تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!
فردا دوباره روز از نو, روزی از نو!

اول مهر!!!!!!!!!!!!!!!

بعید می دونم تا حالا اول مهر به این مزخرفی داشتم!

عوضش بعید هم می دونم تا حالا تابستون به این خوبی داشتم!

انصافا خوش گذشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:55  توسط فلانی  | 
یه جور نفرت که مثل غده های سرطانی کل وجودت رو فرا میگیره با یه غم عمیق که مثل خوره می افته به جونت و تا مغز استخونهات پیش میره و بدتر از همه یه ترس,یه ترسی که انگار جزئی از وجودت شده و میدونی که هیچ جوره نمی تونی ازش فرار کنی.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:24  توسط فلانی  | 
امروز رفتم فیلم "عیسی می آید" رو دیدم.تا دلت بخواد بیخود بود!کارگردانی که هیچ!تو بازیگرهاشم شیلا خداداد که عینهو مجسمه!اون رضا افشار هم حیف که صدای خوبی داره!حرومش می کنه!اون دختر بچه ۷-۸ ساله از جفتشون بهتر بازی می کنه!ولی در عوض "رضا کیانیان"!مثل همیشه مسلط و بی نظیر!تو یه مقاله ای تو یکی از این روزنامه ها می خوندم که گفته بود "رضا کیانیان در این فیلم یک بار دیگر توانایی فوق العاده ی خود را در بازیگری به رخ می کشد" یا اینکه "تنها عاملی که تماشاچی را قادر می سازد که فیلم را تا پایان تحمل! کند بازی رضا کیانیان در نقش سلطان سلام است".الحق و الانصاف راست می گن.وای که من چقدر این آدم رو دوست دارم!چشمهاش و طرز نگاه کردنش!چشمهای آویزون با نگاههای پر شتاب ولی عمیق و نافذ,انگار که با نگاهش می خواد همه چی رو بکاو-ه تا ازش سر در بیاره!آره! یه چیزی تو نگاهش هست!یه اهتمام پیوسته و همیشگی برای شناخت هر چی که دور و ورش-ه!به همراه یه جور بیقراری!لحن ادای کلماتش!خیلی ویژه است,انقدر که خیلی ها فکر می کنن صدای خیلی خوبی داره ولی من به شخصه هیچ چیز خاصی تو تن صداش نمی بینم,هر چی هست تو همون لحن خاص حرف زدنش-ه.از اینها بگذریم.مهمتر از همه ی اینها افکارش,رفتارش,برخوردهاش با مسائل,انعطافش تو همین برخوردها,دید آزاد و روشنی که نسبت به همه چی داره,پرهیز کردن شدیدش از هرگونه مطلق گرایی یا پیش داوری و خلاصه خیلی چیزهای دیگه.خیلی وقت بود که می خواستم راجع بهش بنویسم ولی پیش نمی اومد.شاید چون اصرار داشتم به تک تک جملاتی که تو کتابهاش یا مصاحبه هاش خونده یا شنیده بودم, یعنی همه ی اون چیزهایی که منجر به برداشتها و احساساتی که نسبت به این آدم دارم شدن,با ذکر منابع اشاره کنم.راستش فکر نمی کنم هیچ وقت حال و حوصله ی این کار رو داشته باشم.این شد که تصمیم گرفتم به مناسبت اینکه امروز یه بازی درخشان ازش دیدم چند سطری قلم فرسایی کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 3:0  توسط فلانی  | 
چه کرد با ما این "بوف کور"!

یادم نمی آد هیچ کتابی انقدر من رو تحت تاثیر قرار داده باشه همون طور که یادم نمی آد هیچ کتابی رو تو یه روز دو بار خونده باشم!

راستی اگه "بوف کور" رو نخوندین و قصد دارین بخونین,این پست رو نخونین بهتره!حیف-ه با پیش زمینه ی ذهنی برین سراغش.

