تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!
چند وقت پیشا تو یه وبلاگی که اسم و آدرسش درست یادم  نیست یه جمله از بودا خوندم:

"زندگی پاندولی است میان خواستن و ملال"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط فلانی  | 
با عطیه داشتم راجع به روانپزشکی که برای مشاوره میرم پیشش حرف می زدم.داشتم می گفتم که چقدر بعد از حرف زدن باهاش احساس خوبی دارم.اینکه چقدر برخوردش رو دوست دارم.مثلا وقتی یاد همون یه جلسه مشاوره ی بالینی که رفتم می افتم می فهمم حتی نمی شه این دو تا رو با هم مقایسه کرد.نمی خوام بین این دو نفری که تنها ربطشون به هم حداقل تا اونجایی که بنده در جریانم اینه که من به هر دوشون برای مشاوره مراجعه کردم مقایسه ای انجام بدم صرفا می خوام بگم که چقدر با دکتر بدیعی بهتر می تونم ارتباط برقرار کنم,اینکه چقدر آسونتر می تونم منظورم رو براش توضیح بدم و مفهومی رو که می خوام بهش منتقل کنم.

اما مهمترین چیز برای من اینه که این آدم با من همراه میشه,بدون اینکه من رو منع کنه از اینکه یه مسیری رو برم که بدون شک از دید خودش بهترین یا سالمترین مسیر نیست,ّیا خطرناکه,یا از دید خیلی ها منطقی و معقول نیست,با من می آد,همقدم,نه جلوتر حرکت میکنه,نه عقبتر,با همون سرعت,بدون نگاههای عاقل اندر سفیه,بدون نصیحت کردن یا غر زدن,فقط و فقط همراهت-ه تا وقتی که پات می لغزه و داری پرت میشی تو دره,اونجا دستت رو میگیره,تازه تو اون شرایط هم حالت یه منجی رو به خودش نمی گیره که تو هی همین جوری احساس کنی بهش مدیونی و یه جورایی خجالت بکشی این خلبازیهایی که تو زندگی در می آری براش بازگو کنی.هنرش در اینه که آدم احساس نمی کنه که حتی تو اعماق وجودش هم به این افکار و حرفها داره می خنده یا براش عجیب و غیر قابل فهمه.برای هر دیوونه بازی ذهنی که آدم بخواد آماده است,نه برای اینکه تو رو پیش ببره یا از رفتن منع کنه,برای اینکه دوش به دوش تو بیاد که تنها نباشی و دقیقا همون جا که به شدت نیاز پیدا می کنی با طبیعی ترین حالت ممکن به دادت برسه بدون اینکه کاری کنه که تو کمترین احساس ضعف یا هر احساس ناخوشایند دیگه ای بهت دست بده و باز از اون به بعدهم همچنان آماده است که ادامه ی مسیر رو با تو بیاد.دوسش دارم!خیلی زیاد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:25  توسط فلانی  | 
از این به بعد دیگه نه لازمه نگران کویز دستور کار باشم,نه عددسازی,نه با تاخیر گزارش کار تحویل دادن,نه بالکل گزارش کار تحویل ندادن,نه جدول و نمودار کشیدن و نه هیچ چیز مزخرف دیگه ای که به آزمایشگاه مربوط میشهدیروز امتحان کتبی و عملی آزمایشگاه اپتیک داشتم.آخرین آزمایشگاه زندگیموقتی به این فکر می کنم که سال دیگه,کل سال رو,هیچ آزمایشگاهی ندارم انگار چند تا کله قند تو دلم آب می کننتموم شد.احساسم شبیه به احساسیه که بعد از آخرین جلسه ی زیست شناسی سال اول دبیرستان داشتم

گل در بر و می بر کف و معشوق کنارم              سلطان جهانم به چنین روز غلامست

فقط حیف که از این به بعد اون لحظاتی که معمولا قبل از شروع آزمایشگاهها با عطیه داشتیم تکرار نمیشهاینکه عطیه بیاد و سعی کنه منو علیرغم میلم کشون کشون ببره سر آزمایشگه و من ملتمسانه بهش بگم

منو نبر

منو نکش

منو نخور

...

