بنده که اهل سنندجم و دوره ی بچگیمم تو خونه ای گذروندم که پای کوه آبیدر بود و علاوه بر همه ی اینا ابوی اینجانبم بسیار علاقه مند به کوهنوردی بودن و هستن.بنابراین می بینین که همه چی دست به دست هم دادن که بنده از همون عنفوان کودکی کوه برم و اینا...هنوزم یادمه اون وقتها خسته که می شدم و به نفس نفس زدن می افتادم بابا اولش به قول خودش منو بوکسل می کرد و وقتی هم دیگه بوکسل کردن جواب نمی داد منو رو شونه هاش می ذاشت و تا قله می برد و لذت به قله رسیدن رو به من می چشوند.البته حامد که به دنیا اومد و یه ذره بزرگتر شد یعنی حول و حوش هشت-نه سالگی من دیگه بنده از نعمت دیدن طبیعت اطراف از رو شونه های بابا محروم شدم و حامد خان رو شونه های بابا جا خوش کرد و بنده هم به بوکسل شدن قناعت کردم!بیچاره بابا!حامد رو شونه هاش و دستای من تو دستاش و کوله هم به کولش!هر چند به مرور کوه رفتن ما هی کمتر و کمتر شد ولی به هر جهت کاملا قطع نشد و تا اوایل دبیرستان من ادامه پیدا کرد.متاسفانه نمی دونم چی شد که از حدود سال دوم دبیرستان تا سال اول دانشگاه رو دیگه اصلا کوه نرفتم.اوایل سال اول دانشگاهم که یه پیازچال با گروه کوه دانشکده رفتم و بازم نمی دونم چی شد که دوباره کوه رفتنو بوسیدمش گذاشتمش کنار!مثل خیلی کارهای دیگه!تو این دو سه سالم هی هر چند وقت یه بار تصمیم کبری می گرفتم که از این به بعد دیگه برنامه هایی گروه کوه رو میرم!و بازم نمی دونم چرا هی نمی رفتم!راستش الان که به شش هفت سال پیش زندگیم فکر می کنم می بینم خیلی کارها رو که دوست داشتم انجام ندادم یعنی اصلا شروعشون نکردم یا شروع کردم و از انجام دادنشون اون جوری که باید و شاید لذت نبردم یا انجامشون دادم و خیلی زود دلم رو زدن یا به هر دلیل دیگه ای ولشون کردم.واقعا درست نمی دونم دلیلش چی یا چیا بوده.الان که میشینم و فکر می کنم بهضی وقتا این به نظرم میرسه که از همون اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان به یه دلیل نامعلوم هی سعی کردم به زور زندگیم رو تو یه بعد جاش کنم و زندگی منم هی سرکشی می کرده و جا نمی شده و من مدام بین اون چیزی که می خواستم و اون چیزی که بودم و داشتم و ازش لذت می بردم به تضاد می رسیدم.من تو این مدت نتونستم به یه زندگی یه بعدی برسم ولی از اون زندگی هم که داشتم لذت چندانی نبردم .حاصلش یه عالمه حسرت شد و یه عالمه سرزنش.حسرتهایی که می شد حداقل به این شدت و حدت وجود نداشته باشن و سرزنشهایی که من می تونستم مستحقشون نباشم!حسرت واسه انجام ندادن اون کارهایی که با تمام وجود دوست داشتم انجامشون بدم و بخاطر تلاش در راستای یه بعدی کردن زندگیم از انجام دادنشون احتراز می کردم و سرزنش واسه انجام دادن این کارها چون منو از اون هدفی که نمی دونم رو چه حسابی واسه خودم تعریف کرده بودم دور می کردن!خنده داره ها!کارهایی رو که می شد واسه من بسیار لذت بخش باشن انجام می دادم ولی نه اون طور که مانع حسرت خوردنم به طور کامل بشه و تازه همین ناقص انجام دادنشون هم مانع سرزنش شدن خودم نمی شد که از خودم نپرسم که چرا انجامشون دادم!نمی دونم!ولی الان دیگه تا مغز استخونهام احساس می کنم که اون سبک زندگی منو به هیچ عنوان ارضا نمی کنه.الان دیگه تو زندگی دنبال چیز خیلی خاص و گنده ای نیستم.بلندپروازی عجیب و غریبی هم ندارم.نمی خوام چیزی رو هم بترکونم یا اثر خیلی مهمی از خودم بجا بذارم!یعنی نه می خوام و نه دیگه برام جذبه ی چندانی داره!واقعا دیگه برام مهم نیست!ممکن بود قبلا هم از این حرفا بزنم ولی فکر می کنم اون وقتا ته ته ته وجودم به این چیزهایی که الان بهشون رسیدم کاملا ایمان نداشتم!نمی دونم!الان تو زندگی شاید تنها یه چیزی اونم تازه تا یه حدودی واسم مونده و اونم تجربه کردنه.شاید تجربه کردن به صرف تجربه کردن!نمی دونم!راستش راجع به اینم کاملا مطمئن نیستم!مگه من راجع به چی مطمئنم که این دومیش باشه؟!بگذریم!مثلا خیر سرم می خواستم راجع به کوه رفتن بنویسم!
