تبليغاتX
زندگی شاید همین باشد!
گیسوان به دست باد دادم

و همنوا با باران گریستم...

آسمان بر گیسوانم اشک ریخت

و باد نگاهم را دررُبود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط فلانی  | 

حالم خوب نیست ، بد هم نیست ، نمی دونم ... شاید بد-ه ! هر چی هست خوب نیست ! ولی مگه حالِ خوب چه جوری-ه ؟! و حالِ من هیچ وقت اون جوری بوده ؟! حتما بوده و من یادم نیست ... شایدم نبوده ... نمی دونم ...

رژه میرم تو اتاقم و فکر می کنم به زندگیم و اصلا مگه من کاری دارم جز اینکه به زندگیم فکر کنم و اصلا شاید زندگیم هم داره به من فکر می کنه ! شاید بهتر باشه نوبتی به هم فکر کنیم ! ولی نه ... خوب نیست . وقتی زندگیم داره به من فکر می کنه ، اگه قرار باشه من به اون فکر نکنم پس چی کار کنم ؟! حوصله ام سر میره ! البته فکر کنم حوصله م مدتهاست که سر رفته ، عین شیرِ روی اجاق گاز ، ولی من نه همون موقع نه بعدش مثل مامان ندویدم که شعله ی زیرش رو خاموش کنم و حوصله ی سر رفته روی اجاق رو با ابری ، دستمالی ، چیزی پاک کنم .

دلم گرفته و چرا گرفته نمی دونم . حتی درست مطمئن نیستم که گرفته باشه یا گرفته باشَدَم یا گرفته باشَنِش یا هر صیغه ی دیگه ای که حوصله ی صرف کردنش رو ندارم . شاید این دل بیچاره ی ما هم دیده وا شدن فایده نداره پس همون بهتر که بگیره یا بِگِریه یا هر چی ، نمی دونم ...

حوصله ی این وبلاگهای بیخود و اعصاب خرد کن بچه های دانشکده رو ندارم و بیشتر از همه حوصله ی وبلاگ خودم رو که از همه بیخود تر و اعصاب خرد کن تر-ه . شاید درش رو تخته کنم ... نمی دونم ... ولی اگه درش رو تخته کنم که بیشتر بی حوصله میشم و اصلا بیشتر از این مگه میشه ؟! نمی دونم ...

حالم بد-ه و این حالِ بد بی حوصله ام می کنه و این بی حوصلگی مدام حالم رو بدتر می کنه ... گرفتار این دورِ معیوب شدم ، بدجور !

مصیبتِ عظمی اینه که هر لحظه این احساس تو من قویتر میشه که انگار خودم نمی خوام از این وضعیت حال به هم زن خارج شم و اگه بخوام میشه خارج شد ( جونِ مادرتون کامنت نذارین که خواستن توانستن-ه و از این حرفها ! ) ... به گمانم یه جور خودآزاریِ لذت بخش باید باشه ! مثل اینکه هی مدام حالت به هم بخوره و هی خودت مدام انگشتت رو فرو کنی تو حلقومت و هی حالت از حال به هم خوردنت و از انگشت تو حلقوم فرو بردنت بیشتر به هم بخوره و هی مصرانه ادامه بدی ...

این نوشتن هم حالم رو بهتر نکرد ، هیچ ، بدترم کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط فلانی  | 

سرکار خانم میرتل گریان تو یکی از کامنتهاشون نوشتن :

" یه لینکی به http://phygradsut.blogspot.com بده اگه دوست داشتی. "

ما هم در صدر لینکهای وبلاگمون لینک دادیم ! سر بزنین حتماً !

البته ناگفته نمونه که ۸۲ ایها که هیچ ، ولی یکی نیست به این ۸۱ ایها بگه آخه الان ؟! ۸۰ ایها هم که کارشون مصداق بارزِ " سر پیری و معرکه گیری "-ه  به هر جهت موفق باشین دوستان ! تجربیاتتونم در اختیار ما جماعت ۸۳ ای بذارین ممنون میشیم ! شاید در دهه های آینده ما هم خواستیم جشنی به مناسبت فارغ التحصیلیمون برگزار کنیم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 6:36  توسط فلانی  | 