همیشه خوابهام به نظرم عجیب و غریب,در هم بر هم و قر و قاطی رسیدن.همون آدمهایی که تو عالم بیداری دیدم یا همون افکاری که تو بیداری تو ذهنم وول می خوردن یا همون جاهایی که با چشمهای باز دیدمنشون,همونها,همونها رو تو خواب می بینم,با این تفاوت که موقعیت زمانی ومکانیشون تغییر می کنه یا ارتباط بین واقعه ها دستخوش تغییر و تحول اساسی میشه انقدر که دیگه اصلا منطقی به نظر نمی آن,البته با منطق عالم خواب جور در می آن ها!ولی وقتی بیدار میشم و بهشون فکر می کنم خیلی وقتها از فرط تعجب خنده ام میگیره.مثلا با دوستهای الانم تو حیاط مدرسه ی ابتداییم که تو سنندج-ه نشستیم و داریم میگیم و میخندیم,یهو می بینم تو یکی از جاهایی که تو هنددیده بودم با یکی از دبیرهای دبیرستانم دارم حرف می زنم,لحظه ی بعدش با چند تا از فامیلهای دور نشستیم تو آمفی تئاتر دانشکده و و شجریان هم رو سن داره می خونه!بعدش تو خونه ی خاله-م هستم و اهل و عیال اون دبیری رو می بینم که تو هند دیده بودم!البته داشتم خوابهایی رو هم که چهره ی آدمها توشون باچهره ی واقعیشون تفاوت داشته یا تو جاهایی بودم که هیچ وقت تو بیداری ندیدم و ...

در جستجوی پیامهایی از ناخودآگاه! خیلی وقت-ه به خوابهام فکر می کنم و سعی می کنم تجزیه تحلیلشون کنم.مثلا سعی می کنم ریشه یابی کنم ببینم اون چیزی که تو خواب دیدم ربطی به اون اتفاقاتی که روز یا روزهای قبل برام افتاده داره یا اینکه شخص یا شئی که تو خواب دیدم لحظه ی اول چی رو به ذهنم متبادر می کنه و خلاصه از این کارها.یه خواب جالب که چند وقت پیشا دیدم این بود که بعد از یه مدت تو خواب دیدم که بیدار شدم و نشستم اون چیزهایی رو که قبلش دیده بودم تحلیل می کردم!البته عجیب نیست.انقدر تو بیداری این کار رو انجام دادم که به خوابم هم راه پیدا کرده بود.

بعد از خوندن "بوف کور" کلی فکر کردم تا شاید بتونم ارتباط بین اون چیزهایی رو که خونده بودم پیدا کنم!خیلی چیزها به نظرم رسید ولی یکیشون خیلی به نظرم محتملتر می آد.یعنی اگه بشه فرض کرد که اون چیزهایی که گوینده ی داستان تو اوایل کتاب میگه چیزهایی باشن که تو عالم بیداری دیده و بعدش اون جوری که خودش میگه "هر چه تریاک برایم مانده بود,کشیدم...در یک حالت نیمه خواب و نیمه اغما فرو رفتم...کم کم حالت خمودگی و کرختی به من دست داد...بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا می رفت.متدرجا حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده,فراموش شده ی زمان بچگی خودم را می دیدم;نه تنها می دیدم بلکه در این گیر و دارها شرکت داشتم و آنها را احساس می کردم...یک لحظه فراموشی محض را طی کردم,وقتی به خودم آمدم یک مرتبه خودم را در اتاق کوچکی دیدم...در دنیای جدید که بیدار شده بودم,محیط و وضع آن جا کاملا به من آشنا و نزدیک بود,به طوری که بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم,مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود;یک دنیای دیگر,ولی به قدری به من نزدیک و مربوط بود که به نظرم می آمد در محیط اصلی خودم برگشته ام;در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیکتر و طبیعی تر متولد شده بودم." بله بعدش همون جوری که خودش یه جای دیگه اشاره می کنه به یه خواب بافوری میره و اون چیزهایی رو که تو این خواب می بینه بعدا تعریف می کنه,یعنی همون مطالبی که از اینجا به بعد کتاب رو شامل میشه.برای گوینده همون طور که همون اول اول میگه این سوال مطرح-ه که "آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورای طبیعی-این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند-کسی پی خواهد برد؟" و در ادامه میگه "من سعی خواهم کرد آن چه را یادم هست,آن چه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم,شاید بتوانم راجع به آن,یک قضاوت کلی بکنم;نه,فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم,چون می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم"

حالا حدسیات بنده از اینجا به بعد دیگه خیلی عجیب و غریب میشه.واقعیت اینه که خودم هم اصلا مطمئن نیستم.صرفا یه چیزهایی به ذهنم رسید که دوست داشتم بنویسمشون.البته همون طور که گفتم به نظرم این یکی از حدسیات دیگه-م محتملتره.

