکشم و یه سریال درپیت نیم ساعتی ماه رمضون رو تا انتها دنبال کنم!حتما بعد پنچ تا ده دقیقه حوصله ام سر میره و راه می افتم تو خونه, ویلون و سیلون, که چی کار کنم از این بی حوصلگی در بیامحالا دیگه ورزش کردن و انگلیسی خوندن و فیلم سینمایی دیدن و رمان خوندن و رقصیدن و فلسفه خوندن و تار زدن و فکر کردن و درس خوندن و مسئله حل کردن و نوشتن که جای خود دارن!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:49  توسط فلانی  | 
بالاخره این پازل هزار تکه تموم شد

سه تا از تکه هاش گم شدهدو تا سیاه از زمینه ی پشت سر دختر-ه,با یه تکه از عکس ساختمون یه هتل که برچسبش کلا پاره پوره است و نمیشه تشخیص داد هتل-ه کجای دنیاست!(توضیحات کافی رو راجع به این پازل-ه تو پست سه شنبه بیستم شهریور نوشتم)

به پیشنهاد مامان قرار-ه از مقوای رنگی شکل همین قطعه ها رو ببرم و جایگزینشون کنم,بعدشم چسبش رو روش میریزم و وقتی خشکید می برمش میدم قابش بگیرن.بعدشم میزنمش به دیوار اتاقم که یه وقت "endless dreams" خودم  یادم نره!خودمونیم ها,دور دنیا گشتن و جاهای مختلف رو دیدن از جالب ترین کارهایی-ه که آدم در طول زندگیش می تونه انجام بده!فکر کن آدم بمیره و یه عالمه جا رو ندیده باشه,با یه عالمه فرهنگ مردمهای جاهای مختلف آشنا نشده باشه و ...همین جوریش که محدودیت زمانی داریم,اینکه آدم نتونه یه جوری از دست محدودیت مکانیش فرار کنه دیگه واقعا غیر قابل تحمل-ه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:52  توسط فلانی  | 
امروز روز دیگری است...

دستهایم را می گشایم و از اعماق وجودم فریادی آکنده از شادمانی برمی کشم:

" رهایی! "

آری رهایی با چاشنی آزادی!

رها می شوی و احساس آزاد بودن سراسر وجودت را می پیماید

با همان دستهای گشوده دور خودت می گردی و می گردی و می گردی

سرگیجه ی خوشایندی نصیبت می شود

نقش روی زمین می شوی و قهقهه سر می دهی

با خودت زمزمه می کنی

که رها شده ای

آزاد شده ای

و سخت می دانی که تنها شده ای!

تنهای تنها!

و با خود می اندیشی که این را دوست تر می داری

رها و آزاد اما تنها!

و حتی آن را سخت لازم می پنداری

آن هم پس از مدتهای مدید دلبستگی!

وابستگی!

 دل بستن به آنچه در رویاهایت پرورانده ای!

و وابسته شدن به زنجیری که در تخیلاتت برای خود بافته ای!

و دویدن در پی آینده ای که خود را دچار آن می بینی و راههای گریز را خود بر خود بسته ای!

اکنون خودت هستی که به تنهایی باید به خویشتن خویشت بپردازی

و خود را به آینده ای نامعلوم بسپاری

و چه سرگردانی دلپذیری است

و چه شعفی از اعماق وجودت شعله می کشد و می سوزاندت

می سوزی و می سوزی و می سوزی

و قهقهه ها سر میدهی

...

تنها شده ای!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:8  توسط فلانی  | 
"بیا بشین اینجا عزیزم!"

عزیزم؟؟؟!!!

یه احساس دوگانه;مثل یه حالت کوانتومی که ترکیب خطی از دو تا حالت قابل حصول سیستمه!شایدم چندگانه!نمی دونم!مهم اینه که حواست باشه جمع همه ی ضرایب یک شن ها!هر کدوم از این ضرایب بیانگر اینن که اگه برم و اندازه گیری انجام بدم احتمال وقوع هر کدوم از این واقعه ها به اندازه ی ضریبشه!ولی مهمترش اینه که تا وقتی اندازه گیری انجام نشده حال من یه ترکیبی از این چند تا حاله!

 یه عالمه خاطره یا شایدم تصور,تصورات خامی که شاید هیچ وقت واقعیت خارجی نداشتن و ندارن!نمی دونم!

و تهش یه نفس راحت و ...

