تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!
خیلی وقته می خوام راجع به کوه رفتن بنویسم,در واقع درستش اینه که خیلی وقته می خوام راجع به خیلی چیزها بنویسم ولی راستش اکثر اوقات حال و حوصله اش نیست,اون اوقات بسیار نادری هم که حال و حوصله اش هست وقت نوشتنش نیست.در هر صورت به مناسبت اینکه اینجانب فردا عازم دماوند هستم و لابد الان باید بسیار از این بابت مشعوف و هیجان زده و اینا باشم خودم رو وادار کردم که امشب بشینم و مثل یه بچه ی خوب همه ی اون چیزهایی رو که خیلی وقته راجع به کوه می خوام بر لوح این وبلاگ نقش بزنم همی بنقشم!باشد که موفق شم و بتونم امشب تمومش کنم!نشدم نشد,فدای سرم!حالا بعد کلی آسمون ریسمون به هم بافتن و مقدمه نوشتن برم سر اصل مطلب اندر باب کوهنوردی:

بنده که اهل سنندجم و دوره ی بچگیمم تو خونه ای گذروندم که پای کوه آبیدر بود و علاوه بر همه ی اینا ابوی اینجانبم بسیار علاقه مند به کوهنوردی بودن و هستن.بنابراین می بینین که همه چی دست به دست هم دادن که بنده از همون عنفوان کودکی کوه برم و اینا...هنوزم یادمه اون وقتها خسته که می شدم و به نفس نفس زدن می افتادم بابا اولش به قول خودش منو بوکسل می کرد و وقتی هم دیگه بوکسل کردن جواب نمی داد منو رو شونه هاش می ذاشت و تا قله می برد و لذت به قله رسیدن رو به من می چشوند.البته حامد که به دنیا اومد و یه ذره بزرگتر شد یعنی حول و حوش هشت-نه سالگی من دیگه بنده از نعمت دیدن طبیعت اطراف از رو شونه های بابا محروم شدم و حامد خان رو شونه های بابا جا خوش کرد و بنده هم به بوکسل شدن قناعت کردم!بیچاره بابا!حامد رو شونه هاش و دستای من تو دستاش و کوله هم به کولش!هر چند به مرور کوه رفتن ما هی کمتر و کمتر شد ولی به هر جهت کاملا قطع نشد و تا اوایل دبیرستان من ادامه پیدا کرد.متاسفانه نمی دونم چی شد که از حدود سال دوم دبیرستان تا سال اول دانشگاه رو دیگه اصلا کوه نرفتم.اوایل سال اول دانشگاهم که یه پیازچال با گروه کوه دانشکده رفتم و بازم نمی دونم چی شد که دوباره کوه رفتنو بوسیدمش گذاشتمش کنار!مثل خیلی کارهای دیگه!تو این دو سه سالم هی هر چند وقت یه بار تصمیم کبری می گرفتم که از این به بعد دیگه برنامه هایی گروه کوه رو میرم!و بازم نمی دونم چرا هی نمی رفتم!راستش الان که به شش هفت سال پیش زندگیم فکر می کنم می بینم خیلی کارها رو که دوست داشتم انجام ندادم یعنی اصلا شروعشون نکردم یا شروع کردم و از انجام دادنشون اون جوری که باید و شاید لذت نبردم یا انجامشون دادم و خیلی زود دلم رو زدن یا به هر دلیل دیگه ای ولشون کردم.واقعا درست نمی دونم دلیلش چی یا چیا بوده.الان که میشینم و فکر می کنم بهضی وقتا این به نظرم میرسه که از همون اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان به یه دلیل نامعلوم هی سعی کردم به زور زندگیم رو تو یه بعد جاش کنم و زندگی منم هی سرکشی می کرده و جا نمی شده و من مدام بین اون چیزی که می خواستم و اون چیزی که بودم و داشتم و ازش لذت می بردم به تضاد می رسیدم.من تو این مدت نتونستم به یه زندگی یه بعدی برسم ولی از اون زندگی هم که داشتم لذت چندانی نبردم .حاصلش یه عالمه حسرت شد و یه عالمه سرزنش.حسرتهایی که می شد حداقل به این شدت و حدت وجود نداشته باشن و سرزنشهایی که من می تونستم مستحقشون نباشم!حسرت واسه انجام ندادن اون کارهایی که با تمام وجود دوست داشتم انجامشون بدم و بخاطر تلاش در راستای یه بعدی کردن زندگیم از انجام دادنشون احتراز می کردم و سرزنش واسه انجام دادن این کارها چون منو از اون هدفی که نمی دونم رو چه حسابی واسه خودم تعریف کرده بودم دور می کردن!خنده داره ها!کارهایی رو که می شد واسه من بسیار لذت بخش باشن انجام می دادم ولی نه اون طور که مانع حسرت خوردنم به طور کامل بشه و تازه همین ناقص انجام دادنشون هم مانع سرزنش شدن خودم نمی شد که از خودم نپرسم که چرا انجامشون دادم!نمی دونم!ولی الان دیگه تا مغز استخونهام احساس می کنم که اون سبک زندگی منو به هیچ عنوان ارضا نمی کنه.الان دیگه تو زندگی دنبال چیز خیلی خاص و گنده ای نیستم.بلندپروازی عجیب و غریبی هم ندارم.نمی خوام چیزی رو هم بترکونم یا اثر خیلی مهمی از خودم بجا بذارم!یعنی نه می خوام و نه دیگه برام جذبه ی چندانی داره!واقعا دیگه برام مهم نیست!ممکن بود قبلا هم از این حرفا بزنم ولی فکر می کنم اون وقتا ته ته ته وجودم به این چیزهایی که الان بهشون رسیدم کاملا ایمان نداشتم!نمی دونم!الان تو زندگی شاید تنها یه چیزی اونم تازه تا یه حدودی واسم مونده و اونم تجربه کردنه.شاید تجربه کردن به صرف تجربه کردن!نمی دونم!راستش راجع به اینم کاملا مطمئن نیستم!مگه من راجع به چی مطمئنم که این دومیش باشه؟!بگذریم!مثلا خیر سرم می خواستم راجع به کوه رفتن بنویسم!