خب اولش بگم که با یه جمع کوه رفتن اصلا قابل مقایسه با تنهایی یا با همراهی دو سه نفر کوه رفتن نیست!به قول نسیم با یه گروه کوه رفتن باعث میشه آدم طی یه مدت کاملا فشرده و تو یه شرایط نسبتا پرفشار زندگی اجتماعی رو تجربه کنه.من اگه دست خودم باشه دیگه جز با یه جمع کوه نمیرم!الان دیگه جنبه ی ورزشی کوه رفتن واسه من فقط یه جنبه از یه عالمه جنبه ی اونه!اگه می خوام صرفا بدنم رو قوی کنم یه عالمه راه واسه این کار هست!کوه رفتن الان بیشتر برام یه جور برگشتن به دامن اون طبیعتیه که ماهام چیزی نیستیم جز یه بخشی کوچولویی از اون.مثل یه مهره که یه مدت سرگردون بوده و واسه خودش بی هدف همین جوری جولان می داده و این ور و اون ور میرفته و حالا می آد و میره سر جای خودش میشینه!سر همون جایی میشینه که از اول بوده!منکر این نمیشم که وقتی اون مهره تنهایی واسه خودش این ور و اون ور میرفته لذت میبرده و اگه دوباره هم این قضیه تکرار بشه بازم لذت میبره!بایدم ببره!ولی گهگداری سر زدن و قرار گرفتن تو اون جای خودش,آروم گرفتن تو اونجا و تجربه ی بی نظیر جزئی از یه کل بودن هم چیزیه که حیفه اون مهره از دست بده!یعنی زندگی بدون همچین تجربه ای به نظرم ناقصه,زیادی ناقصه!راجع به جمعی کوه رفتن هر چی بنویسم بعید می دونم حق مطلب ادا شه!
از اینم بگذریم!یه چیز جالب از کتاب "جز و کل" هایزنبرگ براتون نقل کنم:
هایزنبرگ فکر کنم سال دوم دانشگاهش رو که تموم میکنه, بعد اینکه پروژه اش رو که اگه اشتباه نکنم در مورد یه سری خصوصیات سیالات بوده تحویل میده پا میشه میره کپنهاگ دیدن نیلز بور.اونجا یه روز با هم میرن بیرون که قدم بزنن و وقتی داشتن از کنار دریا می گذشتن بور بر میگرده به هایزنبرگ میگه که بلندترین قله ای که تو دانمارک دارن ارتفاعش از سطح زمین بازم اگه اشتباه نکنم حدود 1500 متره ولی بهش میگن قله ی آسمان!و ادامه میده که یه بار یکی از هموطناشون سعی می کرده با آب و تاب هر چه تمامتر عظمت این کوه یعنی همون قله ی آسمان رو برا یه توریست نروژی توضیح بده که اون یارو نروژیه با بی تفاوتی هر چه تمامتر برمیگرده میگه که تو کشور ما به این جور چیزها میگن پشته!!!در ادامه بور میگه که عوضش مردمشون چه دلبستگی به دریا دارن و از این جور حرفها که آخرش یه جمله ی بی نظیر میگه: "مردم ما وقتی به دریا نگاه می کنن گویی که بخشی از بی نهایت رو در دسترس دارن!و شاید واسه همینه که مردم ما انقدر آرامش خاصی دارن" (حالا من پیشنهاد می کنم شما چند دقیقه تو کف این جمله باشین بعد ادامه ی مطلب رو بخونین!)هایزنبرگ هم برمیگرده میگه که صبح وقتی از کنار دریا رد میشده این رو می تونسته تو نگاه ماهیگیرهای کنار ساحل ببینه!یه جور آرامش خاص!انگار که نگاهشون همواره به دوردستهاست طوریکه به نظر می آد چیزهای دور و ور و دم دست چندان براشون اهمیتی نداره!هایزنبرگ ادامه میده که اهل شمال آلمانه,یه منطق ی کاملا کوهستانی.میگه که اونجا آدم نگاهش از رو تخته سنگهای مضرس مستقیم به آسمون می افته!و میگه که شاید واسه همینه که مردم اونا انقدر شادن!
