تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!

داشتم اینها رو تو دفتر خودم می نوشتم که یهو دیدم بد نیست ادامه شون رو اینجا بنویسم.برام جالب-ه که از وقتی اینجا رو راه انداختم دیگه خیلی کمتر تو دفترم می نویسم.

 

 

من تو این چند سال به نظر خودم خیلی تغییر کردم.تغییری که باز به نظر خودم یه جور رشد به حساب می آد, یه جور تعالی,یه جور بزرگ شدن!الان که به گذشته نگاه می کنم احساس می کنم تو یه مسیر تکامل و تعالی شخصیتی قرار گرفتم که به مرور سعی کردم ولو به سختی بپیمایمش.از یه زمانی به بعد احساس کردم که همه ی ساختار ارزشییم داره نابود میشه, شاید یه تلنگر اساسی وقتی به اون بنای خوشگل ارزشها و باورهام خورد که با تمام وجود احساس کردم ارزشهایی که آدمها برای خودشون تعریف می کنن از اینورترین آدم بگیر تا اونورترینش تو هر زمینه ای انگار یه طیف پیوسته ان.آره,انگار تشکیل یه پیوستار می دن.تو همین اثنا بود که باز تا مغز استخونهام احساس کردم که چقدر ما آدمها ساخته و پرداخته ی محیط دور و برمون هستیم,و اینکه نقش خودمون تو این منی که می سازیم چقدر کمتر از اون چیزی-ه که همیشه تصور می کنیم.به این نتیجه رسیدم که زندگی کردن با یه ساختار ارزشی انگار مثل زندگی کردن توی یه قوطی می مونه.پر از محدودیتهایی که اصالتشون دیگه برای من زیر سوال رفته بود.شاید اینها باعث شدن نسبی گرایی تا این حد تو من شکل بگیره و روز به روز قویتر بشه.اینکه همه ی لحظاتم تو شک و تردید بگذره,اینکه همیشه احساس کنم وسط آسمون و زمین معلقم.اینکه واقعا ندونم چی درسته چی غلطه.اینکه ندونم واقعا من آخرش از زندگیم چی می خوام.اصلا اینکه من چرا الان دارم مثلا زندگی می کنم.وقتی خیلی بچه بودم این تردید رو در مورد خدا کردم و دین و مذهب و همه ی این جور چیزها.به مرور تو دوره ی نوجوونی فکر کنم باورهای دیگه ای جای اونها رو برام گرفت.به عبارتی بی دینی  همون کارکرد دین رو برام پیدا کرد.مهم این بود که به یه چیزی اعتقاد داشته باشم.و یه سری ارزشهایی داشتم که اون موقع فکر می کردم حاضرم بمیرم و اونها رو زیر پا نذارم.اصلا اون موقع خیلی اهل ارزش گذاری بودم و اینکه"همین است و جز این نیست".الان به همه ی اونها می خندم,اونم از ته دل.شاید اینکه دیدم ارزشها برای آدمهای مختلفی که تو شرایط متفاوت بار اومدن انقدر متنوع-ه باعث شد اصلا ماهیت خود ارزش برام زیر سوال بره و از خودم بپرسم که ارزشی که انقدر نسبی و تابع شرایط محیط-ه آیا ارزش این رو داره که آدم براش مثلا جون بده؟!و از این جاها شد که ارزشهام به مرور شروع به از بین رفتن کردن و ارزش هر چیزی برام زیر سوال رفت و هیچ چیز مقدس,درست یا باارزشی تو ساختار فکریم نموند.طبیعی-ه که آدم تو همچین شرایطی به پوچی برسه و بی انگیزگی و اینکه مدام در تضاد و تعارض به سر ببره.فکر کنم حدودا یه سال پیش بود که با نسیم راجع به این جور چیزها حرف می زدیم.اساسا با نسیم خیلی راجع به این چیزها حرف می زنیم.داشتم بهش می گفتم که من قبلترهام می پذیرفتم که مثلا توی دنیای رئال فیزیک با مثلا آرایشگری و رقاصی هیچ  فرقی نداره یعنی می پذیرفتم که هیچ دلیلی نداره برای دیگران فیزیک با چیزهای دیگه فرق داشته باشه ولی تو دنیای من اینجوری نبود.اصلا اینجوری نبود.برای من فیزیک فیزیک بود و مثلا با شیمی و زیست زمین تا آسمون فرق داشت.