خب اولش بگم که با یه جمع کوه رفتن اصلا قابل مقایسه با تنهایی یا با همراهی دو سه نفر کوه رفتن  نیست!به قول نسیم با یه گروه کوه رفتن باعث میشه آدم طی یه مدت کاملا فشرده و تو یه شرایط نسبتا پرفشار زندگی اجتماعی رو تجربه کنه.من اگه دست خودم باشه دیگه جز با یه جمع کوه نمیرم!الان دیگه جنبه ی ورزشی کوه رفتن واسه من فقط یه جنبه از یه عالمه جنبه ی اونه!اگه می خوام صرفا بدنم رو قوی کنم یه عالمه راه واسه این کار هست!کوه رفتن الان بیشتر برام یه جور برگشتن به دامن اون طبیعتیه که ماهام چیزی نیستیم جز یه بخشی کوچولویی از اون.مثل یه مهره که یه مدت سرگردون بوده و واسه خودش بی هدف همین جوری جولان می داده و این ور و اون ور میرفته و حالا می آد و میره سر جای خودش میشینه!سر همون جایی میشینه که از اول بوده!منکر این نمیشم که وقتی اون مهره تنهایی واسه خودش این ور و اون ور میرفته لذت میبرده و اگه دوباره هم این قضیه تکرار بشه بازم لذت میبره!بایدم ببره!ولی گهگداری سر زدن و قرار گرفتن تو اون جای خودش,آروم گرفتن تو اونجا و تجربه ی بی نظیر جزئی از یه کل بودن هم چیزیه که حیفه اون مهره از دست بده!یعنی زندگی بدون همچین تجربه ای به نظرم ناقصه,زیادی ناقصه!راجع به جمعی کوه رفتن هر چی بنویسم بعید می دونم حق مطلب ادا شه!