چند وقت پیش کتاب " جنس ضعیف " اوریانا فالاچی رو تموم کردم . جریان اینه که مدیر روزنامه ازش میخواد سفری به شرق داشته باشه و گزارشی از زنان شرق تهیه کنه . فالاچی خودش میگه که تا اونجایی که براش امکان پذیر باشه سعی می کنه درباره ی زنان و مسایل اونها ننویسه . به نظرش می آد موضوع مسخره است و می نویسه که  " نمی فهمم مگر زنها نژاد بخصوصی هستند که موضوع جداگانه و خاصی را ، بخصوص در مطبوعات ، تشکیل دهند . مانند موضوعی مثل ورزش ، سیاست یا پیش بینی هوای یک کشور ! "  خلاصه صرفاً چون مسئله ی سفر به شرق مطرح بوده عصبانیتش رو سعی می کنه کنار بذاره و به مدیر روزنامه میگه که راجع بهش فکر می کنه .

 " فکرهایم را کردم . ترجیح میدادم از مسافرت به شرق صرف نظر کنم و رپرتاژی را که به آن اعتقاد نداشتم ، تهیه نکنم . در واقع ماههای متمادی چنین به نظر می رسید که مسئله خاتمه یافته است .

بعد اتفاق غیرمنتظره ای روی داد . دختری از آشنایانم شبی مرا به شام دعوت کرد ، صرف غذا به نیمه رسیده بود که بغضش ترکید و در میان گریه های شدید اظهار داشت آدم بسیار بدبختی است و حال آنکه دختر بسیار موفقی به شمار می رفت . از زیبایی و استقلال کاملی برخودار بود ، خانه ای داشت که در آن هر کاری که میلش می کشید انجام می داد و شغلی که در آن به مراتب بیشتر از مردها به موفقیت دست یافته بود ، خلاصه از آن دسته دخترانی بود که مردم به آنها خوش شانس و خوشبخت می گویند . مردم و من بیش از همه ، هرگز خیال بدبختی چنین زنی را به سر راه نمی دهند . برای آنکه او را دلداری داده باشم ، موهبتهایی را که از آن برخوردار بود به رخش کشیدم . در میان هق هق گریه جواب داد : " چقر احمقی ! غم و غصه ی من درست به خاطر همین موهبتهای کذایی است . آیا تو فکر می کنی هر کاری را که مردها می کنند انجام دهی و حتی رئیس جمهور یک مملکت شوی ، به خوشبختی دست یافته ای ؟ خدایا ! چقدر دلم می خواست در یکی از آن کشورهایی متولد شده بودم که زن پشیزی ارزش ندارد . به هر حال ما زنها جنس بی فایده و بی بو و خاصیتی هستیم . " "

فالاچی ادامه میده :

" این بحث و گفتگو نگرانم کرد . درست مثل آدمی که از وجود گوشهای خود بی خبر است ، چرا که هر صبح گوشهایش همان جای همیشگی خود قرار دارند ، ولی یکباره گوش درد می گیرد و متوجه می شود که گوشهایی هم دارد ، ناگهان متوجه شدم مشکل عمده ی مردان از مسائل اقتصادی ، نژادی ، اجتماعی ناشی می شود ولی مسائل اساسی ما زنان بخصوص زائیده ی یک موضوعند : اینکه زن به دنیا آمده ایم . منظورم فقط تفاوت بدنی با مردها نیست . منظورم " تابو " هایی است که این تفاوت بدنی به دنبال دارد و به وجود می آورد و زندگی زنان تمام نقاط جهان را تحت تاثیر قرار می دهد . کدام مردی در کشورهای مسلمان ، برای اینکه از خانه خارج شود صورت خود را زیر پرده ای از حجاب پنهان کرده است ؟ در چین پاهای کدام مردی را آنچنان محکم بسته اند که بیش از نه سانتیمتر رشد نکند و عضلات و استخانهایش به شدت شکننده باشد ؟ کدام مردی در ژاپن به خاطر اینکه همسرش متوجه شده است که قبل از ازدواج دست نخورده نبوده ، به قتل رسیده است ؟

ببینید حتی لغت دست نخورده و باکره در مورد مردان مسخره به نظر می رسد و اصلاً به کار نمی رود ولی تمام آنچه گفتم در مورد زنان روی داده است و هنوز هم کماکان روی می دهد . بدین ترتیب بود که متوجه شدم پیشنهاد مدیر روزنامه می تواند رسالتی در بر داشته باشد و جالب است که از نزدیک شاهد زندگی زنان سایر کشورها باشم و بالاخره درک کنم که آیا خوشبخت تر یا بدبخت تر از دخترک دوست من هستند که با آن ناامیدی اشک می ریخت . " 