ولی همون پارسال احساس کردم اون چیزهایی که برام تو دنیای واقع قابل قبول بود کم کم داشت وارد دنیای ایده آل و ذهنی من می شد و این اصلا برام خوشایند نبود.در واقع حتی آزاردهنده هم بود.دنیای خودم رو دوست داشتم و دنیای بیرون برام چندان جالب نبود و اینکه دنیای بیرون داشت انقدر بزرگ و بزرگتر می شد که مدام دنیای من رو کوچک و کوچکتر میکرد من رو می ترسوند.من خیلی چیزها رو برای دیگران مجاز می دونستم ولی برای خودم نه.من نسبت به خودم و ارزشهام بی نهایت سختگیر بودم و اصلا هیچ رقمه کوتاه نمی اومدم.ولی به مرور دیدم دیگه خبری از اون سختگیریها هم انگار نیست.نسیم همون موقع حرف خیلی خوبی زد.گفتش ببین خدا,دین,مذهب,ایمان,ارزش و این جور چیزها به آدم آرامش می دن,انرژی میدن چون به آدم هویت میدن و تو داری ارزشهات رو از دست میدی واسه همینم آرامشت رو داری از دست میدی.فکر کنم راست می گفت.آدم هویتش رو با ارزشها و باورهاش برای خودش می سازه و وقتی اینها برای آدم نموند انگار هویت آدم هم براش نمی مونه.ولی در ازای همه ی اینها آدم چیز فوق العاده ای رو بدست می آره.یه جور آزاداندیشی,یه جور سیالیت نه چندان مطبوع,یه جور حس رهایی و آزادی.مثلا باعث میشه آدم بتونه فارغ از هر تعصبی آدمها رو دوست داشته باشه و تو هیچ شرایطی محکومشون نکنه یا احساس تعلق کردن یا متعلق شدن توش ضعیف میشه.دیشب باز با نسیم حرف می زدم.بهش گفتم که چند وقت پیشا یه لحظه احساس کردم همه ی تعصباتم ریخت.احساس کردم دیگه هیچ خط قرمزی برام مفهوم خاصی نداره.البته مسلما به تدریج اتفاق افتاده و من اوجش رو تو یه لحظه به صورت خودآگاه احساس کردم و باز هم البته که بعید-ه همه ی تعصبات من از بین رفته باشه حتی شاید اصلا غیرممکن باشه ولی به هر جهت این احساس من تو اون لحظه ی خاص بود و بعدش هجومی از حس رهایی.و البته بعدش هجوم وحشتناکی از حس پوچی و بلاتکلیفی.معلق موندن بین آسمون و زمین.نسیم یه چیز جالب از میلان کوندرا نقل کرد هرچند هی مدام هم تاکید می کرد که از میلان کوندرا خوشش نمی آد.می گفت میلان کوندرا میگه آدمها دو دسته ان:یا عاشق جاودانگی ان یعنی مثلا باوری دارن نه لزوما مذهبی که با اون و برای اون زندگی می کنن و انگار از طریق این باور جاودانه میشن چون فکر میکنن باورشون بعد از اونها ادامه پیدا می کنه و از این سیستمها خلاصه,یا عاشق آزادی ان اونقدر که اون جاودانگی رو فدای اون آزادی می کنن.و من گفتم آره مثل همه جای دیگه ی زندگی آدم باید یکیش رو انتخاب کنه و حسرت اون یکی رو دلش بمونه.به قول نسیم بعد این جور آزادی و رهایی یه حس سبکی گندی به آدم دست میده.زندگی پوچ میشه و بی اهمیت چون دیگه اصلا چیز با اهمیتی انگار وجود نداره.باز به قول نسیم این خیلی خوب-ه که خیلی از آدمها یه فرمولی دارن که بهشون میگه هر چی رو که توش میذارن درسته یا غلطه.در غیر این صورت وقتی آدم هیچ معیاری نداره هر چیزی می تونه درست باشه یا غلط,همیشه آدم سر دوراهی یا چندراهی-ه.نسیم می گفت ولی با همه ی این اوصاف همین وضع رو ترجیح میده و من هم باهاش موافق بودم.بهش گفتم احساس می کنم سیر تکاملی که خودم هم طی کردم همین بوده.از پایبندی به یه سری ارزش و باور حالا از هر نوع به سمت فارغ شدن از هر ارزش و تعصب و چارچوب و کلیشه.البته راجع به یه چیز دیگه هم حرف زدیم.من می گفتم که این افکار و احساسات به شدت کارآیی من رو پایین می آره.روزمره ترین کارها رو هم که می خوام انجام بدم به خودم میگم که چی؟!