از اینم بگذریم!یه چیز جالب از کتاب "جز و کل" هایزنبرگ براتون نقل کنم:

هایزنبرگ فکر کنم سال دوم دانشگاهش رو که تموم میکنه, بعد اینکه پروژه اش رو که اگه اشتباه نکنم در مورد یه سری خصوصیات سیالات بوده تحویل میده پا میشه میره کپنهاگ دیدن نیلز بور.اونجا یه روز با هم میرن بیرون که قدم بزنن و وقتی داشتن از کنار دریا می گذشتن بور بر میگرده به هایزنبرگ میگه که بلندترین قله ای که تو دانمارک دارن ارتفاعش از سطح زمین بازم اگه اشتباه نکنم حدود 1500 متره ولی بهش میگن قله ی آسمان!و ادامه میده که یه بار یکی از هموطناشون سعی می کرده با آب و تاب هر چه تمامتر عظمت این کوه یعنی همون قله ی آسمان رو برا یه توریست نروژی توضیح بده که اون یارو نروژیه با بی تفاوتی هر چه تمامتر برمیگرده میگه که تو کشور ما به این جور چیزها میگن پشته!!!در ادامه بور میگه که عوضش مردمشون چه دلبستگی به دریا دارن و از این جور حرفها که آخرش یه جمله ی بی نظیر میگه: "مردم ما وقتی به دریا نگاه می کنن گویی که بخشی از بی نهایت رو در دسترس دارن!و شاید واسه همینه که مردم ما انقدر آرامش خاصی دارن" (حالا من پیشنهاد می کنم شما چند دقیقه تو کف این جمله باشین بعد ادامه ی مطلب رو بخونین!)هایزنبرگ هم برمیگرده میگه که صبح وقتی از کنار دریا رد میشده این رو می تونسته تو نگاه ماهیگیرهای کنار ساحل ببینه!یه جور آرامش خاص!انگار که نگاهشون همواره به دوردستهاست طوریکه به نظر می آد چیزهای دور و ور و دم دست چندان براشون اهمیتی نداره!هایزنبرگ ادامه میده که اهل شمال آلمانه,یه منطق ی کاملا کوهستانی.میگه که اونجا آدم نگاهش از رو تخته سنگهای مضرس مستقیم به آسمون می افته!و میگه که شاید واسه همینه که مردم اونا انقدر شادن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:15  توسط فلانی  | 
چه صدایی داشت!هنوزم انگار تو گوشم میپیچه و پرده ی گوشمو به آرومی قلقلک میده!بیشتر از خود صدا حال و هوایی که وقت شنیدن صداش بهم دست میداد تو خاطرم مونده,مثل یه خاطره ی دور و محو!مثل یه خواب یا یه رویا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:52  توسط فلانی  | 
دیروز تولدم بود!بیست و یه سالگی هم پرید و رفت و ما موندیم و خاطراتش!فکر می کنم هنوز به مقطعی نرسیدم که روز تولدم غصه ام از یه سال پیر شدنم بیشتر از خوشحالیم از یه سال بزرگتر شدنم باشه.امسال تولدم مامان پیشم نبود!فکر نمی کردم اگه مامان کنار آدم نباشه آدم بتونه یه سال بزرگتر شه!ولی دیدم میشه مثل اینکه!یاد اون جمله ای می افتم که روی کادوی تولد پارسالم نوشته بود "بیست اول بیست بود,با امید به اینکه بیست دوم بیست بیست باشد"بیست اول بیست بود؟!بیست و یک نمره اش چند میشه؟!نمی دونم.فقط می دونم تو این یه سال صد برابر بیست سال قبلش تغییر کردم!فکر می کنم بیست سال دوم زندگی آدم می تونه پربارترین دوره ی زندگیش باشه!تو آستانه ی بیست و دو ساله شدنم چه تحولات بنیادی کردم!خودم تو کف کار خودم موندم!از دیروز دارم یه صورت بلاانقطاع به خودم و تصوری که از خود خودم دارم و یا ندارم فکر می کنم!دارم سعی می کنم ریزه ریزه تیکه های خودم رو از تو این افکار آشفته و این خاطرات نه چندان خوشایند پیدا کنم و بیرون بکشمشون و کنار هم بذارمشون!بعدش هم از همه مهمتر اینکه باید یه چسبی پیدا کنم و این تیکه ها رو به هم بچسبونم!آخر سر ظرف شکسته بسته ی من خودم تو بیست و یه سالگیم رو دارم که به اون ظرف من خوش رنگ و لعاب گرد نگرفته ی هیجده سالگیم ترجیحش میدم ولو اینکه خیلی زشت تره!

