تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!
قراره روم به دیوار ,هفت تا که نه هفتاد تا یا شایدم حتی هفتصد تا قرآن به میون هفته ی آینده با شیطان بزرگ بر سر میز مذاکره بشینیمخدا به دادمون برسه 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:36  توسط فلانی  | 
چقدر دلم گریه می خواست!دیشب و امروز تلافیش رو در آوردم.ولی هنوزم دلم گریه می خواد
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:26  توسط فلانی  | 
این هم از کرامات شیخ ماست دیگه!

امروز لیست دروسی که ترم بعد ارائه میشن رو زدن به برد و جالب اینجاست که همین امروز هم روز انتخاب واحد ۸۳ ایها و ماقبلیهاشون بوده و از اون جالبتر اینه که بنده خسته و کوفته از اردوی یزد(هر وقت وقت کردم و حال و حوصله داشتم راجع بهش می نویسم) امروز رو تصمیم گرفتم نرم دانشکده که حدودهای ساعت یازده صبح بیتا زنگ زد که امروز روز انتخاب واحد-ه!اگه بیتا بهم خبر نمی داد چی؟!و جالبیت قضیه وقتی تکمیل میشه که استاد درس نظریه گروه یعنی همون درسی که دو ساعت قبلش دودرش کردی از اولین آدمهایی-ه که به محض ورود به دانشکده زیارتش می کنی و خود اوشون سر صحبت رو باز می کنه و تو هم با نهایت اعتماد به نفس باهاش وارد بحث میشی و انتقادات و اعتراضات خودت رو بدون کم و کاست مطرح می کنی

ضمنا بد نیست بدونین اینجانب امروز موفق به انتخاب واحد نشدم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:23  توسط فلانی  | 
امروز بالاخره رفتم و بهش گفتم.چقدر پکر بود و چه غصه ی گنده ای تو چشماش موج می زد.هیچ وقت اینجوری ندیدمش.چقدر سعی کردم بااحتیاط حرف بزنم!چقدر سعی کردم تو نگاهم تاسف و تاثر ببینه نه ترحم.چقدر خواستم ازش یه چیزی بپرسم و از ته دل براش آرزو کنم اتفاق بد دیگه ای براش نیفته و اوضاعش از اینی که هست بدتر نشه هرچند تصور این مجموعه اتفاقاتی که تا حالا براش پیش اومده تا همین جاشم برام غیر ممکنه.دردناکتر از اینم مگه میشه؟!این همه اتفاق فجیع برای یه آدم؟!اونم پشت سر هم؟!تسلطش رو خودش جدا تحسین برانگیز-ه.به عطیه گفتم دعا کنه.من که اهل دعا کردن و این جور چیزها نیستم ولی با تمام وجود امیدوارم دعای عطیه مستجاب شه.چقدر سخت-ه راجع به یه آدم یه چیزی بدونی و اون آدم ندونه که تو می دونی.کاش می دونست که می دونم و من می تونستم ازش بپرسم.کاش این دفعه به خیر بگذره.یعنی تا حالا چیزی نشده؟!کاش تا حالاش به خیر گذشته باشه.تنهایی چه جوری از پسش بر می آد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:8  توسط فلانی  | 
امروز مامان تعریف می کرد که تو یه نظرسنجی از والدین آسیایی و اروپایی پرسیدن که بیشتر از هر چیزی چی برای بچه هاشون می خوان و مثلا بزرگترین آرزوشون برای بچه هاشون چیه.مامان و باباهای آسیایی جواب دادن "اینکه بچه هاشون آدمهای موفقی بشن" و مامان و باباهای اروپایی گفتن "اینکه بچه هاشون شاد باشن"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:7  توسط فلانی  | 
"زندگی کردن مثل این می مونه که تو رو به اجبار سوار یه قطارت بکنن,هیچی هم از مسیر و مقصد ندونی,تو باشی و یه پنجره تو واگنت که می تونی از اون پنجره به مناظر بیرون نگاه کنی و احیانا لذت ببری,حالا تو دست خودته,می تونی پرده رو بکشی و به هیچی نگاه نکنی و همین فرصت کوچولو رو هم که در اختیارت هست از خودت بگیری,شاید اصلا آخر آخرش قرار باشه برگردی به همون جایی که از اول بودی,نمی دونم!مهم اینه که نه سوار شدن به اون قطار دست تو-ه نه مسیرش,نه پیاده شدن ازش,حتی شاید اصلا قرار نیست تو بفهمی چرا سوار این قطار شدی,فقط و فقط یه چیز دست تو-ه,اینکه تو اون مدتی که تو قطاری یه سری منظره ببینی و از دیدنشون لذت ببری یا اینکه بشینی و به این فکر کنی که اگه دوباره برگردم سر جای اولم چی؟اگه این منظره ها رو نمی دیدم مگه چی میشد؟دیدن این منظره ها به سختی سفرش یا به این همه سوال بی جواب که تو کله ی من به وجود اومده می ارزید؟و خیلی سوالهای بی جواب دیگه که شایدم هیچ وقت به جوابشون پی نبری."