و در عرض یکی دو دقیقه به "اصلا زندگی که چی"می رسم و ...و شاید قبلترها فکر می کردم که این مهم-ه که من آدم عمیقی باشم و به این جور چیزها فکر کنم ولی الان به شدت فکر می کنم که واقعا چه اهمیتی داره؟!اصلا چه فرقی می کنه؟!یعنی اصلا فکر نمی کنم در نهایت آدم تو آخرین لحظه ی زندگیش احساس خیلی متفاوتی خواهد داشت حالا هر سبکی از زندگی رو تو طول عمرش داشته باشه.نسیم هم عملا خودش همین رو می گفت و من بعدش گفتم که خب اگه واقعا فرقی نمی کنه و این سبک فکر کردن و زندگی کردن انقدر هم داره کارآیی من رو پایین می آره دیگه چه اصراری به ادامه ش دارم من.ولی هنوز ته دلم همین وضع رو ترجیح میدم شاید فقط یه راهی می خوام که راحتتر با این تضادهام کنار بیام ,همین!آخه اصلا فکر نمی کنم آدمی مثل من که همه ی دنیا و مافیها رو زیر سوال برد و به همه چی شک کرد و عملا هیچی براش نموند می تونه بگه خب از این لحظه به بعد تصمیم می گیرم یه سری اصول موضوعه رو تو زندگیم بپذیرم و طبق اونها زندگی کنم و بازدهیم هم به یمن و برکت این سبک زندگی بالا میره.نمیشه.بعد چند روز دوباره همه چی میریزه به هم.دوباره همین آش-ه و همین کاسه.نسیم داشت می گفت که انقدر به خودش گفته که چه اهمیتی داره و انقدر تو این قضیه پیش رفته که به این رسیده که چه اهمیتی داره که چی مهم-ه؟!مهم اینه که من الان زنده ام و یه عالمه چیزهای لذت بخش وجود دارن که قراره تجربه شون کنم.می گفت مثلا اینکه احساس کنم من هم می تونم دوست داشته باشم هم می تونم نفرت بورزم ولی تو مواقعی دوست می دارم چون این برای من لذت بخش تره, به من کیف بیشتری میده تا اون مواقعی که فکر می کردم دوست داشتن کار خوبی-ه پس دوست بدارم.باهاش تا یه حدودی موافق بودم ولی می گفتم که فکر نمی کنم بشه این رو به همه ی زندگیت و همه ی کارهات و رفتارهات و افکارت تعمیم بدی یعنی اگه بدی باز به تضاد میرسی.مسلما وقتهایی وجود خواهند داشت که از نفرت ورزیدن لذت بیشتری ببری.نسیم هم خودش قبول داشت.واقعا تو زندگی چی مهم-ه؟!اصلا خود زندگی مهم-ه؟!بعضی لحظات پیش می آد که از حس زندگی لبریزم و بعضی لحظات که از هر حسی تهی ام.چه قدر جای حسرت داره که آدم تو زندگیش همه ش باید انتخاب کنه,هر چیزی رو که انتخاب می کنی یه لذتی ازش خواهی برد و به جای همه ی اونهایی که انتخابشون نکردی حسرتی رو دلت می مونه.من نمی دونم,شاید از دید خیلی ها این چیزها بی نهایت بدیهی باشه انقدر که فکر کردن بهشون حتی خنده دار باشه ولی من نمی تونم خودم رو قانع کنم که به این به اصطلاح بدیهیات فکر نکنم.یه وقتهایی فکر می کنم که من فرصت زندگی کردن رو دارم پس بیام و ازش نهایت لذت رو ببرم.یا نه حتی همین که تو این مدت زندگیم یه چیزهای زیبایی رو می بینم و تجربه می کنم و از یه سری چیزهام لذت می برم باعث میشه که من حس سرشار بودن داشته باشم ولی خیلی وقتها هم میشه که به خودم میگم که چی؟!مگه می تونی همه ی چی رو یا لااقل همه ی چیزهای خوب رو تجربه کنی؟!حتی اگه بتونی بازم که چی؟!بارها فکر کردم اگه همین الان بیافتم بمیرم یا حتی خودم به زندگی خودم پایان بدم چی میشه؟!واقعا چی رو از دست میدم؟!چه اتفاق خیلی خاصی می افته؟!یه سری زیبایی ها رو نخواهم دید ویه سری چیزها رو تجربه نخواهم کرد؟!مثلا اگه ببینم و تجربه کنم چه فرقی می کنه؟!چه اهمیتی داره؟!چی عوض میشه؟!من به کجا می رسم؟!و یه عالمه از این جور افکار!