راستی دیروز عطیه کلی تدارک دیده بود و بچه ها همه کلی تو زحمت افتاده بودن که واسه من تولد بگیرن!یه surprize جانانه!معرکه بود!حرف نداشت!من هیچ وقت تاریخ تولدم رو به هیچ کس نمی گفتم.نمی دونم چرا این کار رو می کردم.فکر می کردم که واسه اینه که نمی خوام دیگران تو زحمت بیفتن یا عارم می اومد به این فکر کنم که از تبریک گفتن دیگران خوشحال میشم یا اینکه از کادوی تولد گرفتن شاد شم یه جورایی کسر شان داشت واسم و خلاصه از این سیستمهاس مثلا درونگرایی مسخره.روز تولد ما پارسال لو رفت و امسال اولین سالی بود که روز تولدم بین دوستام بودن و اونام خبر داشتن که اون روز روز تولد منه!کلی هم خوب بود,کلی هم خوش گذشت,کلی هم جواب تبریکات دیگران رو دادن کیف داشت.تبریک شنیدن از آدمهایی که اصولا به ندرت می بینمشونم و تو دایره ی دوستای نزدیک من نیستنم کلی جالب بود.تازه کلی کادوهای خوشگل خوشگلم گرفتم.اینم کلی خوب بود!هرچند واقعا دوست نداشتم ملت خودشون رو تو زحمت انداخته باشن ولی نمیشه انکار کرد که خیلی حال میده آدم از دوستاش کادوی تولد بگیره.از عطیه,سمانه,فرناز,پرستو,علی,یه علی دیگه,حامد...واقعا دست همه شون درد نکنه.تولد بی نظیری بود!هر چی فکر می کنم از اون بهتر نمیشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 2:39  توسط فلانی  | 
فردا قراره بریم سفر,فردا که چه عرض کنم,همین دو سه ساعت دیگه.وسایلم رو جمع نکردم,هنوز دوش نگرفتم,دو تا از سه تا مانتویی که قراره با خودم ببرم رو رخت لباس پهن شدن و انگار حالا حالاها قصد خشک شدن ندارن.به سلامتی هر وقت خشک شدن به همراه اون مانتو سومیه باید اتو شن.خلاصه اوضاعیه که بیا و ببین!چند ساعی پیش داشتم فروغ و شاملو می خوندم:

...زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

 .

.

.

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من,در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

.

.

.

.آه...

 سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

.

.

.

سهم مه گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

"دستهایت را دوست می دارم"

.

.

.

و بدین سان است که کسی می میرد

و کسی می ماند

.

.

.

من از کجا می آیم؟

من از کجا می آیم؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟

هنوز خاک مزارش تازه ست

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم

.

.

.

ما هر چه را که باید

از دست داده باشیم,از دست داده ایم

.

.

.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود,هیچ بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم,باید.باید.باید.

دیوانه وار دوست بدارم

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

.

.

.

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که "لحظه" سهم من از برگهای تاریخ است

.

.

.

.

.

.

...من بی گناه بندککی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بز رو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را

گردن کج نمی کند

و خدایی دیگرگونه آفریدم

.

.

.

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود, چون کوه

یادگاری جاودانه,بر تراز بی بقای خاک.

.

.

.

خود نه از امید رستم 

نی ز غم

زین میان خوش دست و پایی می زنم

.

.

.