.

.

.

و حالا من موندم و اینکه فارغ از اینکه سوال بی جواب زیاد دارم یا کم,فارغ از اینکه چقدر بی معنی که آدم تو همچین مسیری قرار بگیره,فارغ از اینکه به این فکر کنم که آخرش به کجا می رسم یا باید برسم,فارغ از همه چی از پنجره بیرون رو نگاه کنم و از زیبایی این مناظر همین جوری بدون هیچ دلیل خاصی به وجد بیام یا اینکه پرده رو بکشم,چشمام رو ببندم و به نشونه ی اعتراض!!!همین فرصت کوچولو رو هم از خودم بگیرم,از کجا معلوم که چند صد متر جلوتر حسرت دیدن همین منظره هایی که تو این لحظه میشه دید و غصه ی ندیدن اونها هم به مجموعه ی حسرتها و غصه هام اضافه نشه؟!و راه آخر اینکه دگمه ی توقف اضطراری رو بزنم و قطار رو وادار به ترمز کردن بکنم و با این کار از شر هر چی سوال و حسرت و غم و غصه است خلاص شم و عوض همه ی اینها فرصت پیدا کردن جواب یه سوال خیلی خیلی گنده رو حتی اگه احتمال پیدا کردنش خیلی هم پایین باشه از خودم به اختیار خودم بگیرم.اینکه یعنی آخر سفر چی می شد؟کجا می رسیدیم؟اصلا جایی می رسیدیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:29  توسط فلانی  | 
فکر کن یکی رو خیلی خیلی قبول داشته باشی,شاید بیشتر از هر آدمی که تو زندگیت دیدیش و شناختیش,احساس کنی بیشتر از هر کسی بهش مدیونی,بیشتر از هر کسی ازش چیز یاد گرفتی و خیلی هم دوسش داری,با تمام وجودت,بعد یه روزی از این آدم بخوای برات یه جمله ی یادگاری بنویسه و اونم بعد کلی فکر کردن چون به قول خودش نمی خواد یه چیز عادی بنویسه در نهایت ماژیک آبی آسمونی رو برداره و روی پارچه ی سفید بنویسه "از جمیع جهات کامل بودی,خیلی با تو راحت بودم" چه حالی میشی؟!تو اون لحظه احساس نمی کنی دنیا مال تو-ه؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:19  توسط فلانی  | 

دیروز راجع به "هیچ" و "پوچ" و فرقشون فکر می کرم.بعضی وقتها به نظرم می آد "هیچ" قابل تحمل تر-ه تا "پوچ"."هیچ" وجود نداره ولی "پوچ" وجود داره و تو خالی-ه!مثل حباب!یاد شعر های بیدل می افتم.انسان رو مثل شعرای پیشین به قطره تشبیه نمی کنه به حباب تشبیه می کنه!توخالی!یا شاید بهتر-ه بگم خالی از "خود" خود.انگار از "خود" دست و پاگیرش رها میشه که سبک بشه, که بالا بره!کاری که اگه نمی کرد شاید مثل قطره حق انتخابی نداشت جز سقوط کردن,سقوط کردن و به "هیچ" پیوستن.تو پر,سرشار از "خود"خود,سنگین,سقوط و در نهایت هیچ!حباب چی؟!توخالی,خالی از هر "خود",سبک,عروج و...عروج و چی؟!تا کجا؟!تا ناکجا؟!و البته هر لحظه هم خطر ترکیدن و باز مثل قطره به "هیچ"پیوستن!هم "پر" هم "پوچ" هر دو در نهایت "هیچ"؟!!!!!!!!!!!

