تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!

بله دیگه!سیمین هم دیگه تو ینگه ی دنیا جاگیر شد.دو تا ایمیل داشتم ازش تا حالا.داره مراحل آبغوره گیری رو به سرعت پشت سر میذاره!امیدوارم هر چه سریعتر به شرایط جدید اونجاش عادت کنه.خیلی براش خوشحالم.از اون آدمهای بی نهایت دوست داشتنی-ه.از اونایی که عین شیشه اونورشون پیداست!عین آب عمقشون معلوم-ه!از اون آدمهای صاف و بی دست انداز!از اونایی که در وصفشون فقط می تونی بگی خیلی خیلی خوبن!خوب به معنی واقعی کلمه!

...چهره اش تو نظرم می آد,عینک بنفشش رو برمیداره,چشماش قرمز و ورم کرده ان,با انگشتهای کشیده اش که برامون مسئله ی الکترومغناطیس حل می کرد اشکهایی که تو گودی زیر چشمش جمع شدن رو پاک میکنه,بهش لبخند میزنم بلکه اخماشو وا کنه,ابروهاش شروع می کنن از هم فاصله بگیرن,قبل از اینکه اون دو تا خط بین ابروهاش کاملا محو شن جهره اش از نظرم محو میشه...

موفق باشی سیمین جونم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:18  توسط فلانی  | 
سخته ها تصمیم گرفتن!

۱ تا ۳۵,همین!کاش خودم به تنهایی 36 تا بودم,اون موقع طبق اصل لانه ی کبوتری حتما توی یکی از اون 35 تا جا حداقل یه دونه از من پیدا میشد!!!نه بابا!چرت و پرت میگم!باید خودم به تنهایی حداقل, تعداد کل شرکت کننده های آزمون کارشناسی ارشد رشته ی فیزیک بعلاوه ی 1 بودم تا حداقل یه دونه از من تو 35 تای اول پیدا میشد!افسوس که بنده در حال حاضر فقط و فقط یه دونه ام و احتمال اینکه تو 35 تای اول باشم برابره با حاصل تقسیم 35 به تعداد کل شرکت کننده های آزمون ارشد فیزیک!عدد خیلی کوچولویی در می آد احتمالش!یعنی با احتمال نسبتا قابل توجهی دو سال بعد زندگیمو تو شرایطی که علی الاصول به بدی یا بدتر از شرایط این چهار سالم خواهم بود خواهم گذروند! تازه اگه اون احتمال کوچیکم محقق شه تضمینی وجود نداره که لزوما شرایط بهتری حاصل میشه!صرفا چون این یه دونه رو تجربه اش نکردم ترجیح میدم که لااقل تو این مورد زورکی هم که شده امیدوار باشم!

حالا با توجه به این شرایط بیا و تصمیم بگیر می خوای واسه TOEFLو GREها ثبت نام کنی یا نه؟یعنی تصمیم بگیر که واسه فوق می خوای بخونی یا واسه رفتن؟!اصلا اول بیا ببین حال خوندن داری؟!بعد به اینکه چی و واسه چی می خوای بخونی فکر کن!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:16  توسط فلانی  | 
استاد پیانو:

"می دونی مشکلت چیه؟خیلی فکر می کنی!"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:41  توسط فلانی  | 
مربی رقص:

(جلسه ی اول)

"ببین این استیل وایسادنت زنونه نیست,زنها موقع رقصیدن اینجوری وای نمیسن,این مدل وایسادن رقصتو مردونه می کنه,ببین!دیدی؟!مردها اینجوری وای میسن"

(جلسه ی دوم)

"ببین استعدادت خیلی خوبه,هماهنگیتم فوق العاده است,بدنتم خشک نیست,مشکل فقط اینه که ناز نداری"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:40  توسط فلانی  | 
هفته ی پیش همین وقتها تقریبا نصف فاصله ی پناهگاه سیمرغ تا قله ی دماوند رو رفته بودیم,فاصله ی زمانی منظورمه ها!هفت صبح راه افتادیم,سه بعدازظهر رسیدیم.تو این هفته هم خیلی پیش اومد که نیت کردم راجع بهش بنویسم ولی به هر حال نشد.بدیهیه که تجربه ی بی نظیری بود!وایسادن رو بام ایران!یه جایی که هیچ جایی تو مملکتت نیست که حتی یه ذره از اون بلندتر باشه!جالب اینجاست که وقتی اون بالا بودیم خیلی احساس ویژه ای رو حداقل بطور خودآگاه تجربه نمی کردم!تو راه برگشت و تو این چند روزه فرصت داشتم آروم آروم و ریزه ریزه بخشی از احساسم رو بفهمم! آره! تونستم یه بخشی از احساسم رو از تو وجودم بکشم بیرون و گذاشتمش جلو چشام و هر چند وقت یه بار یه نگاهی بهش می اندازم,جلو دماغم می گیرمشو و بوش می کنم,با دستام لمسش می کنم,صداش,آره!صداش رو سعی می کنم بشنوم و تو دهنم می گردونمش تا مزمزه اش کنم!نمی خوام یه باره قورتش بدم!
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:30  توسط فلانی  | 
یعنی این دفعه هم مثل دفعات قبله؟!کاش نباشه!یا اگه هست کاش زودتر بفهمم که نیست!آره!زودتر نیست و نابود شدنش رو جشن بگیرم!جشن بگیرم؟!یا به سوگش بشینم؟!نمی دونم!کاش فقط زودتر بفهمم,بفهمم همون آشه و همون کاسه یا این دفعه آشپزباشی یه آش جدید برام بار گذاشته و قراره اونو تو یه کاسه ی جدید بریزه!یه کاسه ی لاجوردی!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:49  توسط فلانی  |