خلاصه با یه عکاس به اسمِ " دوئیلیو پالوتلی " راه می افتن که از ایتالیا به پاکستان و بعد به هندوستان و بعد به اندونزی و بعد از اندونزی هم برن چین ، که البته موفق نمیشن ویزای چین رو بگیرن و مجبور میشن به سفر هنگ کنگ اکتفا کنن . بعدش هم میرن ژاپن و بعد هاوائی و از هاوائی راهیِ نیویورک میشن و در نهایت برمیگردن ایتالیا .

بماند تو کشورهای شرقی چی می بینن ، تو نیویورک معشوقه ی دوئیلیو به اسم لورین می آد دنبالشون " چنان دوئیلیو را به باران کلمات Honey و Sweety و Sugar گرفت که من نیز چند ثانیهای خودم را مانند آب نبات مکیده شده ای ، چسبناک احساس کردم . چنین به نظر می رسید که مانند یک زن ژاپنی مهربان ، مثل یک زن مالزیایی سرشار از عاطفه ی مادری ، همچون یک زن هندی ظریف و مثل یک زن مسلمان فرمانبردار است اما دو دقیقه بعد که پشت فرمان اتومبیل قرار گرفت مانند همه ی زنان آمریکایی خودخواه و مستبد شد و به دوئیلیو فرمان داد که خاموش بماند و کمترین اظهار نظری درباره ی اقامتش در نیویورک نکند زیرا برنامه ی اقامت وی را دقیقاً تنظیم کرده است و یک حرف آن نباید پس و پیش شود ! "

فالاچی چیزی رو که وقتی به منهتن رسیدن اینجوری توصیف می کنه :

" ... یک وحشت فراموش شده را باز می یافتم ، وحشت آن آسمان خراشهای آلوده ، جاده های گیج کننده ، مردانی که حتی بدون نگاه کردن به زنان شتابزده می روند ، زنانی که بدون کمترین توجه به مردان به سرعت روانند . در درون ساختمانهای غرق در نور نئون ، ساختمانهایی که هرگز نور گرمِ خورشید به داخل آنها راه نمی یافت ، هزاران تن از زنان متجدد علیه مردان شرم زده در تکاپو و مبارزه بودند و خود را نیرومند و فرمانروا ولی سخت تنها احساس می کردند . هنگام ظهر که ادارات برای صرف ناهار خالی می شود ، این زنان همچون آبشار پرخاشگرِ غم زده ای از اتاقهای خود فرو می ریختند و در بارها مقابل یک همبرگر و مقداری سالاد قرار می گرفتند . در خلال یک لقمه ی همبرگر و یک تکه کاهو ، گاهی از اوقات سرِ خود را می گرداندند تا با مردی که در مقابل همبرگر و سالادش نشسته بود سخنی مبادله کنند ... بعد از جای برمی خواستند ، با شتاب حساب میز را می پرداختند و از فروشگاه چند شئ مورد نیاز خود را با عجله خریداری می کردند و لحظه ای هم به پیشبندهای مردانه می نگریستند که تابلوی بزرگی با این نوشته در بالای آن جلب توجه می کرد : " یکی از این پیشبندهای مردانه برای شوهرتان که در آشپزی به شما کمک می کند خریداری کنید . " سپس با سرعت به ادارات غرق نور خود باز می گشتند تا بار دیگر آن مبارزه ی تمسخرآمیز خود را علیه جنس مرد که خواهی نخواهی موفقیت آمیز بود از سر گیرند ... زن در آمریکا مردی است که امتیازاتش به مراتب از مردان نیز بیشتر است . چنانچه حق رای دادن دارد ولی موظف به رفتن به جنگ نیست . توقع دارد که در آسانسور مرد کلاهش را در مقابل او به نشانه ی احترام بردارد ولی اگر بخواهد به مردی دست دهد دستکشش را از دست درنمی آورد . می تواند نامزد سابقش را به جرم اینکه قول ازدواج با او را اجرا نکرده است تحت تعقیب قرار دهد در حلیکه نامزد سابق او چنین حقی را ندارد . پس از طلاق گرفتن از شوهر می تواند نفقه مطالبه کند و حال آنکه مرد چنین ادعایی نمی تواند داشته باشد حتی اگر زنش کار کند و ثروتمند باشد ... "