انگار اگه آدم از "من"رها بشه لذت سبک شدن و بالافتن رو تجربه می کنه ولی هر لحظه این رهاییش از "من"ممکن-ه منجر به نیست شدنش بشه.پس در نهایت لذت عروج همراه با هراس از "هیچ"شدن-ه که نصیبش می شه.و اگه از "من" رها نشه به سرعت سقوط می کنه و در نهایت "هیچ"میشه ولی در مقابل قبل از "هیچ" شدن لذت "وجود داشتن" و "هویت داشتن"و "توپر بودن" رو احساس می کنه حتی اگه در حد یه توهم باشه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:13  توسط فلانی  | 

"می خواستم بگم مضراب هم مثل ساز آدم می مونه.آدم بعد یه مدت بهش انس و دلبستی پیدا می کنه.یعنی در واقع می خوام بهتون بگم مضراب مثل ناموس آدم می مونه.همین جوری دست هر کسیش ندین.یعنی همین الان ازتون می خوام اگه یه بار دیگه اومدم و ازتون خواستم مضرابتون رو بهم امانت بدین حتی اگه ازتون خواهش کردم حتی اگه التماستون کردم حتی اگه به پاتون افتادم به من امانتش ندین"

چی شد دیروز بعد نزدیک به دو سال یاد این حرفها افتادم؟!ف رو نشنیده باز با کله دویدی تا فرحزاد؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:12  توسط فلانی  | 
خب!

من آدرس اینجا رو به یه نفر دادم.پس دیگه چندان بی اسم و نشون نیستم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:24  توسط فلانی  | 
از وقتی خبر فوت مادر یکی از بچه ها رو شنیدم همه اش تو این فکرم که این بدترین اتفاقی-ه که ممکنه تو زندگی هر آدمی بیفته.فکر کنم به آدم بگن مثلا فلج شدی یا سرطان داری و یکی دو ماه دیگه می میری خیلی خیلی بهتر از اینه که به آدم بگن مامانت فوت کرده یا قراره فوت کنه.راهنمایی که بودم یکی از خانوم های همسایه مون فوت کرد.یه دختر تقریبا همسن و سال من داشت.مامان با وجود اینکه من رو هیچ وقت مجلس ختم و این جور جاها نمی برد این دفعه به خاطر دختر خانومه گفت یه سر بیا و یه تسلیتی بگو.یادم-ه بعدش که اومدیم خونه با یه لحن تهدیدآمیز به مامان گفتم:"مامان!قول بده"مامانم مات و مبهوت مونده بود که من گفتم:"مامان قول بده قبل از من نمیری".با بچه ها که حرف میزدیم راجع به اینکه از دست دادن هیچکی تو زندگی مثل از دست دادن مادر نیست یه لحظه یه فکر خیلی بی رحمانه تو ذهنم اومد که یعنی از دست دادن پدر تحملش برا آدم آسونتر-ه؟!نمی دونم.فکر کردن بهش سخت-ه.ولی هر چی فکر می کنم رابطه با مادر خیلی متفاوت و ویژه است.اصلا قابل قیاس با هیچ چی نیست.آدم قبل هر چیز و هر کس مامانش رو می شناسه,اصلا جزئی از مامنش-ه.اصلا قبل از اینکه شکل آدمیزاد به خودش بگیره با مامانش-ه,تو دل مامانش-ه.قبل از اینکه نفس بکشه!قبل از اینکه هر جیزی رو ببینه و احساس کنه.اصلا صدای قلب خودش و مامانش رو با هم می شنوه,اصلا انگار قلبش با قلب مامانش می زنه!اصلا اولین تجربیات حیاتی که هر آدمی باهاشون چه قبل از تولد چه بعد از تولد مواجه می شه همه و همه به ارتباط خودش و مامانش بر می گرده,حالا مگه می شه آدم  با آخرین تجربیات زندگیش بدون همراهی مادرش مواجه بشه؟! 

عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود                    مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم

عشق تو در وجودم  و مهر تو در دلم                                 با شیر اندرون شد و با جان به در کنم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 3:35  توسط فلانی  | 
امروز روز دوم المپیاد دانشجویی بود,الکترومغناطیس.دیروز مکانیک و کوانتم بود.امروز در کل بهتر دادم.نمی دونم ولی همه اش فکر می کنم نظریه ی الکترومغناطیس فوق العاده است,بسیار خودسازگار و زیبا و از حیث یادگیری بهترین برای خودآموزی!جالب اینجاست که انقدر بستر مناسبی-ه که هر چی سوارش می شه مثل نسبیت خاص انشتین یا کوانتم مکانیک باهاش به زیبایی هر چه تمامتر جور در می آد.جالب-ه ها!آدم چند فصلشو نخونده باشه,چندین جلسه سر کلاس نرفته باشه یهو پاشه بره سر کلاس,خیلی هم دقیق دنبال نکنه ولی بازم می فهمه چی به چیه.از بس که خوبه!مرسی ماکسول!و البته ممنون از همه ی اونهایی که این زیباییهای طبیعت رو در قالب یه نظریه ی زیبا طی چندین قرن جمع آوری کردن!

و ماکسول گفت نور باشد و نور بود!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 18:1  توسط فلانی  | 
"یه اسفندی واسه خودت دود کن!قیافه ات از اون حالت بچگونه در اومده!ماشالله حسابی قیافه ی خانومی به خودت گرفتی.روز به روز خوشتیپ تر میشی!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:53  توسط فلانی  | 
خب,خوابم نبرد.هیچ موضوع خاصی هم که به طور مشخص بخوام ازش بنویسم به ذهنم نمی رسه.در حین نوشتن همین دو تا جمله ی اول به نظرم رسید اون شعری رو که علیرضا قربانی آخر سریال "مدار صفر درجه " می خونه و شاعرش افشین یداللهی-ه بنویسم,بس که این شعر قشنگ-ه,اصلا بی نظیر-ه!سریالشم که دیگه اصلا هیچی!چی بگم؟!همین بس که یه هفته برای دیدنش انتظار می کشم! مثل همیشه بازی خاص و ویژه ی رویا تیموریان و مسعود رایگان و البته صدای بی نظیر هر دوشون مسحورم می کنه.چقدر این زن و شوهر به هم می آن,اصلا بیشتر شبیه خواهر و برادرن تا زن و شوهر!بی صبرانه منتظرم یه کار تئاتر ازشون ببینم!می گن مثل اینکه دخترشون هم تئاتر بازی می کنه.

 

وقتی گریبان عدم                        با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را                    پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را                     در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم ترا                    با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم            نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این                 دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن        دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا                از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم           شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و                    عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو                 نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این                 دیوانگی و عاقلی

 

میان ترم اپتیک داشتم امروز,تازه حذفی هم بود,افتضاح دادم.باید حذف اضطراری کنم البته چون هم نیاز آزمایشگاهش-ه  ممکن-ه دردسر داشته باشه.بجه ها می گن شورا آموزشی برا من اجازه میده.امیدوارم!فردام باید برم سر جلسه ی المپیاد دانشجویی,همین یکشنبه فهمیدم پنج شنبه امتحان دارم,از ورودی ما فقط اسم من رو دادن,من کوچولوترین دانشجوی شرکت کننده ی دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهرانم!با این همه درس و این همه عدم آمادگی احتمالا بهتر-ه شرکت نکنم و آبروی نداشته ی دانشکده مون رو هم نبرم!ولی فکر کنم به تجربه اش می ارز-ه,حداقل یه تجربه ای می شه واسه سال بعد.ولی خداییش حال شش ساعت نشستن سر جلسه ی  امتحان رو ندارم.مگه من حال چی رو دارم؟!هیچی!