اون زنی که اول می بیندش مادرش نیست؟!وقتی اون زن رو تخت خوابیده از اون شراب موروثی بهش می خورونه و اون رو بدون اینکه بفهمه می کشه!خودش میگه بعد از اینکه شراب رو به اون می خورونه میبینه "این چشمهای بسته شده...کمی آرام گرفت"بعدا تو خواب میبینه که مادرش تو اون شراب موروثی زهر مار ناگ ریخته.همون زهری که پدرش یا عموش رو کشته!دلیل دیگه ای واسه اینکه مادرش با زهر میمیره اینه که یه جای دیگه اشاره می کنه که "دهنش گس و تلخ مزه,طعم ته خیار را می داد".یه جایی هم راجع به اون زن میگه "این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود-و یا اصلا زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود,زندگی دیگری نمی توانستم داشته باشم" و تو خواب راجع به مادرش میگه "دایه ام گفت وقت خداحافظی,مادرم یک بغلی شراب ارغوانی که در آن زهر دندان ناگ مار هندی حل شده بود,برای من به دست عمه ام می سپارد.یگ بوگام داسی(منظورش مادرش-ه)چه چیز بهتری می تواند به رسم یادگار برای بچه اش بگذارد؟شراب ارغوانی اکسیر مرگ که آسودگی همیشگی می بخشد;شاید او هم زندگی خودش را مثل خوشه ی انگور فشرده و شرابش را به من بخشیده بود;از همان زهری که پدرم را کشت.حالا می فهمم چه سوغات گرانبهایی داده است".اون زن رو که یه بار میبینه بعدش آرزوی پیدا کردن اون و اینکه اون رو به دست بیاره رو داره غافل از اینکه اگه مادرش باشه؟!تو خواب میبینه که زن داره,زنش هم دخترعمهش-ه که همه مردهای دیگه رو به این ترجیح میده و باز در تب و تاب-ه بدست آوردن زنش-ه!نکته ی جالب دیگه اینه که خودش تو خواب میگه "از وقتی که خودم را شناختم,عمه ام را به جای مادر خودم گرفتم و دوست داشتم.به قدری او را دوست داشتم که دخترش همین خواهر شیری خودم را بعدها چون شبیه او بود به زنی گرفتم."و ویژگی های ظاهری زنش در خواب شبیه همون زنی-ه(مادرش) که تو عالم بیداری دیده!در ضمن تو خواب هم لبهای زنش و برادرزنش تلخ مزه ان مثل ته خیار.تو بیداری وقتی اون زن(مادرش)رو تخت دراز کشیده بوده بالای سرش دو تا شمع روشن می کنه و تو خواب هم بالای سر عمه اش وقتی داشته می مرده دو تا شمع کافوری روشن بوده!تو بیداری سر اون زن رو با چاقو از تنش جدا می کنه و تو خواب,خواب میبینه که به هر آدمی که نزدیک میشه سر اون آدم از تنش جدا میشه!اولین باری که تو عالم بیداری اون زن رو میبینه به نظرش می آد فقط یه دختر توی یه بتکده ی هند می تونه انقدر زیبا باشه و تو خواب مادرش با همین شکل و قیافه رقاص یه معبد هند بوده!اسبهایی که تو عالم بیداری دیده تو خوابش هر روز برای مرد قصاب دو لاشه ی گوسفند می آرن!یا تو بیداری میبینه پیرمرد کوزه ای رو که از زیر زمین پیدا می کنه لای یه دستمال چرکی میپیچه و تو خواب تو بساط پیرمرد خنزرپنزری یه کوزه که روش یه دستمال چرکی کشیده شده می بینه.تو بیداری به روشی کاملا قصابانه اجزای بدن اون زن(مادرش!) رو که رو تختش مرده با چاقو از هم جدا می کنه که توی چمدون بذاره و بره یه جا دفنش کنه بدون اینکه کسی ببیندش و تو خواب حرکات گزلیک تو دست مرد قصاب و بریدن گوشت گوسفندها اونو تحریک می کنه و میره سراغ زنش و اونو با گزلیک میکشه!