ادامه ی بحثش اتوصیف تلاش کردن مصرانه ی لورین برای تور کردن دوئیلیو-ه . توضیح میده که لورین تو یه روزنامه ی پرتیراژ نیویورک کار می کنه و همکارهای مردش رو به قول خودش تو جیب گذاشته و به دوئیلیو قول میده که اگه تو نیویورک بمونه حسابی زیر پر و بالشو می گیره . برای پیشرفت بیشتر تو کارش دو بار طلاق گرفته . ظاهرا دوئیلیو دم به تله نمیده . نهایتا فالاچی احساس می کنه جفتشون با نگاهشون ازش کمک می خوان  " ... بی اختیار شروع به کمک به دوئیلیو کردم و از همان مسائل کذایی همیشگی ما ، از جهانی که در تغییر و تحول است ، از زنانی که پیوسته به طرف انقلاب می گرایند ، لباسهای اروپایی نازیبا و کفشهای پاشنه بلند احمقانه و رقابت بیهوده ی ما را با مردان تقلید می کنند سخن راندم و چنین نتیجه گرفتم که هر قدر در مغازه های توکیو لباسهای دوخت فرانسه بفروشند ، هر قدر در خیابانهای بمبئی شعارهای زنانه بدهند ، به فرض آن هم که دانشگاههای جنگِ پکن و آنکارا درهای خود را برای زنان بگشایند باز هم اختلاف بین زن و مرد همیشه پای برجاست و زن زن است و مرد مرد ... " لورین در جواب با یه لحن غم انگیز  میگه : " به نظر من زنان در سرتاسر جهان با هم برابرند " و فالاچی یادش می افته که اینو از یه زن هندی به نام راکو ماری آمریت کور روی یکی از تپه های دهلی شنیده که بهش گفته : " عزیزم ! زنان در سرتاسر جهان سر و ته یک کرباسند . به هر نژاد و آب و هوا و مذهب تعلق داشته باشند در اصل با هم یکسانند زیرا طبیعتِ انسان تغییرپذیر نیست . " باز خود فالاچی ادامه میده : " وقتی درست به وضع زن از این سو تا آن سوی جهان می نگریم مشاهده می کنیم که عموماً به طور غیر طبیعی و در اشتباه محض به سر می برند و اعم از اینکه مانند حیوانات در باغ وحش جدا از مردان زندگی کنند و یا آنکه مانند کلاغهای سیاه تمام بدن را در چادرهای سیاه پنهان سازند و یا آنکه مانند جنگجویانِ باستانی به دلاوریهای حیرت انگیز پرذازند و سینه ی خود را مملو از نشان و مدال کنند ، هیچ کدام چنانچه باید از سعادت حقیقی و از مزایای اصلی جنس خود برخوردار نیستند و من شخصاً نمی توانستم بین تاثری که از مشاهده ی عروس تیره بخت کراچی و غمی که از دیدن سرباز زن آنکارا احساس کردم کدام یک شدیدتر بود و نیز نمی توانستم به درستی تشخیص دهم آیا آن زن چینی با پای بانبسته وحشت انگیزتر است و یا این زن آمریکایی که می کوشید مرد ایتالیاییِ خواب آلودِ همراه مرا به دام اندازد .

به لورین خاطر نشان کردم که همه ی زنان کم وبیش راه غلطی را پیش گرفته اند که جز رنج و عذاب پایانی ندارد . وردی که امروز بر سر زبان تمام زنان جهان جاریست عبارت از استقلال و پیشرفت است . در هر نقطه ای از جهان که فرود می آمدم به همین دو کلمه برمی خوردم که گفتی مانند آدامس در دهانها جویده می شود غافل از اینکه این آدامس ممکن است معده ی آنان را سخت ناراحت کند .