دیروز فهمیدم یه تمرین جالب برای کشف کودک درون گویا این-ه که آدم با دست چپ و راستش بنویسه,دست چپ برای مثلا منی که راست دستم حرفهای کودک درونم رو می نویسه و دست راست یعنی همون دست فعال خواسته های والد درون رو.دیشب و امروز این کار رو کردم,جالب بود و حتی لذت بخش!البته مطمئن نیستم اون چیزهایی که دست چپم می نویسه اون چیزهایی-ه که نی نی درونم می خواد بگه یا در واقع خودم رل نی نی درونم رو بازی می کنم.مسلما مخصوصا تو این اوایل درصد بالاییش بازی-ه.نمی دونم.

امروز بالاخره شدم 3/53 کیلو!عالی شد!به امید زیر 50!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:42  توسط فلانی  | 
اخراجی ها رو دیدم...بد نبود.چه حالی شدم وقتی آدمها رو با افتخار می فرستادن رو مینها که راه رو پاکسازی کنن!فکر کنم راسته که می گن جنگ تجلی زشت ترین و کریه ترین چهره ی نوع بشر-ه.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:40  توسط فلانی  | 
- فکر می کنی با این کارت ساختارشکنی کردی ولی در واقع این کار رو نکردی.می خوای بهت ثابت کنم؟!

- ثابت کنین

(می خنده,منم ناخودآگاه خنده م می گیره)

-می ترسم ناراحت شی,ناراحت نمی شی؟!

ـ نمی دونم...ولی خب شما بگید فوقش ناراحت می شم

- اگه من الان پاشم بیام اونجا رو دسته ی صندلیت بشینم چی کار می کنی؟!

- خب صبر می کنم ببینم بعدش چی کار می کنین

- خب مثلا بعدش دستم رو می اندازم دور گردنت

- بعدش

- خب فکر کن تا همین جا...چرا لبات می لزره؟!پس دیدی ساختارها و نشکستی؟!

می خوام بگم همه ی اینها تو موارد مختلف متفاوت ارزش گذاری میشن.همین کار رو اگه من نامزد شما بودم و انجام می دادم خیلی کار طبیعی برات قلمداد می شد 

...

(صندلیش رو می کشه جلو)

- ببخشید من مجبورم بیام جلو,قصد تعرض ؟؟؟؟ندارم

_ خواهش می کنم,اختیار دارین,نفرمایید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:34  توسط فلانی  | 
از چی بنویسم؟!از تهی شدنم از هر احساسی,چه خوشایند چه ناخوشایند,یا سرشار بودنم که خیلی هم کم پیش می آد و وقتی هم که پیش می آد خودمم می دونم چند لحظه بیشتر دووم نمی آره.از بی انگیزگیم,یا از انگیزه هایی که گهگدار تو وجودم قلمبه میشن.از گشتنهام و پیدا نکردنهام اونقدر که دیگه نه رمقی برای گشتن مونده برام و نه حس و حالی برای خواستن.از این همه احساسات متضاد که گریبانگیرمن,یا این همه هماهنگی و هارمونی که گهگاهی من رو احاطه می کنن,از این همه داشتن و نخواستن با این همه خواستن و نداشتن.از این همه هیچی,یا نمی دونم چی...از این همه انتظار برای یه چیزی که خودمم نمی دونم چیه,یا از این همه بی هیجانی برای هر چیز فوق العاده ای که قراره اتفاق بیفته و علی الاصول باید براش لحظه شماری کنم.از این همه سوال و بیشتر از اون از این همه جواب بدردنخور یا حداقل دلنچسب.از این همه به اصطلاح بدیهیات غیر قابل فهم و تحمل و این همه صعب الفهمهای بدیهی تر از بدیهی...از چی بنویسم؟!این همه می نویسم که از چی بنویسم که آخرش بالکل بی خیال نوشتن میشم,درست مثل زندگیم که انقدر بهش فکر می کنم که عملا از زندگی کردن میمونم.از زندگیم چی می خوام؟!نمی دونم...ولی مگه فرقی هم می کنه؟!اگه بدونم هم,مگه در راستای خواستنم کاری می کنم که در راستای نخواستنم نمی کنم؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:23  توسط فلانی  |