البته هنوز یه عالمه سوال بی جواب مونده مثلا اینکه گوینده ی داستان قبل از همه ی این اتفاقات همیشه اون تصویر ,یعنی پیرمرد زیر درخت سرو و دختری که یه شاخه گل نیلوفر رو به اون تقدیم می کنه,رو روی قلمدونها نقش میزده!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:43  توسط فلانی  | 
ـ" فلانی وقت شوهر دادنت-ه!!!این عروسکها چی-ه جمع کردی دور خودت؟! "

ـ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:32  توسط فلانی  | 
چند وقت پیشا داشتم به مامان می گفتم که عین این بچه هایی که تازه چهار دست و پا راه رفتن رو شروع می کنن و ولع خاصی برای شناخت هر چی که دور و برشون-ه دارن انقدر که هر چی رو که می بینن بدون یه لحظه تامل تو دهنشون می ذارن منم نسبت به تجربه کردن همه چی ولع دارم.عین همون نی نی کوچولوها می خوام همه چی رو امتحان کنم و راستش دیگه خیلی حوصله ندارم قبلش یه عالمه بهش فکر کنم یا بشینم و ساعتها راجع بهش تئوری پردازی! کنم انقدر که دیگه یا حال و حوصله ی تجربه کردنش برام نمونه یا تجربه کردنش برام بی مورد و عبث به نظر برسه.شاید یه جورایی مثل اونام بی احتیاط شدم یا اگه به همین رویه ادامه بدم میشم.دیدین بچه هایی رو که صابون یا خاک می خورن یا اونایی رو که سکه یا پاک کن قورت میدن؟!با شناختی که از خودم دارم فکر نمی کنم به اون درجه از ریسک پذیری برسم که آسیب جبران ناپذیری به خودم و زندگیم وارد کنم.در عوض این سبک زندگی کردن حداقل تا الانش بیشتر داره به من کیف میده!و با یه ذره عمل گرایانه به زندگی نگاه کردن کلی از تضادها و تناقضهایی که معمولا برام پیش می اومدن خود به خود از بین رفتن و اصلا برام محلی از اعراب ندارن.راست می گفت!عملی زندگی رو نگاه کردن بخش مهمی از اون-ه.یا اینکه می گفت ما حتی وقتی فکر می کنیم داریم یه عمل انجام میدیم!عمل حرف زدن!با خودمون!شاید نشه اینو ثابتش کرد و شاید واسه همین بود که من همون موقع خیلی به این حرفها روی خوش نشون ندادم اما میشه فهمیدشون!میشه یه درک کلی نسبت بهشون داشت!حداقل من الان اون احساس رو دارم و از اون مهمتر اینکه نمی خوام چندان دنبال چون و چراش بگردم.زندگی اینجوری بیشتر بهم حال میده!همین کافی نیست؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 23:30  توسط فلانی  | 
این پازل هزار تکه هم مثل اینکه هیچ جوره نمی خواد تموم شههدیه ی تولد پارسالمه,از طرف مامان و بابا.البته تابستون امسال جدی نشستم سر درست کردنش.شاید مفیدترین کاری که تو این تابستون انجام دادم,درست کردن همین پازله!موضوعش بی نهایت دوست داشتنیه: "endless dreams" یه دختره است,احتمالا 5-6 ساله,یه پالتوی سفید و خاکستری تنشه,آستینهاشو یه کوچولو زده بالا,موهاشو ریخته دورش,یه کلاه سفید با یه روبان مشکی که خالهای ریز سفید داره سرشه,دستشو که گذاشته زیر چونه اش,تکیه داده رو یه چمدون خیلی گنده.یه چمدون قهوه ای رنگ,از این خیلی قدیمیا.روی چمدون یه عالمه از این برچسبهای تبلیغ هتلها و جاهایی که آپارتمان یا خونه ی ویلایی اجاره میدن تو شهرهای مختلف مثل زوریخ و پاریس و ژنو و ...رو چسبونده.اون یکی دستش رو یه کره ی زمین خیلی بزرگه که بدون هیچ پایه ای رو زمین افتاده.یه دونه خرس خزی خوشگل,از این "teddy bear"های راست راستکی هم که یه سارافون چارخونه ی زرشکی و قرمز و سفید تنش-ه کنار چمدونش رو زمینه.بله!این دختر خوشگل ما رویاهای بی پایان داره!کره ی زمین رو گذاشته جلوش و چمدونشو بسته و با خرسش می خواد بره و دور دنیا رو بگرده!فقط کاش دو سوم پشت سرش مشکی یه دست و یه سومش سفید یه دست نبود که منم زودتر این پازل رو تموم می کردم.همین جوری این چند ماه افتاده وسط اتاقم,کوچک هم که نیست,۴۸در ۶8 سانتیمتر-ه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:6  توسط فلانی  | 
دیروز اولین حقوقم رو گرفتمچه کیفی دادعطیه جونم میسی زیاد تا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط فلانی  | 
یه سوال و یه جواب,یه نگاه و بعدش یه عالمه نگاه که با هم قایم موشک بازی می کنن,یه دست که بارها دراز میشه و دستت رو در آغوش میگیره,یه سوال با دو تا جواب سربالا,یه حضور و یه ولوله تو یه دل,یه تعارف,یه معرفی و ...

