امروز لیست دروسی که ترم بعد ارائه میشن رو زدن به برد و جالب اینجاست که همین امروز هم روز انتخاب واحد ۸۳ ایها و ماقبلیهاشون بوده و از اون جالبتر اینه که بنده خسته و کوفته از اردوی یزد(هر وقت وقت کردم و حال و حوصله داشتم راجع بهش می نویسم) امروز رو تصمیم گرفتم نرم دانشکده که حدودهای ساعت یازده صبح بیتا زنگ زد که امروز روز انتخاب واحد-ه!اگه بیتا بهم خبر نمی داد چی؟!و جالبیت قضیه وقتی تکمیل میشه که استاد درس نظریه گروه یعنی همون درسی که دو ساعت قبلش دودرش کردی از اولین آدمهایی-ه که به محض ورود به دانشکده زیارتش می کنی و خود اوشون سر صحبت رو باز می کنه و تو هم با نهایت اعتماد به نفس باهاش وارد بحث میشی و انتقادات و اعتراضات خودت رو بدون کم و کاست مطرح می کنی![]()
ضمنا بد نیست بدونین اینجانب امروز موفق به انتخاب واحد نشدم!
.
.
.
و حالا من موندم و اینکه فارغ از اینکه سوال بی جواب زیاد دارم یا کم,فارغ از اینکه چقدر بی معنی که آدم تو همچین مسیری قرار بگیره,فارغ از اینکه به این فکر کنم که آخرش به کجا می رسم یا باید برسم,فارغ از همه چی از پنجره بیرون رو نگاه کنم و از زیبایی این مناظر همین جوری بدون هیچ دلیل خاصی به وجد بیام یا اینکه پرده رو بکشم,چشمام رو ببندم و به نشونه ی اعتراض!!!همین فرصت کوچولو رو هم از خودم بگیرم,از کجا معلوم که چند صد متر جلوتر حسرت دیدن همین منظره هایی که تو این لحظه میشه دید و غصه ی ندیدن اونها هم به مجموعه ی حسرتها و غصه هام اضافه نشه؟!و راه آخر اینکه دگمه ی توقف اضطراری رو بزنم و قطار رو وادار به ترمز کردن بکنم و با این کار از شر هر چی سوال و حسرت و غم و غصه است خلاص شم و عوض همه ی اینها فرصت پیدا کردن جواب یه سوال خیلی خیلی گنده رو حتی اگه احتمال پیدا کردنش خیلی هم پایین باشه از خودم به اختیار خودم بگیرم.اینکه یعنی آخر سفر چی می شد؟کجا می رسیدیم؟اصلا جایی می رسیدیم؟
دیروز راجع به "هیچ" و "پوچ" و فرقشون فکر می کرم.بعضی وقتها به نظرم می آد "هیچ" قابل تحمل تر-ه تا "پوچ"."هیچ" وجود نداره ولی "پوچ" وجود داره و تو خالی-ه!مثل حباب!یاد شعر های بیدل می افتم.انسان رو مثل شعرای پیشین به قطره تشبیه نمی کنه به حباب تشبیه می کنه!توخالی!یا شاید بهتر-ه بگم خالی از "خود" خود.انگار از "خود" دست و پاگیرش رها میشه که سبک بشه, که بالا بره!کاری که اگه نمی کرد شاید مثل قطره حق انتخابی نداشت جز سقوط کردن,سقوط کردن و به "هیچ" پیوستن.تو پر,سرشار از "خود"خود,سنگین,سقوط و در نهایت هیچ!حباب چی؟!توخالی,خالی از هر "خود",سبک,عروج و...عروج و چی؟!تا کجا؟!تا ناکجا؟!و البته هر لحظه هم خطر ترکیدن و باز مثل قطره به "هیچ"پیوستن!هم "پر" هم "پوچ" هر دو در نهایت "هیچ"؟!!!!!!!!!!!