... لورین ! خودم نمی دانم چه بگویم . چقدر شباهت به همان دختر دوست ایتالیاییم داری که هق هق گریه می کرد . پس از گردش در دور جهان به نقطه ی مبدا باز گشته بودم . در این گردش جز چرخیدنِ یکنواخت و یکسان همه ی زنان دور یک محور رنج و بدبختی احمقانه چیز جالبی ندیده و به این نتیجه رسیده بودم که هیچ کدام چنانچه باید راه نیک بختی حقیقی را تشخیص نداده بودند . "

                                                            ***

یه خلاصه ای از اینها براش گفتم و تاکید کردم انگار زنها ، همه جای دنیا یا به طرز غیر انسانی تحت سلطه ی مردهان یا به طرز احمقانه ای درگیر رقابت شدید با اونها ، طوریکه خودشون و زنانگی هاشون رو یادشون میره انگار . ساکت نشسته بود و بدون هیچ عکس العملی نگاه می کرد و گوش می داد . حرفهام که تموم شد ، با همون لحن آروم همیشگیش پرسید : " شما جز کدوم دسته از زنهایید ؟! "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:24  توسط فلانی  | 

19 دي 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران
آقاي محترم؛ صداي آمريکا در نظر دارد برنامه‌اي از زندگاني دانشمندان و سخنوران ايراني، در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالي را نيز براي معرفي به شنوندگان ايراني برگزيده است. در صورتي که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا براي مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.
ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگاني و سوابق ادبي سرکار، قطعه اي نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.

بديهي است صداي آمريکا ترجيح مي دهد که قطعه انتخابي سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز براي تهيه اين برنامه جالب، نظري داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه
سي. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا

 

                                                               *****

 

جناب آقاي سي. ادوارد. ولز، رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا


نامه مورخه 19 دي ماه 1332 جنابعالي رسيد، و از اين‌که اين ناچيز را لايق شمرده‌ايد که در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.

شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهاي ايران و بعضي از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسي اين کار مي شد، تا حدٌي مفيد بود؛ براي اينکه ممالک متحده آمريکا، عده‌اي از مردم ايران را بشناسند. ولي به فارسي، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.

و چون اجازه داده‌ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت مي‌دهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا به زبان انگليسي، اشخاصي را که لايق مي داند معرفي کند. و بهتر از آن اين است که در صداي آمريکا به زبان انگليسي براي مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتي به اسم ايران هست که خانه‌هاي قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق‌هاي آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق‌ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا مي‌روند و مشغول زراعت مي‌شوند، و هيچ وقت نشده است وقتي که به خانه برگردند، چيزي از اموال آنان به سرقت رفته باشد.

يا يک شتردار ايراني که دو شتر دارد و جاي او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران مي آيد و در ازاي «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم براي صد فرسخ راه حمل مي‌کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت مي‌دارد، و هميشه اين نوع مال‌التجاره‌ها سالم به مقصد مي‌رسد.

و نيز دو تاجر ايراني، صبح شفاهاً با يکديگر معامله مي‌کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر مي کند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمي‌کند و آن ضرر را متحمٌل مي‌شود.

اينهاست که از اين گوشه آسيا شما مي‌توانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوري که انگليسي‌ها ايران را معرفي کرده‌اند، يک مشت آدمخوار زندگي نمي‌کنند، و از طرف ديگر به فارسي، به عقيده من خوب است که در صداي آمريکا، طرز آزادي ممالک متحده آمريکا را در جنگ‌هاي استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته‌ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن‌ها و فرانکلن‌ها در ايران، براي حفظ استقلال از همان طرق بروند.

در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم مي‌دارد.
علي‌اکبر دهخدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 12:52  توسط فلانی  | 

خسته شدم ...

خسته شدم از اون قراری که یه روزی تو عالم بچگی با خودم گذاشتم و بیشتر از نصف عمرم با خودم یدک کشیدم .

خسته شدم از نادیده گرفتن اون همه بدی و از اینکه کاههای خوبی رو کوهی ببینم .

دیگه عالم اون تخیلات فانتزی هم جواب نمیده انگار .

دیگه نمی تونم حتی خودم رو گول بزنم .

دیگه کوچکترین حوصله ، اعصاب یا انگیزه ای واسه دور کردنِ این حسِ نفرت از خودم ندارم .

حتی حسِ ترحم یا دلسوزیم هم کمکی نمی کنه .

دیگه نمی خوام درک کنم .

دیگه نمی خوام هیچ تلاشی بکنم که هیکل زشتِ این واقعیت رو با یه لباسِ خوشگل و خوش بُرِش بپوشونم .