و بعدش جفتمون ریسه بریم از خنده 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 23:40  توسط فلانی  | 
یادمه یه بار یه جا,کجاش یادم نیست,احتمالا تو یه وبلاگی یه مطلب جالبی راجع به اینکه آیا واقعا هوش برای سلامت آدمیزاد مفیده یا نه می خوندم.نویسنده اینجوری شروع کرده بود که به نظر می آد اون چیزهایی که برای آدم ها مفیدند با یه جور زیبایی همراهن,مثلا حفظ تناسب اندام برای سلامتی لازمه و یه زن خوش اندام و خوش هیکل زیباتر از یه زن چاق و بد هیکل به چشم می آد یا اینکه مردی با بدنی ورزیده ظاهری جذاب تر از یه مرد نحیف داره و خیلی چیزهای دیگه.لازم به توضیح نیست که اینجا یه مفهوم عامی از زیبایی مد نظره که انگار یه جور هماهنگی و تناسبه که حواس رو بالاخص حس باصره رو تحت تاثیر و میشه گفت مورد نوازش قرار میده.بعد اومده بود گفته بود که حالا به نظر شما هوش باعث میشه آدم زیباتر به نظر بیاد؟!یعنی آیا هیچ المان زیبایی که صرفا مختص افراد باهوش باشه وجود داره؟!طبیعتا جمله حالت استفهام انکاری داشت و قرار بود من خواننده عملا به این نتیجه برسم که مثل اینکه هوش هم همچین چیز مفیدی برای سلامت آدمیزاد به حساب نمی آد!واقعیت اینه که هیچ وقت قبل از خوندن این مطلب اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم و اینکه یه آدمی اینجوری و از این زاویه تونسته بود مسئله رو نگاه کنه فوق العاده برام جالب و جذاب بود.رو این قضیه خیلی فکر کردم.هر چند این جور نگاه به مسئله در وهله ی اول خیلی بدیع به نظرمی آد ولی در عین حال خیلی هم میشه مورد نقد قرارش داد.همون اول کار میشه تو صحت و سقم این فرض که, هر چیزی که برای سلامت انسان خوبه یه جورایی زیباست,شک کرد.هر چند دو تا مثالی که در نظر گرفته شده مثالهایی خوبی ان اما طبیعتا باعث نمی شن این عبارت رو بشه به عنوان  یه گزاره ی کلی و عام قلمداد کرد که بقیه ی چیزها رو بر پایه ی اون جلو برد.در ضمن به نظر می آد عکس این گزاره ی شرطی چندان صادق نباشه.یعنی اینکه هر چیزی که زیباست لزوما نقش مثبتی در سلامت آدمها نداره.نمی دونم کل این قضیه چقدر می تونه به چیزی مثل انتخاب طبیعی ربط داشته باشه ولی باز یادمه یه چیزهایی تو یکی از کتابهای ژاکوب برونوفسکی می خوندم راجع به اینکه مثلا یه مرد ورزیده تر و قویتر و البته از دید اون باهوش تر و دارای قابلیتهای بالاتر در جوامع اولیه می تونسته نسبت به مردهایی که این خصوصیات رو نداشتن همسران بیشتر و البته برتری رو اختیار کنه و این خودش یه جور راه رو برای اینکه نسل به جا مونده از اون به عنوان گونه ی غالب در جوامع آینده بتونه ایفای نقش کنه فراهم می کنه.شاید الگوهای زیباشناختی انسانها از همون زمانها تحت تاثیر همچین مسائلی شروع به شکل گرفتن کرده و واقعا این چیزی که ما الان زیبایی می دونیم چیزی نیست جز همون چیزهایی که بنا به انتخاب طبیعی تو حافظه ی تاریخی ما موندن,اینکه خرد جمعی ما با آزمون و خطا به این معیارهای برتری رسیده, نمی دونم!البته هنوز این سوال برجاست که باهوشی هم باز به قول برونوفسکی یه عامل برتری بوده ,برای مثال همون طور که ورزیدگی جسمانی می تونسته باعث برتری مردان در استفاده از مثلا ابزارها بشه,باهوشی هم بدون شک بی تاثیر نبوده تو همچین زمینه هایی ولی به هر جهت هم نمی شه از این گذشت که باهوش بودن چیزی نیست که تو ظاهر افراد متجلی بشه و معیارهای زیبایی شناسی ما لابد بر مبنای تاثیر روی حواس ظاهری استوار شدن.پس شاید به همون فرض اولیه باید شک کرد,یعنی اینکه نمی شه پذیرفت هوش پارامتر مثبتی برای سلامت انسان به حساب نمی آد صرفا چون خودش رو در ظاهر افراد نشون نمیده.فقط و فقط شاید با احتیاط صرفا بشه گفت اکثر اون چیزهایی که برای بشر سلامتی رو به ارمغان می آرن اگر ماهیتا می تونن تو ظواهر,اثری از خود بر جا بذارن,احتمالا اون آثار تاثیر دلپذیری بر روی حواس بشری دارن.بدیهیه که این نتیجه ی آخری هم صرفا با روش استقرایی تازه اونم از نوع ناقصش بدست اومده نه روش قیاسی,اینه که یه مثال نقض می تونه اساس این استقرای ناقص و درب و داغون رو بر باد بده
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:23  توسط فلانی  | 
وخلقناالاحمدي نژادسهوا"وانا لخلقه من النادمين

(همانا ما احمدي نژاد را اشتباهي آفريديم واز خلقت آن پشيمانيم)

قرآن جلد 2/ سوره توبه آيه12

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:17  توسط فلانی  | 
امروز آخرین جلسه ی آزمایشگاه زندگیم بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:8  توسط فلانی  | 
فرض کن داری می دوی بیرون از کلاس که تا قبل از اومدن استاد شماره تماس کلاس رقص رو از زینب بگیری که دم در کلاس میری تو شکم استادت

-سلام

-سلام,کجایی شما؟!

-من؟!هستم در خدمتتون!