راستی دیروز عطیه کلی تدارک دیده بود و بچه ها همه کلی تو زحمت افتاده بودن که واسه من تولد بگیرن!یه surprize جانانه!معرکه بود!حرف نداشت!من هیچ وقت تاریخ تولدم رو به هیچ کس نمی گفتم.نمی دونم چرا این کار رو می کردم.فکر می کردم که واسه اینه که نمی خوام دیگران تو زحمت بیفتن یا عارم می اومد به این فکر کنم که از تبریک گفتن دیگران خوشحال میشم یا اینکه از کادوی تولد گرفتن شاد شم یه جورایی کسر شان داشت واسم و خلاصه از این سیستمهاس مثلا درونگرایی مسخره.روز تولد ما پارسال لو رفت و امسال اولین سالی بود که روز تولدم بین دوستام بودن و اونام خبر داشتن که اون روز روز تولد منه!کلی هم خوب بود,کلی هم خوش گذشت,کلی هم جواب تبریکات دیگران رو دادن کیف داشت.تبریک شنیدن از آدمهایی که اصولا به ندرت می بینمشونم و تو دایره ی دوستای نزدیک من نیستنم کلی جالب بود.تازه کلی کادوهای خوشگل خوشگلم گرفتم.اینم کلی خوب بود!هرچند واقعا دوست نداشتم ملت خودشون رو تو زحمت انداخته باشن ولی نمیشه انکار کرد که خیلی حال میده آدم از دوستاش کادوی تولد بگیره.از عطیه,سمانه,فرناز,پرستو,علی,یه علی دیگه,حامد...واقعا دست همه شون درد نکنه.تولد بی نظیری بود!هر چی فکر می کنم از اون بهتر نمیشد!
...زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
.
.
.
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من,در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
.
.
.
.آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
.
.
.
سهم مه گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
"دستهایت را دوست می دارم"
.
.
.
و بدین سان است که کسی می میرد
و کسی می ماند
.
.
.
من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم
.
.
.
ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم,از دست داده ایم
.
.
.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود,هیچ بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم,باید.باید.باید.
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست؟
.
.
.
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که "لحظه" سهم من از برگهای تاریخ است
.
.
.
.
.
.
...من بی گناه بندککی سر به راه نبودم
و راه بهشت مینوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود
مرا دیگرگونه خدایی می بایست
شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را
گردن کج نمی کند
و خدایی دیگرگونه آفریدم
.
.
.
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود, چون کوه
یادگاری جاودانه,بر تراز بی بقای خاک.
.
.
.
خود نه از امید رستم
نی ز غم
زین میان خوش دست و پایی می زنم
.
.
.
مرا گر خود نبود این بند,شاید بامدادی,همچو یادی دور و لغزان,
می گذشتم از تراز خاک سرد پست...
.
.
.
ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص برخاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم
کس را پروای ما نبود
در دوردست
مردی را به دار آویختند
کسی به تماشا سر بر نداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود
برآمدیم.
.
.
.
.
خوابم می آد...
دارم له میشم...........
گند بزنن این زندگی رو........
چی بنویسم............................
حالم از نوشتنش هم به هم می خوره..............
من مستحق این همه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته شدم...............................................................................
از همه چی...همه چی...............................................................................
الکی چه خوش خیال بودم...................................................................................
چه قدر اشکهام شوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می خوام تا صبح زار بزنم........................................................................................................
این زندگی-ه که من می کنم یا مردگی.......................................................................................
حالم داره به هم می خوره.......................................................................................................
...........................................................................................................................................
............................................................................................................................................
........................................................................................ . . . . . . . .
تو می پرسی که زجر از چی؟!شونه هاشو بالا می اندازه.و تو یهو با بدترین احساس ممکن از عمق وجودت ضجه می زنی که "وای!!!زجر از زندگی" و همزمان یه مشت محکم به پای راستت می زنی.لبخندزنان میگه که "رسیدین به همون جایی که می خواستم" و تو می پرسی"رسیدم؟" و اون با همون آرامش همیشگیش که سعی می کنه به شدت تو نگاهش و صداش متجلی بشه میگه "خودتون رو که زدین متوجه شدین"
و تو الان موندی و یه جای مشت که درد می کنه و زجر زندگی که کل وجودت رو آب می کنه!
از این به بعد می خوام هنر رو خیلی جدیتر بگیرم![]()