مرا گر خود نبود این بند,شاید بامدادی,همچو یادی دور و لغزان,

می گذشتم از تراز خاک سرد پست...

.

.

.

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده کنان به رقص برخاستیم

ما نعره زنان از سر جان گذشتیم

کس را پروای ما نبود

در دوردست

مردی را به دار آویختند

کسی به تماشا سر بر نداشت

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالب خود

برآمدیم.

.

.

.

.

خوابم می آد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:32  توسط فلانی  | 
دارم داغون میشم...

دارم له میشم...........

گند بزنن این زندگی رو........

چی بنویسم............................

حالم از نوشتنش هم به هم می خوره..............

من مستحق این همه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته شدم...............................................................................

از همه چی...همه چی...............................................................................

الکی چه خوش خیال بودم...................................................................................

چه قدر اشکهام شوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می خوام تا صبح زار بزنم........................................................................................................

این زندگی-ه که من می کنم یا مردگی.......................................................................................

حالم داره به هم می خوره.......................................................................................................

...........................................................................................................................................

............................................................................................................................................

........................................................................................ .  .   .    .     .      .       .         .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:55  توسط فلانی  | 
اولش میگه که به نظر می آد لذت ,اصلی تره.یعنی اون اصله و بقیه ی چیزها که ارزش به حساب می آن یا حتی خوشایند به نظر می رسن برای لذت بردنن.بعدش میگه یه تئوری صرفا توی کله خودش داره که "لذت راهیه برای فرار از زجر"

تو می پرسی که زجر از چی؟!شونه هاشو بالا می اندازه.و تو یهو با بدترین احساس ممکن از عمق وجودت ضجه می زنی که "وای!!!زجر از زندگی" و همزمان یه مشت محکم به پای راستت می زنی.لبخندزنان میگه که "رسیدین به همون جایی که می خواستم" و تو می پرسی"رسیدم؟" و اون با همون آرامش همیشگیش که سعی می کنه به شدت تو نگاهش و صداش متجلی بشه میگه "خودتون رو که زدین متوجه شدین"

و تو الان موندی و یه جای مشت که درد می کنه و زجر زندگی که کل وجودت رو آب می کنه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:11  توسط فلانی  | 
یه چند وقته دارم فکر می کنم شاید هنر یه راهی-ه برای دور زدن فلسفه و علم.فکر می کنم انگیزه ی اصلی آدمها از پرداختن به فلسفه و علم احتمالا اینه که جواب سوالهاشون رو پیدا کنن و طبعا همچین انگیزه ای با پذیرفتن این پیش فرضه که لابد قراره آدمها به جواب سوالهاشون برسن.نمی دونم ولی به نظرم میرسه که اهل هنر می تونن بدون اینکه این سوالها و دست و پا زدن برای پیدا کردن جواب اونها رو تو مرکز فعالیتهاشون قرار بدن از زندگی لذت ببرن.اونها فارغ از اینکه جواب این سوالها چی می تونه باشه کار خودشون رو می کنن و لذت خودشون رو می برن.بدیهیه که نمی خوام بگم هنرمندها اصلا دغدغه هایی از سنخ دغدغه ی علما و فلسا؟؟؟(بر وزن همون علما جهت آهنگین شدن کلام خونده بشه)ندارن یا اینها تو آثارشون تجلی پیدا نمی کنه یا اینکه همه ی اونهایی که دنبال فلسفه یا علم رفتن معتقدن حتما به جواب سوالهاشون می رسن,بلکه صرفا می خوام بگم به طور نسبی احتمالا تو وادی هنر آدم ها می تونن کارشون رو بکنن و از کارشون لذت ببرن درحالیکه کل فعالیت حرفه ایشون حول پیدا کردن جواب سوالهایی که اصلا معلوم نیست جوابی دارن یا نه و پرداختن بهشون حتی می تونه برای علاقه منداش هم یه جاهایی طاقت فرسا باشه,دور نمی زنه.

از این به بعد می خوام هنر رو خیلی جدیتر بگیرم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 17:53  توسط فلانی  |