خسته شدم.خسته شدم از این زندگی کوفتی که با همه ی پوچیش سخت دلبسته شم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 16:28  توسط فلانی  | 
چقدر دلم همه ی اون کارهایی رو می خواد که تا حالا انجام ندادم!همه ی اون کارها!!!چقدر میل به تجربه کردن اونم تجربه کردن همه چیز تو من تقویت شده؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 20:19  توسط فلانی  | 

رفتیم کرمان و بندر عباس و از اونجا هم قشم.بد نبود در کل.تو درگاهان قشم هم یه غرفه ی حنابندون گذاشته بودن.منم رفتم و دستهام رو دادم روشون با حنا نقش و نگار بکشن.دختره عجب تبحری داشت!تو سه چهار دقیقه زیباترین نقش ممکنو رو هر کدوم از دستهام کشید.می گفت یه 15-20 روزی می مونه رو دستهام.کاش تا آخر تعطیلات پاک شه که این ریختی دانشگاه نرم.نشدم نشد!فدای سرم!چیکار کنم؟!تو این چند روزه هی ذل می زنم به کف دستهام.همه ش به این فکر می کنم که چرا ملت فکر کردن دستهاشون با این زیباتر میشه؟!هیچ وقت احساس نکردم دست حتی با انگشتر هم زیباتر می شه.تو اعضای بدن آدم به نظرم دست خیلی ویژه است.همیشه خیلی به دستهای آدمها توجه می کنم.متوجه شدم که در کل نسبت به اکثر آدمها کمتر تو نخ آدمی که باهاش حرف می زنم میرم و این طور به نظر می آد که حداقل نسبت به آدمهای دور و برم دقت زیادی تو ظاهرآدمها نمی کنم.اما دست حسابش برام جداست.همیشه به نظرم اومده که دست اگه زیباترین عضو بدن نباشه حتما جز زیباترین هاست.فکر کنم بعد از اینکه چند سال پیشا با یه سری چیزهایی که انگلس راجع به دست گفته آشنا شدم این احساسها و برداشتها تو من تقویت شده.چیزهای جالبی تو کتاب "عروج انسان"ژاکوب برونوسکی راجع به نقش دست تو سیر تکاملی ذهن بشر خوندم.اینکه بشر با لمس کردن اشیا به یه شناختی از اونها میرسه و اول حرکات ترکیبی رو یاد می گیره که ابتدایی ترن مثل ساختن خشت یا شکل دادن گل به صورت یه کوزه و ...یه چیز جالب تو حرفهای برونوسکی اینه که انحنای یه کوزه ی ساخت دست انسانهای اولیه بیشترین چیزی که به ما میده شکل دست اجداد ماست که به اون انحنا داده.حرکت تجزیه ای دست از دید برونوسکی یه حرکت پیچیده تر در سیر تکاملی ذهن انسان به حساب می آد یعنی اینکه بشر مثلا یه قطعه سنگ رو برداره و اون رو شکاف بده و به هر شکل دلخواهی درش بیاره.به نظر اون این همون اساس ساختن ابزار توسط دست انسان-ه و از اون جالبترهمین حرکت تجزیه ای-ه که پایه ی معماری و هنری مثل مجسمه سازی-ه و باز از همه ی اینها جالبتر و عجیبتر اینکه برونوسکی معتقده پایه ی علوم تجربی هم دقیقا همین حرکته.یعنی شکافتن و جستجو در اجزای طبیعت برای شناختن اونها و پیدا کردن رابطه ی بین این اجزا.یه چیز دیگه اینکه برونوسکی یه جایی میگه که فکر میکنه انسانی که با ابزار کار میکرده شروع به صحبت کردن با خودش می کنه و از اینجا هم پایه های زبان شکل می گیرو.بگذریم!قرار نبود راجع به این جور چیزها بنویسم.واقعیت اینه که اصلا قرار نبود راجع به موضوع خاصی بنویسم.همین جوری بی هدف شروع به نوشتن کردم,مثل اکثر وقتها! امروز شبکه 5 یه فیلم سینمایی نسبتا خوب داد به اسم" تاریکی"(black).دیشب هم نشستم "به نام پدر" رو دیدم با یه عالمه سانسور.قراره 5:35 امروز هم" یه بوس کوچولو" رو بدن.نشد وقت اکرانش برم سینما ببینمش,پس سانسورهاشم نخواهم فهمید.اگه سه چهار روز آینده رو تنها باشم می رم سینما.هم" اخراجی ها" هم "شب به خیر فرمانده".یه عالمه درس هم ریخته رو سرم و حاشا و کلا که حال و حوصله داشته باشم برم سراغشون.راستی!رژیمم داره خوب جواب میده.اومدم رو 59.یه چهار کیلو و نیم کم کردم.به امید اینکه یه روزی در آینده ی نه چندان دور بیام رو 49!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:47  توسط فلانی  | 
سال نو مبارک

نمی دونم چی باید بنویسم.حتی حال و حوصله ندارم بهش فکر کنم!فقط همین که کاش سال خوبی باشه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:25  توسط فلانی  |