می دونم بدترین و آسیب زننده ترین راهیه که می تونم انتخاب کنم ، منظورم آسیب زننده واسه خودمه ، ولی من این راه رو انتخاب نکردم ، بیشتر از نصف زندگیم یا شاید حتی کلِ زندگیم جنگیدم که اینو نپذیرم ! الان دیگه فکر کنم کم آوردم !

می خوام نفرت بورزم ! نمی خوام  ، فکر کنم کار دیگه ای نمی تونم بکنم  .

به بن بست رسیدم شاید !

خسته ام ...

بُریدم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:17  توسط فلانی  | 
رفتم موهامو از ته زدم ! راحت شدم ! خیلی وقت بود موهامو پسرونه نزده بودم ! خودمم بخوام موهامو بلند کنم ، موخوره نمی خواد بذاره انگار ! فکر کنم هیچ وقت تو زندگیم موهام اندازه این دفعه بلند نشده بود ، به شونه هام رسیده بود ! قشنگ می تونستم ببندم یا رو سرم جمعش کنم ! بی خیال ! الان دیگه تو سطل زباله آرایشگاهست ! وای که چقدر راحت و خوب-ه ! از حموم که می آی بیرون تا لباسهات رو بپوشی ، خودش خشک شده ! آخ جون ! از این به بعد چقدر بعدِ شنا راحتم ! چقدر این جماعت ذُکور  تو همه زمینه ها راحتن ! این زنهای بیچاره هم خودشون دستی دستی موجبات ناراحتی و اذیت خودشون رو فراهم می کنن . موهاتو بلند کن ، رنگ کن ، مِش کن ، فِر کن ، سشوار بکش ، بیگودی ببند و هزار و یه کار دیگه در زمینه های دیگه که از نام بردن همه شون معذورم ! امروز که زیر دست آرایشگره بودم ، یه چیزی شنیدم ، کم مونده بود با سر برم تو دیوار ! یه خانوم جوونی اومد پرسید : " ببخشید ! من می خوام موهامو مِش کنم ولی زمینه اش رو می خوام یه رنگ فانتزی بزنین برام ، به نظرتون میشه ؟! " آرایشگرم پرسید : " رنگ فانتزی ؟! چه رنگی مثلاً " خانومم برگشت گفت : " صورتی مثلاً " و بعدش آرایشگره یه ساعت توضیح داد که اگه بخواد رنگ زمینه اش صورتی بشه باید موهاشو دکلوره (درست نوشتم ؟!) بکنن و خانومه اصرار داشت که نمی خواد موهاشو دکلوره کنه و گفت : " بابا ! این آرش منو دیوونه کرده ! گیر داده برو موهاتو یه رنگ فانتزی بکن " آرایشگرم یه ساعت توضیح داد که آخه رنگ فانتزی اصلاً قشنگی نداره و به درد هنرپیشه ها می خوره مثلاً و موهای یکی از خانومها رو که نارنجی بود نشون داد و گفت : " بیا ! این رنگ فانتزی ! این قشنگه آخه ؟! کجاش قشنگه ؟! " بعد خانومه پرسید : " سورمه ای چطور ؟! " و  آرایشگره توضیح داد که پنج - شش روز بیشتر رنگش نمی مونه و آخر سر بعد از کلی بحث آرایشگره به خانومه گفت بره به آقا آرششون بگه که کلاً موهاشو مِش می کنن ، یعنی کُلِش کِرِم رنگ میشه و یه چند تایی از موهاشو صورتی ، یه چند تایی رو بنفش ، یه چند تایی رو قرمز و آبی و نارنجی و اینها می زنن و تاکید کرد که " بهش بگی چند تا از موهات ، همه اش رو نه ! "
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:6  توسط فلانی  | 
این خونه تکونیم پدر ما رو درآورد ! راستی من جدیداً فهمیدم فارس زبونها برخلاف ما کُردها ، فقط به درآوردن پدر همدیگه اکتفا می کنن و کاری به درآوردن یا درنیاوردن پیر همدیگه ندارن ! بگذریم ! همین الآن شستشوی عروسکهام و لباسهاشون تموم شد ! چند ساعت پیش احساس کردم دیگه دلم رو زدن ، مامان پیشنهاد داد قبل از اینکه تصمیم بگیرم بلایی سرشون بیارم ، یه مدت بعدِ شستنشون بذارمشون یه جایی که زیاد جلو چشمم نباشن ، شاید دوباره دلم هواشون رو کرد ! یاد مثل " از دل برود هر آنکه از دیده برفت " افتادم ولی احتمالا همین کار رو بکنم ، هرچند وقتِ شستنشون دیدم هنوزم بازی کردن باهاشون برام جالب-ه و اصلاً هم دلم رو نزدن تازه-ش هم ! هیچ وقت به این مفصلی موهاشونو نشسته بودم ، چه دوده ای نشسته بود رو موها و لباسهاشون ! جالبه ها ! همشون جز یکی که ساخت روسیه است ، مال چین اند ! چینی هام همشون  مو طلایی اند و چشم آبی جز اون یکی که خود بابا چین که رفته بود برام آورد و موهاش حنایی-ه . اونی که ساخت روسیه است ، چشمهاش سبزه . البته تعجبی نداره شاید . چین هم بیشتر واسه کشورهای غربی