-نیستی,کجا هستی؟!سر کلاسها که نمی آی

-من؟!چرا می آم.

-نه!من که نمی بینمت.

-یه جلسه حذف اضطراری بود یه جلسه م انتخاب واحد,همین دو جلسه رو نبودم سر کلاس(خودم که می دونم دارم دروغ می گم عین چی)

-ولی من فکر می کنم زیاد نبودی

-ولی من بودم

-گفتم شاید مشکلی برات پیش اومده

-نخیر هیچ مشکلی پیش نیومده

-چیه؟عشقولانه از خودت در کردی؟

-نخیر خانوم دکتر!این وصله ها به ما نمی چسبه(و از اون روز دارم به خودم بد و بیراه می گم که مگه همچین چیزی چیه که حالا وصله اش به تن آدم بچسبه یا نه.باید می گفتم فرض کن آره!به شما چه؟!آخه چرا انقدر هول شدم که چیزی رو بگه که برا خودم هیچ اعتباری نداره.از دست خودم عصبانیم)

-اشکالت چیه؟!

-اشکال چیم؟!اینکه این وصله ها بهم نمی چسبه؟!

-ببین این برا شمایی که می خوای درس بخونی اشکاله.بذار چن سال دیگه.اون موقع اشکال نیست هیچ,خوب هم هست.ولی الان واسه عشقولانه در کردن زوده!حالا چی شده؟

-هیچی

-اتفاقی افتاده؟!

-نخیر,نه!اتفاق خاصی نیفتاده

-پس چی؟

-هیچی

-ترم اول خیلی خوب پیش اومده بودی تا حالام که معدلت خیلی خوب بوده,حیفه.متاسفانه معدلتون تو همه چی مهمه.ترم پیش سر کلاس گفتم سوال نپرسین,گفتم شاید واسه اونه

-نخیر!چه ارتباطی داره؟!

-چرا درس نمی خونی

_(انقدر کلافه شده بودم که فقط می خواستم یه چیزی بگم)هیچی!یه مدت حوصله درس خوندن نداشتم

-چرا؟

-هیچی همین جوری

-آخه واسه چی؟

-دلیلی خاصی نداشت!همین جوری!

-همین جوری؟!

-خسته شده بودم یه مدت

-چرا؟

-دلیل خاصی نداشت

-ببین شما همه اش سه ساله داری درس می خونی!الان زوده که خسته شی.بذار برا چن سال دیگه!الان وقتش نیست!بیا پیش خودم حرف بزنیم.نمی خوام بچه هاییمون که تا حالا تاپ و توپ بودن افت کنن

.

.

.

و من الان موندم که اصلا چرا اگه من نخوام درس بخونم باید به عالم و آدم جواب پس بدم؟!اصلا آقا جان!نمی خوام درس بخونم!اصلا به کسی چه ربطی داره؟!اصلا می خوام از خودم عشقولانه در کنم؟!بازم به کسی چه؟!اصلا این دو تا چه ربطی به هم دارن؟!اصلا اینها چه ربطی به یه آدم دیگه دارن؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:55  توسط فلانی  | 
-خانوم فلانی هیچ وقت دوست داشتی پسر باشی؟

-چطور مگه؟

-اول بگو

-آخه برام عجیبه چرا شما ابتدا به ساکن همچین سوالی ازم پرسیدین؟!یعنی برام سواله که مگه من چی کار کردم که همین که اومدم تو شما همچین سوالی براتون پیش اومد؟!

-خب,دوست داشتی؟

-نمی دونم...یادم نمی آد هیچ وقت از دختر بودن خودم فرار کرده باشم ولی خیلی از رفتارهای دخترها یعنی کلا خانومها رو تو شرایط و جوامع فعلی قبول نداشتم و شاید از اونها بدم اومده یا حتی همیشه از ازشون فرار کردم(و کلی چیزهای دیگه راجع به جوامع مردسالار و تلاش برای برابری و ارتباط رفتارهایی که در طول تاریخ در جوامع مردسالار به زنها تحمیل شده برای به استثمار کشیدن اونها و اینکه یه چند وقته تو این چیزها شک کردم و ...)

...

-مثلا سینه سپر کردن تو جامعه ی ما یه رفتار مردونه به حساب می آد,نه که بگیم یه سری رفتارها مردونه است یا زنونه,اینکه مثلا تو جامعه ی ما اکثر خانومها این استیلی رو که شما واسه راه رفتن و وایسادنت انتخاب کردی انتخاب نمی کنن,یا اینکه وقت حرف زدن سرت رو کاملا بالا نگه می داری و حرف زدنت با نگاه کردن مستقیم تو چشمای طرف مقابلت همراهه در حالیکه تو جامعه ی ما نگاههای خانومها معمولا مقطعه یا gesture ی که برای نشستنت انتخاب می کنی و یا اینکه آرایش نمی کنی,چیزی که الان تو جامعه تا یه حدیش مرسومه و معلومه که آرایش کردنت به خاطر مذهبی بودن نیست چون مسائل دیگه ی مذهبی بودن مثل چادر و ... رو رعایت نمی کنی و ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 0:32  توسط فلانی  |