ای الهه ی ناز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 7:55  توسط فلانی  | 
اینو فرزانه برام ایمیل زده:

 

اگر عمر دوباره داشتم

 

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايي در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراي تاليفات زيادي است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد . بخوانيد :

 

" البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانوني هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مي كوشيدم اشتباهات بيشتري مرتكب شوم. همه چيز را آسان مي گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مي شدم. فقط شماري اندك از رويدادهاي جهان را جدي مي گرفتم . اهميت كمتري به بهداشت مي دادم. به مسافرت بيشتر مي رفتم. از كوههاي بيشتري بالا مي رفتم و در رودخانه هاي بيشتري شنا مي كردم. بستني بيشتر مي خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعي بيشتري مي داشتم و مشكلات واهي كمتري. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايي بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلي عاقلانه زندگي كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشي داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشي بيشتر مي داشتم. من هرگز جايي بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروي قرقره، يك پالتوي باراني و يك چتر نجات نمي روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مي كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مي رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مي دادم . از مدرسه بيشتر جيم مي شدم. گلوله هاي كاغذي بيشتري به معلم هايم پرتاب مي كردم . سگ هاي بيشتري به خانه مي آوردم. ديرتر به رختخواب مي رفتم و مي خوابيدم. بيشتر عاشق مي شدم. به ماهيگيري بيشتر مي رفتم. پايكوبي و دست افشاني بيشتر مي كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مي شدم. به سيرك بيشتر مي رفتم .

در روزگاري كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسي وخامت اوضاع مي كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مي پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مي گويد : "شادي از خرد عاقل تر است ".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مي چيدم "

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط فلانی  | 
چی می خواد؟!دنبال چیه؟!چیزی می خواد به من بگه؟!یعنی واقعا...

نمی خوام حتی بهش فکر کنم...

نه!لابد دارم اشتباه می کنم...

آخه مگه غیر از اینم میشه توجیه دیگه ای براش پیدا کرد؟!

ترجیح میدم فکر کنم دارم اشتباه می کنم

هرچند تجربه ثابت کرده که اشتباه اینه که ترجیح بدم اینجوری فکر کنم

ترجیح میدم بشه که اصلا بهش فکر نکنم

.

.

.

دیشب یه sms دیگه داشتم ازش!

.

.

.

فکر کردم تموم شده است ولی انگار...

مثل همیشه اشتباه کردم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:17  توسط فلانی  |