می زنه . راستی یادم رفت ، یکیشون رو هم هند که بودیم کادو گرفتم ، از سونیا ، موهاش سبزه ! یادم می افته وقتی رو که داشتیم می رفتیم هند و من عروسکهام رو سپردم دستِ شیوا ، دخترخاله ام ، و چه زاری زدم اون روز ! و البته روزهای بعدش وقت خداحافظی از فک و فامیل و دوستها ! هیچ جوره اشکم بند نمی اومد ! به این فکر می کنم که همیشه جدا شدن از آدمهایی که دوستشون داشتم ، حتی اگه خودخواسته بوده باشه ، برام اشک زا بوده ! با این تفاوت که تو چند سال اخیر اشکهام رو قایم کردم ! امروز بالاخره فهمیدم تو بعضی زمینه ها خیلی بچه تر از اون چیزی ام که قبلتر فکر می کردم ! و یادم می افته که زندگی ما هم چیزی جز یه بازی نیست یا شاید بهتر-ه بگم یه مجموعه بازی ! ولی من برای این بازیِ خاص اصلاً آمادگی ندارم ! اینو امروز فهمیدم . درِ اتاقم رو که دستمال کشیدم پوستر دماوند رو کندم و بعدش دیگه دوباره نچسبوندم . تا پارسال برای مدت چند سال یه پوستر رو در اتاقم بود که روش یه عکس خیلی زشت از سهراب سپهری بود و اون شعرش که " به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد ، چینی نازک تنهایی من " و یاد مامان بزرگم می افتم که اون وقتها که هنوز سرحال بود ، یه بار سربه سرم گذاشت که " خانوم خانوما ! چشم ! به خدا ما آهسته می آیم ! " یکی از پوسترهای چه گوارا رو که به دیوار بود چند وقت پیشا کندم ،" چه " نشسته بود ، دست به کمر ، و یکی از نقل قولهاش  هم بالاش نوشته شده بود : "Silence is argument , carried on by other means "  ، اون یکی عکسش رو هم که رو در کمدم بود چند روز پیش کندم و چسبوندمش رو اون ورِ درِ کمدم از تو . عرفان ، پسرخاله ام ، چند سال پیش که بعد مدتها اومده بود تو اتاقم برگشت گفت : " فلانی ! اتاقت یه شعبه از سفارت کوباست ؟! " جای الانِ عکس چه توی کمدم تا چند روز پیش پوستر اصلاح طلب ها واسه انتخابات شوراها بود ، با یه عکس خاتمی و عنوان دُرُشت ِ " باز باید سرنوشت از سر نوشت " ، انداختمش دور و یاد اون چند روزی افتادم که تو خیابون تبلیغاتشونو پخش می کردم و چه عکس العملهایی از مردم می دیدم . یه خانوم مسن برگشت گفت : " قربونِ قد و بالات برم ، حیفِ تو نیست واسه اینها تبلیغ کنی ؟! " یه پیرمرد دوست داشتنی با خنده گفت : " دخترم چَشم ! اینو از شما می گیرم ، ولی من تو کل این سالها یه بارم رای ندادم ، این بارم نمی دم ! " . بگذریم از اینکه یه سری عنوان می کردن که در ازای شماره تلفن یا یه بوس حاضر به رای دادن به اون کاندیداها ، حالا هر کاندیدایی از هر جناحی ، هستن ! یکی از بچه های خیلی فعال اون ستاد تبلیغاتی گیر داده بود که راه برین و بگین " مصدق نمرده ! به اصلاح طلب ها رای بدین ! " و منم با خنده گفتم : " وِلِمان کن بابا ! بی خیال ! " و وقتی با نگاه عجیب بقیه ی بچه ها مواجه شدم فهمیدم مثل اینکه همه با اون شعار موافق بودن و معتقد بودن مصدق زنده است ! امسال تیتر پوستر ائتلاف اصلاح طلب ها ، واسه انتخابات مجلس " همراه شو عزیز " -ه و " همراه شو عزیز " منو ورمی داره و میبره دماوند ، خودِ خودش ها ! نه پوسترش ! با خاطراتش !  "همراه شو عزیز ، تنها نمان به درد ، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود ! " یاد کامنت نغمه می افتم ! " یه چی میگی ها! همراه کی بشم آخه؟! آخه دردمون مشترک نیست اصلا"، فقط درد منه .  " و به خودم میگم کدوم دردِ مشترک ؟! فردا معلوم میشه جا هست واسه اردوی مشهد یا نه .الان دارم فکر می کنم نشدم نشد ! یه جند روزی می تونم بشینم و به کارهام برسم . فکر کنم نه تنها برام بد نیست که یه چند روزی با خودم خلوت کنم که حتی لازمه . خسته ام ! امروز خیلی از این مُخِ بدبختم کار کشیدم . به کُلی چیزها فکر کردم که شاید خیلی زودتر از اینها باید می نشستم و فکر می کردم ! نمی دونم ! به هر جهت میشه آدم دل خودش رو خوش کنه که امروز بهتر از فرداست ! من چقدر هنوز خودم رو نمی شناسم !