یه نفس راحت و همین!یه نفس راحت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:59  توسط فلانی  | 
امروز اولین روزی بود که به عنوان یه دبیر می رفتم سر یه کلاس!تجربه ی بی نهایت جالبی بود!جالب ترش اینجا بود که وسط کلاس معاونشون اومد تو کلاس که یه سری برگه ی کپی بده دست بچه ها و منم باهاش کلی سلام علیک کردم و اونم حدود یه پنج دقیقه ای با بچه ها حرف زد و منم فکر کردم خب لابد لازمه که الان اینها رو بهشون بگه.بعد ده دقیقه دوباره اومد که "خانوم فلانی شرمنده,منو ببخشید,آخه نه که مانتو و مقنعه ی شما همرنگ اونیفورم های بچه هاست! من اصلا متوجه حضور شما به عنوان دبیر نشدم,منو ببخشید که نظم کلاستونو به هم زدم,آخه من اصلا فکر نمی کردم دبیر سر کلاس باشه" و خلاصه یه عالمه از اینها گفت و آخرشم دستهاشو حلقه کرد دور گردنمو و باهام روبوسی کرد!بچه های کلاسم روده بر شده بودن از فرط خنده!تمرینی واسه حل کردن نداشتیم.این شد که من شروع کردم براشون یه چیزهایی از روند تاریخی شکل گرفتن حساب دیفرانسیل و انتگرال گفتم.بعدش هم کلی بحث آزاد و متفرقه,انقدر متفرقه که کلاس با حل یه مسئله در رابطه با نیروی ارشمیدس تموم شد!!!عکس العملها و حرفهای بچه ها تو طول کلاس فوق العاده بود;شیرین و دوست داشتنی,یه جاهایی هم خنده دار و با نمک!یه چند تا از حرفهاشونو نقل می کنم که کاملا متوجه شین چی میگم:

-خانوم!اسمتون چیه؟

-خانوم!شما چند سالتونه؟

-خانوم!یعنی شما همه اش چهار سال از ما بزرگترین؟!

-خانوم!شما چی می خونین؟

-خانوم!فیزیک چی؟

-خانوم!فیزیک هسته ای ؟!چه باکلاسین خانوم!

-خانوم!کدوم دانشگاه؟

-خانوم!دانشگاه تهران؟!

-خانوم سال چندمین؟

-خانوم!دبیرستان کجا بودین؟

-خانوم!ای ول!فرزانگان؟!

-خانوم!ما هیچ وقت دبیر جوون نداشتیم!

-خانوم!بچه ها چرت میگن!خانوم ... 31 سالش بود اما خانوم شما 21 سالتونه!

-بچه ها!این زنگ خیلی بی فرهنگ شدین ها!حالا خانوم درسته جوونن و هیچی نم گن ولی دلیل نمی شه ها!

-خانوم!به خدا ما سر درس بچه های خوب و جدی میشیم!

-خانوم!ببخشید!نه که بچه های ما تا حالا دبیر جوون نداشتن جنبه شو نداشتن,ذوق زده شدن!

-خانوم!چقدر خوبه آدم دبیر جوون داشته باشه!

-خانوم! دفتر چند برگ بگیریم؟

-خانوم!این چیزهایی رو که از تاریخ علم بلدین,همه شون رو تو دانشگاه به آدم درس میدن؟!

-خانوم!یه کتابی وجود داره که همه ی اینها توش باشه؟اینها رو شما چه جوری میدونین؟!

-خانوم!ما بگیم؟!

-خانوم!میشه ما یه لحظه بریم بیرون؟

-خانوم!میشه راجه به انرژی هسته ای توضیح بدین؟

-خانوم!رشته ی ریاضی ستاره شناسی هم داره؟

-خانوم!با چه رتبه ای میشه عمران تهران قبول شد؟

-خانوم!میشه جلسه ی بعد از انشتین بگین.آخه من خیلی از انشتین خوشم می آد!

-خانوم!ساعت کلاس عوض شه ولی خودتون دبیر باشین ها!

-خانوم!چقدر خوبه درس نمی خونیم!همه اش از اینها بگین خانوم!

-خانوم!اشتباه می کنین!ریاضی کجاش خوشگله؟!ریاضی خشکه خانوم!

-خانوم!تست تکراریهاشم بزنیم؟!نزنیم دیگه؟!

-خانوم!خسته نباشین!

-خانوم!خدافظ!

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:35  توسط فلانی  | 
بله!

بسیج دانشجویی دانشکده هنرهای زیبا برگزار می کند:

جشنواره ی فیلم کوبا!

با حضور فرزندان دکتر ارنستو چه گوارا (آلیدا گوارا و کامیلو گوارا)

و خانواده ی دکتر مصطفی چمران!

نزدیک بود یادم بره,بالای پوستر نوشته بود:

چه مثل دکتر چمران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:27  توسط فلانی  |