انگار اگه آدم از "من"رها بشه لذت سبک شدن و بالافتن رو تجربه می کنه ولی هر لحظه این رهاییش از "من"ممکن-ه منجر به نیست شدنش بشه.پس در نهایت لذت عروج همراه با هراس از "هیچ"شدن-ه که نصیبش می شه.و اگه از "من" رها نشه به سرعت سقوط می کنه و در نهایت "هیچ"میشه ولی در مقابل قبل از "هیچ" شدن لذت "وجود داشتن" و "هویت داشتن"و "توپر بودن" رو احساس می کنه حتی اگه در حد یه توهم باشه!
"می خواستم بگم مضراب هم مثل ساز آدم می مونه.آدم بعد یه مدت بهش انس و دلبستی پیدا می کنه.یعنی در واقع می خوام بهتون بگم مضراب مثل ناموس آدم می مونه.همین جوری دست هر کسیش ندین.یعنی همین الان ازتون می خوام اگه یه بار دیگه اومدم و ازتون خواستم مضرابتون رو بهم امانت بدین حتی اگه ازتون خواهش کردم حتی اگه التماستون کردم حتی اگه به پاتون افتادم به من امانتش ندین"
چی شد دیروز بعد نزدیک به دو سال یاد این حرفها افتادم؟!ف رو نشنیده باز با کله دویدی تا فرحزاد؟!
من آدرس اینجا رو به یه نفر دادم.پس دیگه چندان بی اسم و نشون نیستم!
عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم با شیر اندرون شد و با جان به در کنم
و ماکسول گفت نور باشد و نور بود!
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
میان ترم اپتیک داشتم امروز,تازه حذفی هم بود,افتضاح دادم.باید حذف اضطراری کنم البته چون هم نیاز آزمایشگاهش-ه ممکن-ه دردسر داشته باشه.بجه ها می گن شورا آموزشی برا من اجازه میده.امیدوارم!فردام باید برم سر جلسه ی المپیاد دانشجویی,همین یکشنبه فهمیدم پنج شنبه امتحان دارم,از ورودی ما فقط اسم من رو دادن,من کوچولوترین دانشجوی شرکت کننده ی دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهرانم!با این همه درس و این همه عدم آمادگی احتمالا بهتر-ه شرکت نکنم و آبروی نداشته ی دانشکده مون رو هم نبرم!ولی فکر کنم به تجربه اش می ارز-ه,حداقل یه تجربه ای می شه واسه سال بعد.ولی خداییش حال شش ساعت نشستن سر جلسه ی امتحان رو ندارم.مگه من حال چی رو دارم؟!هیچی!
دیروز فهمیدم یه تمرین جالب برای کشف کودک درون گویا این-ه که آدم با دست چپ و راستش بنویسه,دست چپ برای مثلا منی که راست دستم حرفهای کودک درونم رو می نویسه و دست راست یعنی همون دست فعال خواسته های والد درون رو.دیشب و امروز این کار رو کردم,جالب بود و حتی لذت بخش!البته مطمئن نیستم اون چیزهایی که دست چپم می نویسه اون چیزهایی-ه که نی نی درونم می خواد بگه یا در واقع خودم رل نی نی درونم رو بازی می کنم.مسلما مخصوصا تو این اوایل درصد بالاییش بازی-ه.نمی دونم.
امروز بالاخره شدم 3/53 کیلو!عالی شد!به امید زیر 50!
- ثابت کنین
(می خنده,منم ناخودآگاه خنده م می گیره)
-می ترسم ناراحت شی,ناراحت نمی شی؟!
ـ نمی دونم...ولی خب شما بگید فوقش ناراحت می شم
- اگه من الان پاشم بیام اونجا رو دسته ی صندلیت بشینم چی کار می کنی؟!
- خب صبر می کنم ببینم بعدش چی کار می کنین
- خب مثلا بعدش دستم رو می اندازم دور گردنت
- بعدش
- خب فکر کن تا همین جا...چرا لبات می لزره؟!پس دیدی ساختارها و نشکستی؟!
می خوام بگم همه ی اینها تو موارد مختلف متفاوت ارزش گذاری میشن.همین کار رو اگه من نامزد شما بودم و انجام می دادم خیلی کار طبیعی برات قلمداد می شد
...
(صندلیش رو می کشه جلو)
- ببخشید من مجبورم بیام جلو,قصد تعرض ؟؟؟؟ندارم
_ خواهش می کنم,اختیار دارین,نفرمایید!