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:2  توسط فلانی  | 
هی چند وقته می خوام آپ کنم ، هی نمی شه ! یا وقتش نیست یا حوصله اش .

تو اون فاصله ای که داشتم واسه کنکور می خوندم یه اتفاقاتی افتاد که یه بار خواستم یه پُست بنویسم که آقا مَن ، مِن بعد ، رو آقای دکتر شجاعی غیرت دارم ! ملت حواسشونو جمع کنن ! نبینم روزی رو که یکی جلو من ازش بد بگه ! خیلیییییییییییییییییی دوستش دارم ! از بس که خودش خیلییییییییییییییییی خوبه ! چقدر این آدم من رو مدیون خودش کرده ! یه بار داشت می گفت ماها مثل بچه های اونهاییم و من کم مونده بود بپرم بغلش کنم و ببوسمش و بگم من جای دختر شما ، شما هم جای بابای من دیگه ! چند وقت پیش هم خواستم ابراز ارادتم رو به دکتر مشفق واسه اینکه کارم رو راه انداخت و کلی راهنمایی های خوب خوب بهم کرد بنویسم . امروز باز با توجه به یه سری قضایا دیدم خانم دکتر شجاعی به همراه خانم دکتر دلدار هم به این لیست اضافه شدن ! خلاصه اینکه از مادر نزاییده کسی که بخواد جلو من از این آدمها بد بگه ! گفتم که در جریان باشین !

کامنتِ چرت و پرت هم نذارین ! به لطف مزاحمین واسه کامنتها تاییدیه گذاشتم و هر کامنتی رو که حال نکنم باهاش حذف می کنم ! اعتراض دارین ؟! همین-ه که هست ! وبلاگ خودم-ه ! چهاردیواری اختیاری ! مجبورتون نکردم که بیاین بخونین و کامنت بذارین ! هر کی نمی خواد نیاد خب !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:43  توسط فلانی  | 
تموم شد بالأخره !

ارشد رو میگم  !

آی که پُکیدم از بس تو این چند ماه امتحانهای چند ساعته دادم ! دیگه حالا حالاها اعصاب امتحان دادن ندارم ! خدا کنه خیلی غلط نزده باشم ! اصلا دیگه مهم نیست . مهم اینه که تموم شد ! میشه به زندگی عادی برگشت ! سوالها رو که میدیدم کلی ته دلم خوشحال میشدم که چند هفته بیشتر وقت نذاشتم واسه خوندن ! در مجموع فکر کنم بهتر از اون چیزی که فکر می کردم دادم ! باید منتظر موند ، نمی دونم !

تموم شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط فلانی  |